... ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ" ﻋﻀﻮﯼ ﺍﺯ ﺑﺪﻥ ﺍﺳﺖ ! درست ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﻓﻮﺭﺍ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ " ﻗﻠﺐ" ﻣﯽ ﺍﻓﺘﻨﺪ ﻭﻟﯽ... ﻣﻦ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻢ ﮐﻪ " ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ " ﺩﻧﺪﺍﻥ ﺁﺩﻡ است ﺩﻧﺪﺍﻥ ﺟﻠﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺮﻕ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ ... ﺣﺎﻻ ﺗﺼﻮﺭ ﮐﻨﯿﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﺭﺍ ﮐﻪ " ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ " ﺁﺩﻡ درد می کند ! ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﻗﺮﺍﺭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺁﺩﻡ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ ! ﻏﺬﺍ ﺍﺯ ﮔﻠﻮﯾﺖ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻧﻤﯿﺮﻭﺩ، ﺷﺒﻬﺎ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﺑﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ نشینی ... ﺁﻥ ﻗﺪﺭ ﻣﻘﺎﻭﻣﺖ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﺗﺎ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ ﺭﺍﻫﯽ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﺟﺰ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﻧﺪﺍﻥ " ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ" ﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﮑﺸﯽ ﻭ ﺑﯿﺎﻧﺪﺍﺯﯼ ﺩﻭﺭ!! ﺑﻌﺪ ... ﺣﺎﻻ ... ﺩﻧﺪﺍﻥ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺭﺍ ﮐﻪ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺑﺎﺷﯽ، ﺣﺎﻟﺖ ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ، ﺭﺍﺣﺖ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺑﯽ، ﺭﺍﺣﺖ ﻏﺬﺍ ﻣﯿﺨﻮﺭﯼ ﻭ ﺷﺒﻬﺎ ﺩﯾﮕﺮ ﮔﺮﯾﻪ ﺍﺕ ﻧﻤﯽ گیرد ﻭﻟﯽ ... ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺟﺎﯼ ﺧﺎﻟﯽ ﺍﺵ ﻫﺴﺖ ، ﺣﺘﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﯼ...
می خواهم برایت بنویسم اما مانده ام که از چه چیز و از چه کسی بنویسم؟ از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک مجبور به زیستن هستم از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟ از چه بنویسم؟ از دلم که شکستی، یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟ ابتدا رام شد، آشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و ناپیدا شد از چه بنویسم؟ از قلبی که مرا نخواست یا قلبی که تو را خواست؟ شاید هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشویم دادستان تو را مقصر نداند و بر زود باوری قلب من که تو را بی ریا و مهربان انگاشت اتهام بزند شاید از اینکه زود دل بسته شدم و از همه ی وابستگی ها بریدم تا تو را داشته باشم به نوعی گناهکاری شناخته شدم نه!نه! شاید هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند که هیچ وقت مرا ندید یا ندیده گرفت چون از انتخابش پشیمان شده بود عشقم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم که شاید دوری موجب دوستی بیشترمان بشود و تو معنای دوست داشتن را درک کنی امّا هیهات که تو آن را در قلبت حس نکردی و معنایش را ندانستی از من بریدی و از این آشیان پریدی ای کاش هیچ گاه نگاهمان با هم آشنا نشده بود ای کاش هرگز ندیده بودمت و دل به تو دل شکن نمیبستم کاش از همان ابتدا، بی وفایی و ریا کاری تو را باور داشتم انتظار باز آمدنت بهانه ای برای های های گریه های شبانه ام شد و علتی برای چشم به راه دوختن و از آتش غم سوختن و دیده به درد دوختن امّا امشب می نویسم تا تو بدانی که دیگر با یادآوری اولین دیدارمان چشمانم پر از اشک نمی شود چون بی رحمی آن قلب سنگین را باور دارم امشب دیگر اجازه نخواهم داد که قدم به حریم خواب ها و رویاهایم بگذاری چون این بار، من اینطور خواسته ام، هر چند که علت رفتن تو را نمی دانم و علت پا گذاشتن روی تمام حرفهایت را باور کن که دیگر باور نخواهم کرد عشق را دیگر باور نمی کنم محبت را و اگر باز گردی به تو نیز ثابت خواهم کرد ...
رجوع دلبر به دلباخته ی مرجوع ، ارجاع شِکوه های پیشین به مرجع تَقَیُد است و تَقَبُل دلباخته از سوی دلبر ، مقبولیت دلباخته را بیش از پیش مقید می کند و دلباخته را در تقابلی پیش فرض از جانب دلبر که در تضاد بین ماندن و رفتن وا نهاده گامهای رفتن را سست و کرسی جلوس را زینت می بخشد اگر دلبر هر دم به پس راندن را به دمی پیش کشیدن برگُزیند دلباخته به نیش زبان گَزیده نگردد و سبوی تمنای دل خویش از نگاه دلبر لبریز و آنگاه دلبر و دلباخته جام نوش وصال سر کِشَند که هر دو در عشق سر کَشَند .........
آهای آینه من شکستم برو،منو با جهانم فراموش کن یه کاری نکن بشکنم قلبتُ،به حرفی که گفتم تو هم گوش کن...