شمع شب تارم شوی دیگر نمی خواهم تو رااکنون اگر یارم شوی دیگر نمی خواهم تو راگر جان بیابی از تنم گویی خریدارت منمحتی دل آزارم شوی دیگر نمی خواهم تو راشمع شبستانم شوی نور دو بستانم شویخوارم شوی زارم شوی دیگر نمی خواهم تو رامرغ بر و بامم شوی بشکسته چون سازم شویحتی اگر یارم شوی دیگر نمی خواهم تو رالرزان سرما هم شوی غرق در تمنا هم شویچون تار این تارم شوی دیگر نمی خواهم تو راآیی به بالینم چو شب حتی مثال لحظه تبحتی خریدارم شوی دیگر نمی خواهم تو رامجنون منم مجنون منم آری آن دل خون منمهمرنگ رخسارم شوی دیگر نمی خواهم تو را کوروش عبدالحمیدی
تا نهان سازم از تو بار دگر راز این خاطر پریشان را می کشم بر نگاه نازآلود نرم و سنگین حجاب مژگان را دل گرفتار خواهشی جانسوز، از خدا راه چاره می جویم پارسا وار در برابر تو سخن از زهد و توبه می گویم آه…هرگز گمان مبر که دلم با زبانم رفیق و همراهست هر چه گفتم دروغ بود دروغ، کی ترا گفتم آنچه دلخواهست تو برایم ترانه می خوانی، سخنت جذبه ای نهان دارد گوئیا خوابم و ترانه تو از جهانی دگر نشان دارد شاید این را شنیده ای که زنان در دل «آری » و «نه» به لب دارند ضعف خود را عیان نمی سازند، رازدار و خموش و مکارند آه من هم زنم ، زنی که دلش در هوای تو می زند پر و بال دوستت دارم ای خیال لطیف، دوستت دارم ای امید محال
هنوز هم عاشقانه هایم را عاشقانه برای تو مینویسم هنوز هم در ازدحام این همه بی تو بودن از با تو بودن حرف میزنم هنوز هم باور دارم عشق ما جاودانه است
بیا، مرو ز کنارم، بیا که می میرم نکن مرا به غریبی رها که می میرم توان کشمکشم نیست بی تو با ایام برونم آور از این ماجرا که می میرم نه قول هم سفری تا همیشه ام دادی؟ قرار خویش منه زیر پا که می میرم به خاک پای تو سر می نهم ، دریغ مکن زچشم های من این توتیا که می میرم مگر نه جفت توام قوی من؟ مکن بی من، به سوی برکه آخر شنا ، که می میرم اگر هنوز من آواز آخرین توام بخوان مرا و مخوان جز مرا که می میرم برای من که چنینم تو جان متصلی مرا ز خود مکن ای جان جدا ، که می میرم ز چشم هایت اگر ناگزیر دل بکنم به مهربانی آن چشم ها که می میرم حسين منزوي
این روزها به آرامی دوستت دارم وقتی نگاهت می کنم که حوصله ات پیش کسی نباشد حواست پرت شود برنجد از کسی که برایت اوست این روزها من، به آرامی دوستت دارم! "افشین صالحی"
نفسي داشتم و ناله و شيون كردم بي تو با مرگ عجب كشمكشي من كردم گر چه بگداختي از آتش حسرت دل من ليك من هم به صبوري دل از آهن كردم لاله در دامن كوه آمد و من بي رخ دوست اشك چون لاله ي سيراب به دامن كردم در رخ من مكن اي غنچه ز لبخند دريغ كه من از اشك ترا شاهد گلشن كردم شبنم از گونه ي گلبرگ نگون بود كه من گله ي زلف تو با سنبل و سوسن كردم دود آهم شد اشك غمم اي چشم و چراغ شمع عشقي كه به اميد تو روشن كردم تا چو مهتاب به زندان غمم بنوازي اين همه چشم به هم چشمي روزن كردم آشيانم به سر كنگره ي افلاك است گر چه در غمكده خاك نشيمن كردم شهريارا مگرم جرعه فشاند لب جام سالها بر در اين ميكده مسكن كردم