این روزها به آرامی دوستت دارم جوری کنار تو می آیم مبادا که ناز خوابِ شیرینت بیاشوبد کابوس شود وَ بترسد طوری سلام می کنم مبادا که فکر قشنگت خش گیرد وُ او را بد بیند این روزها به آرامی دوستت دارم وقتی نگاهت می کنم که حوصله ات پیش کسی نباشد حواست پرت شود برنجد از کسی که برایت اوست این روزها من، به آرامی دوستت دارم! "افشین صالحی"
حواسش که از خودش پرت میشد هیولک های چشمک زن در سینه اش شروع به طنازی میکردند وباگیسوان نتراشیده اش لاس میزدند.دیگروقتش شده بود.دهن کجی های درودیوار جای خود،کلاغ احمقی هم دايم صبح راپشت پنجره اتاقش جارمیزد.ارایشگر گفته بود بابت موهای بلندسیاهش پول خوبی میدهد.پیریست دیگر ،حواس نمیگزارد.
حال این روزهایم خوش است یک نفر اسرار دارد ناخوش است حال اگر حال من است ای بابا من که میگویم خوش است تو نمیدانی که خوش حالی چیه من که خوشحالم بگو دردت چیه ؟
ما که خوشحالیم اگر حالت خوش است گر به این حال و هوا! حالت خوش است! راست گفتی سخن ، دیگر ز حال ما مپرس کاین مریض با درد بی درمان خوش است.
چقدر قلبم برای تو تند می زند! و من هیچ وقت نتوانستم طپش هایم را با نبض احساس تو تنظیم کنم چقدر ما از هم دوریم و عشق فقط گریبان مرا گرفت...!
گاهی وقتها دلت میخواهد با یکی مهربان باشی، دوستش بداری و برایش چای بریزی. گاهی وقتها، دلت میخواهد یکی را صدا کنی، بگویی سلام، می آیی قدم بزنیم؟! گاهی وقتها دلت میخواهد یکی را ببینی، شب بروی خانه بنشینی، فکر کنی و کمی برایش بنویسی. گاهی وقتها، آدم چه چیزهایِ سادهای را ندارد!