در مذهب عاشقان قرار دگر است وین باده ناب را خمار دگر است هر علم که در مدرسه حاصل گردد کار دگر است و عشق کار دگر است
باز ؛ شدی به شهر ما و شهریار شهر ما شدی کجا برم ره از این شهر ، که بر طبع مهر ما شدی « همین الان - بداهه »
دانی که چیست رشتهٔ عمر دراز من مشکین کمند خسرو مسکین نواز من گفتم دلیل راه مجانین عشق چیست گفتا که تار طره زنجیر ساز من
هرچند نداری تو ز احساس، نشانی من عاشق لبخند توام، گرچه ندانی مغرور و بداخلاق بشو با همه، اما «با من به ازین باش که با خلق جهانی»
در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند عرصهٔ شطرنج رندان را مجال شاه نیست