هرچه بیشتر می گریزم به تو نزدیکتر می شوم هر چه رو برمی گردانم تو را بیشتر می بینم جزیره ای هستم در آب های شیدایی از همه سو به تو محدودم. هزار و یک آینه تصویرت را می چرخانند از تو آغاز می شوم در تو پایان می گیرم ....
تو و من یك نگاه از تو و در باختن جان از من یك اشارت ز تو و بردن فرمان از من جان به كف منتظر عید لقایت تا كی روی بنمای جمال از تو و قربان از من سینه بهـــر هــدف تیر غمت چـــاك زدم ناوك غمزه ز تو، هم دل و هم جان از من به غمم گر تو شوی شاد و به مرگم خشنود به خوشی خوردن غـم، دادن صد جان از من همه شادی شوم ار شاد مرا می خواهی ور غمین، جــور ز تـــو ناله و افغـــان از من به وصالم چـــو دهی بـــار ز تو جلوهٔ ناز به فراق امر كنی خوی به هجران از من هرچه خواهی تو ازو ، فیض همان می خواهد هر چه را امـــــر كنی بــــردن فرمـــــــان از من فیض كاشانی
دوست داشتن همیشه گفتن نیست ...گاه سکوت است و گاه نگاه...این درداست که گاهی ازنگاه یکدیگر نمی فهمیم که چقدربه هم محتاجیم ......
و چگونه مرا درک خواهی کرد...!!! ای همه ی ناز و نفسهای خیالات عاشقانه ی من! نه هر هنگام که دورم، نه هر هنگام که دوری، نه هر لحظه که می شمارمت! نه هر لحظه که پیشت عددی بی مقدارم! نه هر لحظه که بی تو می کاهم! نه هر لحظه که بی من می افزایی! من به تمام اینها در تو می اندیشم، تو بی تمام اینها در من می اندیشی، تو می گویی که دوست داشتنم تردید است! و من می گویم که دوست داشتنم ، تصویر نفس هایم بود، که دور از چشم تو ترا زندگی میکرد
دنیا رو برای امتحان و سختی افرید همون خدایی که منو از خودم بیشتر دوست داره بهترین من دنیا همینه ارامشو پدر و مادرمون به گندم فروختن و سالهاست ما تاوان اشتباه اون ها رو میدیم خدای من عادله اما ما رو به جرم نکرده قصاص کرد از بهشت روند بهترین من میدونی ....سخته به جرم نکرده دنیاتو ازت بگیرن ..اما این رسمیه که بنیانگذارش خود عدالته پس ...حرفی نیست این بار خدا نه به جرم نکرده که به خاطر کلی گناه تصمیم گرفته اندکی با ضربان قلبم و ارامش نداشتم بازی کنه میدانی بهترینم همین الان خدا به من گفت مرا بخان استجابتت میکنم خدایا به بزرگیت قسم ...آرامش را مهمان دلهای بندگانت کن .... حتی اگر ان ارامش در سرمای گور باشد