قهر مكن ای فرشته روی دلارا ناز مكن ای بنفشه موی فریبا بر دل من گر روا بود سخن سخت از تو پسندیده نیست ای گل رعنا شاخه خشكی به خارزار وجودیم تا چه كند شعله های خشم تو با ما طعنه و دشنام تلخ اینهمه شیرین چهره پر از خشم و قهر اینهمه زیبا ناز ترا میكشم به دیده ی منت سر به رهت مینهم به عجز و تمنا از تو به یك حرف ناروا نكشم دست وز سر راه تو دلربا نكشم پا عاشق زیباییم اسیر محبت هر دو به چشمان دلفریب تو پیدا از همه بازآمدیم و با تو نشستیم تنها تنها به عشق روی تو تنها بوی بهار است و روز عشق و جوانی وقت نشاط است و شور و مستی و غوغا خنده گل را ببین به چهره گلزار آتش می را ببین به دامن مینا ساقی من جام من شراب من امروز نوبت عشق است و عیش و نوبت صحرا آه چه زیباست از تو جام گرفتن وزلب گرم تو بوسه های گوارا لب به لب جام و سر به سینه ساقی آه كه جان میدهد به شاعر شیدا از تو شنیدن ترانه های دل انگیز با تو نشستن بهار را به تماشا فردا فردا مگو كه من نفروشم عشرت امروز را به حسرت فردا بس كن ز بی وفایی بس كن بازآ بازآ به مهربانی بازآ شاید با این سرودهای دلاویز باردگر در دل تو گرم كنم جا باشد كز یك نوازش تو دل من گردد امروز چون شكوفه شكوفا
سالها پیش که کودک بودم سر هر کوچه کسی بود که چینی ها را بند می زد با عشق و من آن روز به خود می گفتم: « آخر این هم شد کار؟ » ولی امروز که دیگر خبری از او نیست نقش یک دل که به روی چینیست ترکی دارد و من در به در ؛ کوه به کوه در پی بندزنی می گردم
اون یکیو میخاد که همه چیش با زنشه نه یه زاخاری که میشناسنش میره بیرون میاد شیش تا فَنش هیچ جا تنشم خالکوبی نباشه اون پس همش حلاله نون ریسک نمیکنه وقتی میخواد دراره پول همه جا حرف نباشه دیگه درباره اون اون یکیو میخــاد... جلود دولا شه سریع نه این عاشقی که مونده تو دورانه رپیش با اون کلاهه کجـــیـــش... خلاصه هــمیــنـ...
پس از سفرهای بسیار و عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز بر آنم تا در کنار تو لنگر اندازم بادبان بر چینم سکان رها کنم پارو وا نهم به خلوت لنگرگاهت در آیم و در کنار تو پهلو گیرم.. آغوشت را بازیابم استواری امن زمین را زیر پای تو ...
شرح جلوه ديــــــــــدهاى نيست نبيند رخ زيبــــــــــــاى تو را نيست گـوشى كه همىنشنود آواى تو را هيچ دستـــــــــى نشـــــــــود جز بر خوان تو دراز كـــس نجويد به جهـــــــان جز اثر پاى تو را رهرو عشقـــــــــم و از خــــــــــرقه و مسند بيزار به دو عالـــــــــــم ندهم روى دل آراي تو را قامت ســــــــرو قـــــــــــــدان را به پشيزى نخرد آنكه در خــــــــــــواب ببيند قد رعناى تو را به كجا روى نمـــــــايد كـــــــــه تواش قبله نهاى؟ آنكه جويد به حـــــــرم، منزل و ماواى تو را همه جـا منزل عشق است؛ كه يارم همه جاست كور دل آنكــــه نيابد به جهـــان، جاى تو را بــــــا كـــــه گويم كه نديده است و نبيند به جهان جــــــز خم ابـــــرو و جز زلف چليپاى تو را دكـــــــه علـــــــم و خرد بست، درِ عشق گشود آنكه مىداشت به سر علّت سوداى تو را بشكنــــــم اين قلـــــــم و پـــــــاره كنم اين دفتر نتـــــوان شـــــرح كنم جلـــــوه والاى تو را
دريا و سراب مــــا را رهـــــا كنيد در اين رنج بىحساب بــــــــــا قلب پاره پاره و با سينهاى كباب عمرى گذشت در غم هجران روى دوست مــــــــــرغم درون آتش، و ماهى برون آب حــــالى، نشد نصيبم از اين رنج و زندگى پيــــرى رسيد غرق بطالت، پس از شباب از درس و بحث مدرسه ام حــاصلى نشد كـــى مىتوان رسيد به دريا از اين سراب هــــــــرچه فراگرفتم و هــــــرچه ورق زدم چيـــــــزى نبود غير حجابى پس از حجاب هـــــان اى عزيز، فصل جوانى بهوش باش در پيـــــــرى، از تو هيچ نيايد به غير خواب اين جـــــاهلان كه دعوى ارشاد مى كنند در خرقه شان به غير منم تحفهاى مياب ما عيب و نقص خويش، و كمال و جمال غير پنهــــــــان نمودهايم، چو پيرى پس خضاب دم در نــــــىآر و دفتــــــــر بيهوده پاره كن تا كــــــى كلام بيهده گفتــــــــــار ناصواب