وقتی قلم ها بخاطر تو به طپش افتاد .. وقتی نگاهها درتو متوقف شد .. وقتی صداها در تو گم شد .. من سکوت را خواهم شکست به امیدی که تو آغاز کنی خواندن را ... سوگند به تمام باورهای سبز زندگیم .. که تو قشنگترین بهاری که خزان ندارد... میشود تو را باور کرد وقتی با تو سبز میشود شکوفه های و حشی نعنا ... نمی شود زندگی کرد... خندید ... اینجا که نیستی
وقتی تو نیستی ... شادی کلام نامفهومی ست ! و " دوستت می دارم " رازی ست ، که در میان حنجره ام دق میکند ! و مـــَـن چگونه بی تو نگیرد دلم ؟ اینجا که ساعت وآیینه و هوا ، به تو معتادند ...
نبودنت، پر کرده فضای اتاقم را و از سقف جمجمه ام بالا زده ندیدنت، برده سوی چشمانم را تا نبینم عکسهای توی قاب روی میزم را نداشتنت، یخ زده در روح و تنم چرا این بخاری گرم نمی کند سوز نبودت را؟!......
من بی تو نیستم، تو بی من چه میکنی؟ بیصبح ای ستارهی روشن چه میکنی؟ شب را به خوابدیدن تو روز میکنم با روزهای تلخ ندیدن چه میکنی؟ این شهر بی تو چند خیابان و خانه است تو بین سنگ و آجر و آهن چه میکنی؟ گیرم که عشق پیرهنی بود و کهنه شد میپوشمش هنوز، تو بر تن چه میکنی؟ من شعله شعله دیدهام ای آتش درون با خوشه خوشه خوشهی خرمن چه میکنی! پرسیدهای که با تو چه کردم هزار بار یک بار هم بپرس تو با من چه میکنی؟! مژگان عباسلو
ای کاش با عشق نمی آمدی تا با دلزدگی بروی ای کاش دوستانه می آمدی تا سلامی بگویی ، احوالی بپرسی ...درددلی بکنی چای نعناع بنوشی ، سیگاری با دود سبز بکشی بوسه ای گرم بر گونه ام بزنی و بروی... حال که اینچنین سرد می روی یادت باشد چیزی به جا نگذاری مبادا برگردی وَ اشکهایم را ببینی...
بعد از تو من میمانم و خاطراتی که هیچوقت با تو نداشتم ! خاطراتی دونفره با خودم تنها ! بعد از تو ... برای خواب سراغ دیازپام میروم صبحها زود از خواب بیدار میشوم و ... برای صبحانه چای دم نمیکنم بعد از تو خودم را هم فراموش میکنم ... من ... دلم ... « تو » می خواهد
تو نيستی و اين خود مرثیه ايست به تلخی لبخندهايی كه بی تو بر لبانم خشك می شوند و به بلندای قد تمام درختان اين شهر كه هنوز بر تن شان خاطره می شوی با نوك همان خنجرهايی كه پيوسته بر قلب من تانگو می رقصند سیاوش خاکسار