فرانسه، قهوه هايش معروف است و هندوستان عشق هايش! بيخود نيست كه همه چيز از یک نيمكت چوبی آغاز شد در كافه پاريس حوالی گاندی!
شب و روزم درگیرِ بود وُ نبود توست نیایی گم می کند شب روز را آسمان ماه را و من خواب را . . . ایــرج.تمجیــــــدی
من از تمام صبح هایم فقط همانی را به یاد دارم که تو در آغوش من لبخند می زدی وگرنه باقی طلوع ها همگی شب اند بی تو ..
در حوالی رویاهایم کسی هست که بعد از هر باران دلتنگی رنگین کمانی می شود برایم با تار و پود عشق .. کسی هست که از شوق آمدنش به استقبال بهار می روند خزانهای عاشقی ام کسی هست که آسمان تنهایی ام را با تمام عظمتش به آغوش می کشد کسی هست که ابرها را وسوسه می کند به لحن باران وقتی هوایش در من گل می کند .. کسی هست که از زخمه های عاشقانه اش سمفونی بتهوون می شود موسیقی ذهنم ... اما . . . همیشه کسی هست که نیست ... !
نبودنت را پشت كدام پنجره جا گذاشتي كه پاييز همه چيز را بر باد داد جز نام تو را كه برگِ تنهايي من است ....
بی تو مهتاب شبی غصه به قلبم جا شد دل ماتم زده ام بی تو تک و تنها شد شوق دیدار تو از چشم ترم خواب ربود دیدن رنگ خوشی بعد تو یک رویا شد شب و صحرا و گل و سنگ که یادت مانده ؟ همه دل داده شدند و سر تو غوغا شد پیش آن جوی که با هم لب آن بنشستیم آنقدر اشک فشاندم که دگر دریا شد تو به من سنگ زدی قلب مرا بشکستی بعد تو غصه مرا همدم این شبها شد خواستم بگذرم از کوچه ولی خاطره ها در دلم تازه شد و مانع رفتن پا شد
زنــی اینجا ، تـــو را کــم دارد برای تــمام عصر های پاییـــزی اش که هم قـــدم نشود با حجم ِ سـنگین ِ نبــودنـــت . . .