عاشقی در خشم شد از یار خود معشوق وار گازری در خشم گشت از آفتاب نامدار وانگهان چون گازری از گازران درویشتر وانگهان چون آفتابی آفتاب هر دیار ناز گازر چون بدید آن آفتاب از لطف خود ابر پیش آورد اینک گازری باکار و بار گفت تا گازر نخندد من برون نایم ز ابر تا دل او خوش نگردد من نباشم برقرار دسته دسته جامههای گازران از کار ماند تا پدید آید که گازر اختیارست اختیار هر کی باشد عاشق آن آفتاب از جان و دل سر ز خاک پای گازر برندارد زینهار گویم آن گازر که باشد شمس تبریزی و بس کز برای او برآید آفتاب از هر کنار مولوی
ای کاش که درد و داغ می آوردی یک پنجره رو به باغ می آوردی وقتی که به دیدن دلم می آیی ای کاش کمی چراغ می آوردی
در این زمانه ... صبح که بیدار میشوی... برای اینکه بتوانی چشم هایت را باز کنی... راهی نداری جز اینکه... خوش بین باشی...
هم از سکوت گریزان، هم از صدا بیزار چنین چرا دلتنگم؟! چنین چرا بیزار زمین از آمدن برف تازه خشنود است من از شلوغی بسیار ردّپا بیزار قدم زدم! ریههایم شد از هوا لبریز قدم زدم! ریههایم شد از هوا بیزار اگرچه میگذریم از کنار هم آرام شما زمن متنفر، من از شما بیزار به مسجد آمدم و ناامید برگشتم دل از مشاهدهی تلخی ریا بیزار صدای قاری و گلدستههای پژمرده اذان مرده و دلهای از خدا بیزار به خانهام بروم؟! خانه از سکوت پر است سکوت میکند از زندگی مرا بیزار تمام خانه سکوت و تمام شهر صداست از این سکوت گریزان، از آن صدا بیزار
کوک کن ساعتِ خویش... اعتباری به خروسِ سحری، نیست دگر دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است کوک کن ساعتِ خویش... که مـؤذّن، شبِ پیـش دسته گل داده به آب و در آغوش سحر رفته به خواب کوک کن ساعتِ خویش... شاطری نیست در این شهرِ بزرگ که سحر برخیزد شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین دیر برمی خیزند کوک کن ساعتِ خویش... که سحرگاه کسی بقچه در زیر بغل، راهیِ حمّامی نیست که تو از لِخ لِخِ دمپایی و تک سرفه ی او برخیزی کوک کن ساعتِ خویش... رفتگر مُرده و این کوچه دگر خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است کوک کن ساعتِ خویش... ماکیان ها همه مستِ خوابند شهر هم . . . خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند کوک کن ساعتِ خویش... که در این شهر، دگر مستی نیست که تو وقتِ سحر، آنگاه که از میکده برمی گردد از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی کوک کن ساعتِ خویش... اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر و در این شهر سحرخیزی نیست و سحر نزدیک است..
بودنت زیباست مثل تابیدن آفتاب بر ساقههای تُرد بابونه بر تن درخت ایستاده بر من ماه در آغوش تو به خواب میرود خورشید با چشمهای تو بیدار میشود عشق من! بودنت زیباست مثل پر شستن قو مثل چرخیدن پروانه مثل پرواز بر تلاطم دریا...
کوک کن ساعتِ خویش ! اعتباری به خروسِ سحری، نیست دگر/ دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است/ کوک کن ساعتِ خویش ! که مـوذّن، شبِ پیـش/ دسته گل داده به آب/ و در آغوش سحر رفته به خواب/ کوک کن ساعتِ خویش ! شاطری نیست در این شهرِ بزرگ/ که سحر برخیزد/ شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین/ دیر برمی خیزند/ کوک کن ساعتِ خویش ! که سحرگاه کسی/ بقچه در زیر بغل، راهیِ حمّامی نیست/ که تو از لِخ لِخِ دمپایی و تک سرفه ی او برخیزی/ کوک کن ساعتِ خویش ! رفتگر مُرده و این کوچه دگر/ خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است/ کوک کن ساعتِ خویش ! ماکیان ها همه مستِ خوابند/ شهر هم . . . خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند/ کوک کن ساعتِ خویش ! که در این شهر، دگر مستی نیست/ که تو وقتِ سحر، آنگاه که از میکده برمی گردد/ از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی/ کوک کن ساعتِ خویش ! اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر/ و در این شهر سحرخیزی نیست/ مرتضی کیوان هاشمی به یاد فریدون فروغی
بر رخ ممکن بود پیوسته گرد احتیاج لازم این نشأه افتاده است درد احتیاج در گذر از عالم امکان که این وحشت سرا بستر بیمار را ماند ز درد احتیاج خرقه اش را بخیه از دندان سگ باشد مدام هر تهیدستی که گردد کوچه گرد احتیاج از فشار قبر بر گوش حدیثی خورده است هر که را در هم نیفشرده است درد احتیاج باغ بر هم خورده را ماند در ایام خزان ساحت روی زمین از رنگ زرد احتیاج در شجاعت آدمی هر چند چون رستم بود می شود چون زال عاجز در نبرد احتیاج می کند گل از نسیم صبح این معنی، که نیست سینه روشندلان بی آه سرد احتیاج بی نیازی سرکشی می آورد، زان لطف حق بندگان را مبتلا سازد به درد احتیاج اغنیا را فرق کردن از فقیران مشکل است بس که صائب عام گردیده است درد احتیاج صائب تبریزی
اینجــا شروع یک غـــزل و یک جنایت است دارم هوار می زنم بیش از دو ساعت است لطفا نپرس دیگر از ایــــن رسم کــهنه مان خنجر زدن به پشت که از روی عادت است با عرض احترام بگویم کــه مدتـــی است ... ! این نامه ها همیشه تمامش شکایت است ! اینجـــا هــوا بد است نشد زندگی کنیم باید سفر کنیم به جایی که راحت است حتــــی نمی شود کــــه بگویـــم چــه خسته ام ! ساکت شدن همیشه خودش یک سیاست است دارم بــه انتهای غـــــزل می رسم ولی – پایان این غزل که شروعش جنایت است- من را به دره های عمیقی کشانده است فهمیده ام که داد و هوارم حماقت است! عاطفه جاهدي