یتیم آن نیست که پدرش مرده باشد ،بلکه یتیم کسی است که از عقل و ادب عاری و بی بهره باشد. حضرت علی علیه السلام
روزی با دوستم از کنار یک دکه ی روزنامه فروشی رد می شدیم دوستم روزنامه ای خرید و مودبانه از مرد روزنامه فروش تشکر کرد واما آن مرد هیچ پاسخی به تشکر او نداد! همان طور که دور می شدیم،به دوستم گفتم "چه مرد عبوس و ترش رویی بود" دوستم گفت :"او همیشه این طور است" پرسیدم:"پس چرا تو به او احترام می گذاری؟" دوستم با تعجب گفت:"چرا باید به او اجازه دهم که برای رفتار من تصمیم بگیرد؟؟"
زیادتر از سهم خود دفتر سیاه کردم در آرزوی نوشتن شعری که باعث شود از آسمان سرتاسر جهان بارانِ نان ببارد .. زیادتر از سهمِ قدمهایم گذشتم از خیابانهای پاییز با امید گره خوردن به نگاهی که پناهگاهی باشد در آژیرقرمزهای زنندهی این روزگار .. زیادتر از توان خود باطوم خوردم برای برآورد آرزویی که لورکا و نرودا و حکمت و شاعران دیگر به برآوردنش کوشیده بودند .. زیاد مُردم برای کمی زندهگی کردن در کنار تو .. { یغما گلرویی }
زندگی بندگی است و بندگی زندگی زندگی ساختمان ها و اتومبیل های این شهر نیست تمام این تصاویر پرده ای است بین تو و خودت و تو آیینه ای شفاف از خالق یگانه هستی منظره ها را کنار بزن زیبایی در پشت ابرهاست اگر پری برای پرواز نیست روح تو به پرواز در می آید و پرواز چه شیرین است
زندگی حتی وقتی انکارش می کنی حتی وقتی نادیده اش می گیری حتی وقتی نمی خواهی اش از تو قوی تر است. از هر چیز دیگری قوی تر است آدم هایی که از بازداشتگاه های اجباری برگشته اند دوباره زاد و ولد کردند. مردان و زنانی که شکنجه دیده بودند، که مرگ نزدیکانشان و سوخته شدن خانه هایشان را دیده بودند دوباره به دنبال انوبوس ها دویدند به پیش بینی هواشناسی با دقت گوش کردند و دخترهایشان را شوهر دادند. باور کردنی نیست اما همین گونه است. زندگی از هر چیز دیگری قوی تر است.
آوار رنگ هيچ وقت هيچ وقت نقاش خوبي نخواهم شد امشب دلي کشيدم شبيه نيمه سيبي که به خاطر لرزش دستانم در زير آواري از رنگ ها ناپديد ماند ..
در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع شب نشین کوی سربازتن و رندانم چو شمع روز و شب خ ابم نمی آید به چشم غم پرست بس که در ببماری هجر تو گریانم چو شمع رشته ی صبرم به مقراض غمت ببریده شد همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع
کنار پدر بزرگم نشسته بودم و تنها کاری که میکردم این بود... با دقت به تلویزیون خیره شده بودم،و فیلمی که پخش میشد رو میدیدم،فیلــم خیلی قشنگــی بود،امّا بازیگران معروفی نداشت... بعضیاشون رو اِنگار میشناختَم،با یه سریاشون عکس داشتَم،اونم یادگاری،چه شانس خوبی داشتم،قبل از معروفیتشون باهاشون دوست بودم... بعضیــآم اِنگار روز به روز میدیــدَم،تو مسیر های مختلف بهشون برخورد میکردم... بعضیشـآون توی فیلم هم داشتن فیلم بازی میکردن،از شکست هاشون تعریف میکردن،طوری هم میگفتنش انگار ساخته کِشور هِندِ... یه سری هام که انگار داشتن فیلــمای هالیودی رو قُورت میدادن از بس اَکشن بود،یه نفری رفتیم تو صد نفر...! روز به روز هم صحنه فیلما بیشتر میشد و منم رو دور تند فقط میزدَم جُلو،ببینم آخر فیلم چی میشه،یه روز ساپُورت،یه روز بازو...! فیــلم راننده تاکســـی،که خودش هزار تا سکانس مختلف داشت،یکی عِشقی،یکی مَشتی،یکی فقیــر،یکی زندانی... تا اینکه بعد از چند پیام بازرگانی تبلیغاتی از شَبَکِه و نوشتن اِسم اسپانسر برنامه،فیــلم اصلی شروع شد...! شروع فیلم اِسم بازیگرا درکنار عکسشون زده میشد! جالب بود این فیلم فقط یک بازیگر داشت!عــکس مَن،در کنار اِسمم،حسابی جلوهای ویژه...! با اینکه فیــلم بُلندی هم بود،امــّا از تهیه کُننده تا کارگردان و بازیگردان و تدارکات فقط مَن بودَم و مَن،یک اسم فقط تکرار میشد.... چه قدر این فیلم شبیه به من بود،انگـآر زندگی شخصی من رو ساخته بودن! اتفاق های روزانه،از شروع روز تا پایان روز! دوس نداشتم فیــلم رو عوض کنَم،میخواستم ببینــَم آخر فیــلم چی میشه...! که پِدر بزرگــَم صدام زد،از جــآم پریــدَم،نه که پریده باشَم،تِکون خوردَم،که گفت تلویزیون رو روشن کُن،یه فیــلم ببینیــم!