کاش میشد به فرودگاه رفت ! و ازین روزهای بی جان سفر کرد... کاش میشد عمیق نفس کشید ! و درون را از اکنون پر کرد... کاش میشد برگشت ! و چمدانها را برای تفتیش باز نکرد... میان این ثبات گیج کاش میشد میان صورتکها راه رفت ! و بالا نیاورد !...
درد را چقدر باید بلعید زخم را چقدر باید خورد و بعد محکم ایستاد مثل یک کوه لبخند زود و گفت : من خوشبختم !
شهنوازی کن نگارا، ساز میخواهم چکار؟ من که ایمان داشتم اعجاز میخواهم چکار؟ تا صدایت گوش هایم را نوازش میکند، تار و سنتور و نی و آواز میخواهم چکار؟ تخت جمشید قشنگی هست در چشمان تو تا تورا دارم دگر شیراز میخواهم چکار؟ تکیه گاه من تو باشی، من خودم یک ارتشم قدرتم کافیست... نه... سرباز میخواهم چکار؟ باغ سرسبز و تو و آواز بلبل، بوی گل... این زمین زیباست... پس پرواز میخواهم چکار؟ گرچه دیگر هیچ چیزی مثل دیروزش نیست این غزل را فرصت آغاز میخواهم چکار؟ شهریار
هـــــــــنوزم هرجا حتی اسمش برده میشه … بغض خفه ام میکنه !! هرجا رو که نگاه میکنم … بغض خفه ام میکنه !! هرجا که دو نفرو باهم میبینم… بغض خفه ام میکنه !! هر وقت که گوشیمو نگاه میکنم … بغض خفه ام میکنه !! هروقت تلفن زنگ میخوره … بغض خفه ام میکنه !! هروقت که اس ام اس میاد … بغض خفه ام میکنه !! هروقت که از خواب بیدار میشم … بغض خفه ام میکنه !! هر چیزی رو که نگاه میکنم … بغض خفه ام میکنه !! هنوز نمیفهمم که چرا ….. بغض خفه ام میکنه …..
کم کم یاد خواهی گرفت … تفاوت ظریف میان نگه داشتن یک " دست " و زنجیر کردن یک " روح" را … اینکه عشق تکیه کردن نیست !!! و رفاقت اطمینان خاطر !!! یاد میگیری که بوسه ها قرار داد نیستند !!! کم کم یاد میگیری باید باغ خودت را پرورش دهی !!! به جای آنکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد !!! یادمیگیری که میتوانی محکم باشی !!!! پای هر خداحافظی یاد میگیری که خیلی می ارزی …!!!
فرقی نمی کند باران ببارد یا نه فرقی نمی کند چشمان تو چه رنگ باشد به خانه می رسم یا نه مهم نیست! من کلاهی ندارم که از سر بردارم یا دندانی نمانده ست تا لبخندی بسازم من و تو خاطرات درختان یک کوچه ایم ...
دلم بچگی می خواهد ... میخواهم بروم یک گوشه بنشینم... پشتم را به همه دنیا کنم... پاهایم را بغل کنم و بلند بلند بگویم... من بازی نمیکنم !