زیر این توده ی مقفور سیاه گور گمنام جوانیست که سر پنجه ی زور قامتش را زجفا داد به باد و تو ای بی خبر از دوراندیش که چنین سرخوش و شاد قصر عشرت به تماشا زده ای غم این خفته ی بی جان مرا زکه خواهی پرسید ... زکه خواهی جویید ...
تلخ است که لبریز حقایق شده است زرد است که با درد، موافق شده است عاشق نشدی وگرنه می فهمیدی پاییز بهاریست که عاشق شده است