شروع موضوع توسط aloneboy 21/12/10 در انجمن اشعار
بار دگر جانب یار آمدیم خیره نگر سوی نگار آمدیم
شد ز غمت خانه سودا دلم در طلبت رفت به هر جا دلم
آه که امروز دلم را چه شد دوش چه گفته است کسی با دلم
از طلب گوهر گویای عشق موج زند موج چو دریا دلم
گر نکنی بر دل من رحمتی وای دلم وای دلم وا دلم
پلک های نیمه بازش،آیه های درد بود آخرین ساعات عمر حیدر شب گرد بود...
دیده از خلق ببستم چو جمالش دیدم مست بخشایش او گشتم و جان بخشیدم
خدایا فاصلت تا من خودت گفتی که کوتاهه از اینجا که من ایستادم چقد تا آسمون راهه
از آن باده ندانم چون فنایم از آن بیجا نمیدانم کجایم
من بی مایه که باشم که خریدار تو باشم حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم
نام های کاربری را با استفاده از کاما (،) از هم جدا کنید.