شروع موضوع توسط aloneboy 21/12/10 در انجمن اشعار
دل تمنا میکند تا من بسازم خانه ای عاشقان کی خانه دارند دل مگر دیوانه ای
مانند شیشه ای که خریدار سنگ بود این دل شکستن تو برایم قشنگ بود
اگر چه فرش من از بورياست، طعنه مزن چرا كه؟ خوابگه شير در نيستانست
شعر خواندم که تو را از سر خود اندازم تو خودت شعر شدی در سر من افتادی
ای ماهِ سر به مُهر، سر از سجده برندار پشتِ سرت کسی ست که شق القمر کند..
عـدل و احـسان علـی حتی ز قاتل کم نگـشت کاسه شیری هم برای قاتلت مــولا مهیا می کنی...
خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است / کارم از گریه گذشته ست به آن می خندم
زخمِ سرش، حریف دلِ زخمی اش نشد آه، ای طبیب! او به چه دردی دچار بود.؟ تسلیت ایام
نیستم قانع به این دیدارهای بیش و کم / قصه را کوته کنم دربست میخواهم تورا
مگر این دم سر آن زلف پریشان شده است که چنین مشک تتاری عبرافشان شده است
نام های کاربری را با استفاده از کاما (،) از هم جدا کنید.