تو را دارم ای گل، جهان با من است تو تا با منی، جان جان با من است چو میتابد از دور پيشانیات كران تا كران آسمان با من است چو خندان به سوی من آیی به مهر بهاری پر از ارغوان با من است ! كنار تو هر لحظه گويم به خويش كه خوشبختی بیكران با من است روانم بياسايد از هر غمی چو بينم كه مهرت روان با من است چه غم دارم از تلخی روزگار، شكر خنده آن دهان با من است فریدون مشیری
گفت دانايي که: گرگي خيره سر، هست پنهان در نهاد هر بشر!... هر که گرگش را در اندازد به خاک رفته رفته مي شود انسان پاک وآن که با گرگش مدارا مي کند خلق و خوي گرگ پيدا مي کند در جواني جان گرگت را بگير! واي اگر اين گرگ گردد با تو پير روز پيري، گر که باشي هم چو شير ناتواني در مصاف گرگ پير مردمان گر يکدگر را مي درند گرگ هاشان رهنما و رهبرند... وآن ستمکاران که با هم محرم اند گرگ هاشان آشنايان هم اند گرگ ها همراه و انسان ها غريب با که بايد گفت اين حال عجيب؟ فریدون مشیری
به تماشا سوگند و به آغاز كلام اينك اين منم در قفسم من صدايم خسته است من نگاهم مرده است و به تنهايي دراين شهر غريب به تو مي انديشم من از اين راه نمي گردم باز من از اين خواب نمي برخيزم اري من در اين شهر غريب به تو مي انديشم
شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود-اما طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد ازآن نوعی که من بودم بگیرند ریشه اش را و بسوزانند شود مرهم برای دلبرش آندم شفا یابد چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده و یک دم هم نیاسوده، که افتاد چشم او ناگه به روی من بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و به ره افتاد و او می رفت و من در دست او بودم و او هرلحظه سر را رو به بالاها تشکر از خدا می کرد پس از چندی هوا چون کورۀ آتش، زمین می سوخت و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟ در این صحرا که آبی نیست به جانم هیچ تابی نیست اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من برای دلبرم هرگز دوایی نیست و از این گل که جایی نیست خودش هم تشنه بود اما! نمی فهمید حالش را چنان می رفت و من در دست اوبودم و حالامن تمام هست او بودم دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟ نه حتی آب،نسیمی در بیابان کو ؟ و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت که ناگه روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر او کم شد دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت نشست و سینه را با سنگ خارایی زهم بشکافت زهم بشکافت اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد زمین و آسمان را پشت و رو می کرد و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را به من می داد و بر لب های او فریاد "بمان ای گل" که تو تاج سرم هستی دوای دلبرم هستی "بمان ای گل" ومن ماندم نشان عشق و شیدایی و با این رنگ و زیبایی و نام من شقایق شد گل همیشه عاشق شد
ای شوق دینت سبب جست و جوی ما هر دو فزوده در طلبت آرزوی ما آلوده گشته ایم به زرق و ریا، کجاست ساقی که از شراب کند شست و شوی ما کز باده تا به شیشه ی گردون زنیم سنگ تا کی زمانه سنگ زند بر سبوی ما گر جذبه ای نباشد از آن کعبه ی مراد پیداست تا کجا رسد این جست و جوی ما در عشق اگر فسانه شدیم ای شرف چه غم باشد به گوش یار رسد گفت و گوی ما شرف جهان قزوینی
"گواهیِ فوت" این ترانه گواهیِ فوته، شاعرِ متن پیشِ رو مُرده بس که هِی خواب دیده بیداره، بس که رؤیاشو بالا آورده این شبیه دعای قبل از مرگ، این شروع یه اختتامیهس شکل آژیرِ قرمزه حرفام، تف به تسلیم، تف به آتشبس ایدز داره فرشتهی الهام، تن واژه کزاز میگیره یه سگِ هار توی لپ تاپه، دستای شعرو گاز می گیره روی مغزم اسید پاشیدن، نفسای مسیح بو میده دیگه هر حرفِ با پدر مادر مزهی شاشِ بازجو میده تنها هورا کشیدن آزاده! هایل هیتلر! هیتلرِ قدیس! زندهباد اجتماع میلیونی زندهباد کیک! زنده باد ساندیس! کانگوروها تو کیسه شون گرگه، مامِ میهن سزارین میشه سوسکا به ریش کافکا میخندن، دختری هفت ساله زن میشه من به زخمام دخیل می بندم، باورم نیست که زمین صافه مردهشورم نمیبره دیگه، پاپ بیخود خداشو میلافه آرزوهامو ارث میذارم، واسه نسلی که شاملو خونده یه کلیسا نشون بده که تنِ صدتا گالیله رو نسوزونده گول این چشم منجمد رو نخور! دستای من هنوز هم مُشتن خوش خیالن اونا که فکر کردن با قپانی ترانهمو کشتن برای مرگِ اون که با لبخند کتکم میزنه عزادارم من هنوزم به مرگ مشکوکم، من هنوزم تو گور بیدارم. یغما گلرویی
به شيطان گفتم: «لعنت بر شيطان»! لبخند زد.پرسيدم: «چرا مي خندي؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد» پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟»گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام» با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛تو را زمين ميزند پرسيدم:پس تو چه کاره اي؟ پاسخ داد هر وقت سواري آموختي براي رم دادن اسب تو خواهم آمد فعلا برو سواري بيآموز