1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

کلیات استاد سخن سعدی شیرازی+ زندگینامه

شروع موضوع توسط paasto ‏21/11/10 در انجمن معرفی شخصیتها، زندگینامه و کتاب

  1. Sert oğul

    تاریخ عضویت:
    ‏12/11/10
    ارسال ها:
    17,621
    تشکر شده:
    6,352
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    IOG
    ای نفس خرم باد صبا


    [​IMG]

    ای نفس خرم باد صبا از بر یار آمده​ای مرحبا قافله شب چه شنیدی ز صبح مرغ سلیمان چه خبر از سبا بر سر خشمست هنوز آن حریف یا سخنی می​رود اندر رضا از در صلح آمده​ای یا خلاف با قدم خوف روم یا رجا بار دگر گر به سر کوی دوست بگذری ای پیک نسیم صبا گو رمقی بیش نماند از ضعیف چند کند صورت بی​جان بقا آن همه دلداری و پیمان و عهد نیک نکردی که نکردی وفا لیکن اگر دور وصالی بود صلح فراموش کند ماجرا تا به گریبان نرسد دست مرگ دست ز دامن نکنیمت رها دوست نباشد به حقیقت که او دوست فراموش کند در بلا خستگی اندر طلبت راحتست درد کشیدن به امید دوا سر نتوانم که برآرم چو چنگ ور چو دفم پوست بدرد قفا هر سحر از عشق دمی می​زنم روز دگر می​شنوم برملا قصه دردم همه عالم گرفت در که نگیرد نفس آشنا گر برسد ناله سعدی به کوه کوه بنالد به زبان صدا
     
  2. Sert oğul

    تاریخ عضویت:
    ‏12/11/10
    ارسال ها:
    17,621
    تشکر شده:
    6,352
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    IOG
    روی تو خوش می​نماید آینه ما


    [​IMG]

    روی تو خوش می​نماید آینه ما کآینه پاکیزه است و روی تو زیبا چون می روشن در آبگینه صافی خوی جمیل از جمال روی تو پیدا هر که دمی با تو بود یا قدمی رفت از تو نباشد به هیچ روی شکیبا صید بیابان سر از کمند بپیچد ما همه پیچیده در کمند تو عمدا طایر مسکین که مهر بست به جایی گر بکشندش نمی​رود به دگر جا غیرتم آید شکایت از تو به هر کس درد احبا نمی​برم به اطبا برخی جانت شوم که شمع افق را پیش بمیرد چراغدان ثریا گر تو شکرخنده آستین نفشانی هر مگسی طوطیی شوند شکرخا لعبت شیرین اگر ترش ننشیند مدعیانش طمع کنند به حلوا مرد تماشای باغ حسن تو سعدیست دست فرومایگان برند به یغما
     
  3. Sert oğul

    تاریخ عضویت:
    ‏12/11/10
    ارسال ها:
    17,621
    تشکر شده:
    6,352
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    IOG
    اگر تو فارغی از حال دوستان یارا


    [​IMG]

    اگر تو فارغی از حال دوستان یارا
    فراغت از تو میسر نمی​شود ما را تو را در آینه دیدن جمال طلعت خویش

    بیان کند که چه بودست ناشکیبا را بیا که وقت بهارست تا من و تو به هم

    به دیگران بگذاریم باغ و صحرا را به جای سرو بلند ایستاده بر لب جوی

    چرا نظر نکنی یار سروبالا را شمایلی که در اوصاف حسن ترکیبش

    مجال نطق نماند زبان گویا را که گفت در رخ زیبا نظر خطا باشد

    خطا بود که نبینند روی زیبا را به دوستی که اگر زهر باشد از دستت

    چنان به ذوق ارادت خورم که حلوا را کسی ملامت وامق کند به نادانی

    حبیب من که ندیدست روی عذرا را گرفتم آتش پنهان خبر نمی​داری

    نگاه می​نکنی آب چشم پیدا را نگفتمت که به یغما رود دلت سعدی

    چو دل به عشق دهی دلبران یغما را هنوز با همه دردم امید درمانست

    که آخری بود آخر شبان یلدا را
     
  4. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏30/11/10
    ارسال ها:
    4,240
    تشکر شده:
    2,995
    امتیاز دستاورد:
    113
    حرفه:
    eng
    [FONT=arial,helvetica,sans-serif]باراني ام , باراني ام , باراني از آتش[/FONT]
    [FONT=arial,helvetica,sans-serif] يك روح بي پروا و سرگرداني از آتش [/FONT]
    [FONT=arial,helvetica,sans-serif].[/FONT]
    [FONT=arial,helvetica,sans-serif]اين كوچه ها , ديوارها , اصلاً تمام شهر [/FONT]
    [FONT=arial,helvetica,sans-serif]سوزان و من محبوس در زنداني از آتش[/FONT]
    [FONT=arial,helvetica,sans-serif].[/FONT]
    [FONT=arial,helvetica,sans-serif] اهل غزل بودم ، خدا يكجا جوابم كرد [/FONT]
    [FONT=arial,helvetica,sans-serif] با واژه اي ممنوع ، با انساني از آتش[/FONT]
    [FONT=arial,helvetica,sans-serif].[/FONT]
    [FONT=arial,helvetica,sans-serif] بي شك سرم از توي لاكم در نمي آمد[/FONT]
    [FONT=arial,helvetica,sans-serif] بر پا نمي كردي اگر طو فاني از آتش[/FONT]
    [FONT=arial,helvetica,sans-serif].[/FONT]
    [FONT=arial,helvetica,sans-serif] تا آمدي ، آتشفشاني سالها خاموش[/FONT]
    [FONT=arial,helvetica,sans-serif] بغضش شكست و بعد شد طغياني از آتش[/FONT]
    [FONT=arial,helvetica,sans-serif].[/FONT]
    [FONT=arial,helvetica,sans-serif] كاري كه از دست شما هم بر نمي آمد[/FONT]
    [FONT=arial,helvetica,sans-serif] من بودم و در پيش رويم خواني ازآتش[/FONT]
    [FONT=arial,helvetica,sans-serif].[/FONT]
    [FONT=arial,helvetica,sans-serif] اين روزها محكوم ِ اعدامم به جرم عشق[/FONT]
    [FONT=arial,helvetica,sans-serif] در انتظارم بشنوم ، فرماني از آتش [/FONT]
     
  5. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏8/12/10
    ارسال ها:
    887
    تشکر شده:
    49
    امتیاز دستاورد:
    48
    آمدي وه كه چه مشتاق و پريشان بودم
    تا برفتي ز برم صورت بي جان بودم
    نه فراموشيم از ذكر تو خاموشي بود
    كه در انديشه اوصاف تو حيران بودم
    بي تو در دامن گلزار نخفتم يك شب
    كه نه در باديه ی خارمغيلان بودم
    زنده مي كرد مرا دم به دم اميد وصال
    ورنه دور از نظرت كشته هجران بودم
    به تولاي تو در آتش محنت چو خليل
    گوييا در چمن لاله و ريحان بودم
    تا مگر يك نفسم بوي تو آرد دم صبح
    همه شب منتظر مرغ سحر خوان بودم
    سعدي از جور فراقت همه روز اين مي گفت
    عهد بشكستي و من بر سر پيمان بودم

    سعدی
     
  6. Sert oğul

    تاریخ عضویت:
    ‏12/11/10
    ارسال ها:
    17,621
    تشکر شده:
    6,352
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    IOG
    اندوه ما به دل شد از عشق روی یاران
    با جام غم انیسیم در شام میگساران
    با لاله ها بگوئید از داغ گلعذاران
    بگذار تا بگریم چون ابـر در بهاران


    کز سنگ ناله خــیزد روز وداع یاران


    هر کو نوای عشقی بر جان شنیده باشد
    یا از فراق رویی اشکی چکیده بــاشد
    بر گرد شط عشقی تاری تنیده بـــاشد
    هر کو شراب فرقت روزی چشیده باشــد


    داند که سخت باشد قـــطع امیدواران


    عشقت شرر فشاند بر آفتاب چشــــــمم
    داغت چه سان براند این اشک ناب چشمم
    یادت براندم دل بر این سراب چشمـــم
    با ساربان بگوئید احوال آب چـشمـــم


    تا بر شتر نبندد محمل بـــــروز باران


    از دیده خون فشانم در پیچ و تاب حسـرت
    تصویر ماهتابت دارم به قاب حســـــرت
    خونبار و دیده زارم در این سراب حسرت
    بگذاشتند ما را در دیده آب حـــــسرت


    گریان چو در قیامت چشم گـــــنهکاران


    از نای خون بگویم صدها نوای عشـــقت
    بر سینه می نشانم تنها لوای عشقــــت
    شبها چو خون بگریم از این جفای عشقت
    چندین که بر شــمردم از ماجرای عشقت


    اندوه دل نگفتم الا یک از هــــزاران


    سعدی غمش بسوزد این غمسرای مـــنزل
    هجرش زند جفایی بر تار و پود محفــل
    تیرش زدم به جان و خونین سرای محـمل
    سعدی بروزگاران مهری نشــسته بر دل


    بیرون نمی توان کرد الا بروزگـــاران


    با تو کنم روایت ،از غم بی نهـــایت
    از غم زو به غایت ، دیده کند شکایت
    از پس آن جفایت ، هجرت آن صفــــایت
    چندت کنم حکایت ، شرح ایـنقدر کفایت


    باقی نمی توان گفت الا به غمگســـاران
     
  7. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏8/8/11
    ارسال ها:
    4,021
    تشکر شده:
    408
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    بماند
    کی از دلایل اینکه بر غزلیات سعدی شرح کم نوشته شده است، این است که غزل او، برخلاف غزل حافظ و حتی گلستان و بوستان خود او، بی‌نیاز از شرح می‌نماید. اشارات و تلمیحات تاریخی و اساطیری و فلسفی کلامی‌ای که در غزل حافظ هست، نیاز به شرح و توضیح را در خواننده برمی‌انگیزد و شارح را بر سر ذوق و سخن می‌آورد، در حالی که غزل سعدی به لحاظ زبان و واژگان به اندازه‌ای ساده است که به توضیح نیاز ندارد و از این گونه اشارات نیز به کلی خالی است.

    غزل سعدی حکایت عشق است و این حکایت را او به صد زبان، اما غالبا با واژگانی ثابت و با تصاویر و تعابیری معین، باز می‌گوید. شارح در غزل سعدی چیزی نمی‌یابد که به آن بیاویزد، در حالی که در شعر حافظ از این دستاویزها فراوان است.

    در گلستان و بوستان، سعدی شاعری نصیحت‌گو است، اما غزل او جای پند نیست؛ مگر غزل‌هایی که یکسره مضمون اخلاقی و عرفانی دارند و در دیوان او هم زیر عنوان «مواعظ» جداگانه آمده‌اند. هرچند میان این دو نوع غزل او گاهی ارتباطی هست، مثلا غزلی با مطلع: «ما قلم در سر کشیدیم اختیار خویش را»، یکسره مضمون عرفانی و اخلاقی دارد، اما او همین مصرع را در غزل دیگری تضمین کرده است.

    رای، رای توست خواهی جنگ و خواهی آشتی

    ما قلم در سر کشیدیم اختیار خویش را

    با این حال بسیار کم پیش می‌آید که سعدی در یک غزل، این دو گونه مضمون را به هم بیامیزد و یا باز برخلاف حافظ، در غزل مدح بیاورد. او چگونه خود در مقام مفاخره می‌‌گوید، به هیچ روی از معشوق به ممدوح نمی‌پردازد و به این قید پایبند می‌ماند حتی اگر ممدوح واقعی او دارای صفات حمیده و اخلاق پسندیده باشد و یا مدح بهانه‌ای باشد برای دعوت ممدوح به دادگری و مردمداری.

    جای مدح، قصاید اوست و جای پند حکایت‌های گلستان و بوستان، اما غزل او جای سخن گفتن از عشق است.

    غزل سعدی به شرح عرفانی هم مجال نمی‌دهد، زیرا وجهه عرفانی شعر او به هیچ روی آشکار نیست. او از عشق سخن می‌گوید بی آنکه چندان تصریح کند که غرضش چه عشقی است و معشوق افلاکی است یا خاکی. دوگانگی‌ای که برخی از شارحان در شعر حافظ دیده‌اند، یعنی وجود دو نوع معشوق آسمانی و زمینی و بنابراین دو نوع عشق آسمانی و زمینی و یا وجود چندین نوع باده- انگوری و عرفانی و شعری- در شعر سعدی غالبا دیده نمی‌شود.

    اگر مواعظ و نیز غزل‌هایی را که در بیان معانی حسی صراحت دارند، کنار بگذاریم، غزل‌های او را، جز در موارد معدود، نمی‌توان به عرفانی و عاشقانه تقسیم کرد. اگر قراین خارجی را رها کنیم، یعنی فراموش کنیم که سعدی شخصا، بنابر آنچه از گلستان و بوستان و شعرهای عرفانی‌اش برمی‌آید، با عوالم عرفانی آشنا بوده است، چیزی که مجال تفسیر عرفانی غزل‌‌های او را فراهم می‌آورد، نه اشارات اوست به مفاهیم عرفانی، نه تضمین نام و سرگذشت عرفاست، در غزل او و نه استفاده منظم اوست از مجموعه‌ای از واژگان که به مرور زمان معنای عرفانی یافته‌اند و کاربرد آنها، دست‌کم در شعر شاعرانی که تعلقشان به تصوف مسلم است، معنای حقیقی آنها را گاهی تحت‌الشعاع قرار داده است.

    منظور من از این مجموعه، واژگانی است که از عناصر طبیعی و معشوق و اعضای پیکر او سخن می‌گویند و چنانکه می‌دانیم بسیاری رساله‌ها در توضیح معنای عرفانی این واژگان نوشته شده است، اما شعر سعدی را به کمک این رساله‌ها هم نمی‌توان شرح کرد، زیرا چنان که در آغاز سخن گفتیم، شعر او نه نیازی به این گونه شرح‌ها دارد و نه این گونه شرح‌ها را برمی‌تابد زیرا او از اعضای معشوق یا از عناصر طبیعت به آنچه معمولا در شعر عرفانی می‌‌آید و مفسران عارف‌مشرب برای آنها معنای عرفانی یافته‌اند، اکتفا نمی‌کند و صراحتی که در برخی از غزل‌های او هست، مثل هر شعر واقعی دیگر، نمی‌گذارد که عناصر شعر او از معنای اولی و خارجی خود به کلی خالی شوند و تنها نماد و رمز چیز دیگری باشند.

    چیزی که تعبیر عرفانی شعر سعدی را ممکن می‌سازد، کلیت و عمومیتی است که عشق و معشوق در غزل او می‌یابد. خواننده سعدی وقتی توصیف‌های او را از معشوق می‌خواند، بی‌اختیار، مانند مهمانان زلیخا می‌گوید: «ما هذا بشرا.»

    معشوقی که سعدی وصف می‌کند، البته غالبا بشر است و عشقی که او از آن سخن می‌گوید، غالبا بشری و در مواردی بسیار حسی است، اما در بهترین غزل‌های سعدی این معشوق نمی‌تواند تنها بشر باشد. وقتی می‌خوانیم که:

    گر مخیر بکنندم به قیامت که چه خواهی

    دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را

    این سخن را تنها اغراق شاعرانه نمی‌دانیم، بلکه خواه ناخواه همه گفته‌هایی را که در این معنی از عارفان خوانده یا شنیده‌ایم، به یاد می‌آوریم. این معشوقی که سعدی درباره او می‌گوید: «به قیاس درنگنجی و به وصف درنیایی» به وساطت تعبیر «ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم» که از گلستان می‌شناسیم و می‌دانیم، بی‌گمان مخاطب آن خداوند است، دلالتی فوق بشری پیدا می‌کند.

    معشوق سعدی «مالک ملک وجود، حاکم رد و قبول» است و «هرچه کند جور نیست، ور تو بنالی جفاست»، معشوقی است که اگر هم خدا نباشد، صفات خدایی دارد.

    سعدی در غزل‌هایش شاعر عشق است و هیچ اصراری هم بر این ندارد که از طریق درج اشارات عارفانه بگوید که این عشق مجازی نیست. بیشترین کاری که می‌کند این است که برای این عشق مجازی توجیهی بیاورد و غفلت از زیبارویان را غفلت از آفریدگار زیبایی‌ها قلمداد کند:

    باور مکن که صورت او عقل من ببرد

    عقل من آن ببرد که صورت‌نگار اوست

    گر دیگران به منظر زیبا نگه کنند

    ما را نظر به قدرت پروردگار اوست

    گر تو انکار نظر در آفرینش می‌کنی

    من همی گویم که چشم از بهر این کار آمده است

    و بالاخره در یکی از رندانه‌ترین شعرهایش نخست مدعیانی را که «حظ روحانی»، این «تفاوتی که میان دواب و انسان است»، را نمی‌شناسند و بنابراین:

    گمان برند که در باغ عشق سعدی را

    نظر به سیب زنخدان و...

    سرزنش می‌کند و پاسخ این ابلهان را خاموشی می‌داند و آنگاه، برخلاف انتظار خواننده، می‌گوید که در مقام تبرئه خود از این تهمت نیز نیست، زیرا او انسان است و انسان معصوم نیست؛ سعدی با این گونه پاسخگویی هم تا اندازه‌ای تهمتی را که به او بسته‌اند، می‌پذیرد و هم بی‌آنکه به این معنی تصریح کند، تلویحا ملامتگران خود را هم به این درد مبتلا می‌داند:

    مرا هر آینه خاموش بودن اولی‌تر/ که جهل پیش خردمند عذر نادان است/ و ما ابری نفسی و لا ازکیها/که هر چه نقل کنند از بشر در امکان است

    سعدی حق دارد که با عباراتی چنین دوپهلو پاسخ مدعیان را بدهد، زیرا او نه تنها عاشق بودن را از زمره صفات بشری می‌داند، بلکه در بسیاری از شعرهایش گویی آن را فصل ممیز آدمی از سایر جانوران، همان «تفاوتی که میان دواب و انسان است»، می‌شمارد:

    با چو تو روحانی‌ای تعلق خاطر/ هر که ندارد، دواب نفس‌پرست است/ آدمی نیست که عاشق نشود وقت بهار /هر گیاهی که به نوروز نجبند، حطب است

    غزل سعدی، با این تاکیدش بر عشق و با نوعی رفتار شاعرانه با این مفهوم که آن را از راه پیراسته و رقیق کردن، پذیرای تعابیر گوناگون می‌کند، به‌طوری که مرز میان معنای حقیقی و مجازی آن از میان می‌رود، یکی از مهم‌ترین مراحل در تکوین استعاره عشق در شعر فارسی است، اما او برخلاف حافظ این استعاره را در چارچوبی از استعاره‌های دیگر قرار نمی‌دهد. حتی شراب (این استعاره بزرگ دیگر غزل فارسی) نیز در غزل سعدی مقام چندانی ندارد. او بارها تصریح می‌کند که غرضش از شراب، خمر انگوری نیست و مستی‌اش ز عشق است نه از شراب:

    مستی خمرش نکند آرزو

    هر که چو سعدی شود از عشق مست

    و انگار که از این بترسد که شراب او را به معنای شراب انگوری بگیرند، گاهی صفتی بر شراب می‌افزاید:

    شراب خورده معنی چو در سماع آید

    چه جای جامه که بر خویشتن بدرد پوست

    و گاهی نیز در غزل‌های اخلاقی و عرفانی خود سعی دارد که راه را بر هر گونه «بدفهمی» درباره معنایی که از این واژه در نظر دارد، ببندد:

    غافلند از زندگی مستان خواب

    زندگانی چیست مستی از شراب

    تا نپنداری شرابی گفتمت

    خانه آبادان و عقل از وی خراب

    از شراب شوق جانان مست شو

    کان چه عقلت می‌برد شر است و آب

    به همین دلیل است که واژه‌هایی چون پیرمغان و رند و خرابات نیز که همه با استعاره شراب پیوند دارند و پیش از او در غزل عرفانی فارسی فراوان به کار رفته‌اند و پس از او جزء مایه‌های اصلی شعر حافظند، در شعر او چندان دیده نمی‌شوند و بیت‌هایی چون:

    سرمست درآمد از خرابات

    با عقل خراب در مناجات

    بر خاک فکنده خرقه زهد

    و آتش زده در لباس طامات

    با عالم غزل او بیگانه می‌نماید و خواننده اگر این ابیات را تفننی ببیند، در قلمرویی که پیش از آن کسانی چون سنایی و عطار و پس از او حافظ، استادی خود را در آن نشان داده‌اند، بیراه نرفته است. البته سعدی می‌گوید:

    برخیز تا یک سو نهیم، این دلق ازرق فام را

    بر باد قلاشی دهیم، این شرک تقوی نام را

    اما او را در این گونه دعوی‌ها و دعوت‌ها جدی نمی‌بینمی، زیرا این موضوعات به یکی، دو غزل محدود می‌ماند و در این یکی، دو غزل هم سعدی چندان توفیقی نمی‌یابد. غزلی که با این بیت بلند آغاز می‌شود و با بیت‌های زیبایی چون:

    هر ساعت از نو قبله‌ای با بت‌پرستی می‌رود

    توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را

    می با جوانان خوردنم خاطر تمنا می‌کند

    تا کودکان در پی فتند این پیر دردآشام را

    ادامه می‌یابد، وقتی می‌خواهد در همین عوالم پیش‌تر برود گرفتار بیتی می‌شود چون:

    از مایه بیچارگی قطمیر مردم می‌شود

    ما خولیای مهمتری سگ می‌کند بلعام را

    و بازگشت سعدی به عوالم آشنای اوست که تا اندازه‌ای این غزل را نجات می‌دهد:

    ز این تنگنای خلوتم خاطر به صحرا می‌کشد/ کز بوستان، باد سحر خوش می‌دهد پیغام را...

    در این غزل، سعدی می‌کوشد تا راهی میان غزل عاشقانه و غزل عارفانه اخلاقی بگشاید و ناکام می‌ماند، گویی بیت‌های این غزل هر یک از غزل دیگری آمده است، اما غزل دیگر او با همین وزن و قافیه از شاهکارهای اوست:

    امشب سبک‌تر می‌زنند این طبل بی‌هنگام را

    یا وقت بیداری غلط بوده‌ست مرغ بام را

    کمتر شاعر بزرگ فارسی‌زبانی است که وقتی از عالم آشنای شعر خود دور بیفتد، مثل سعدی دچار تشویش شود و بخواهد که به آن عالم بازگردد. این موضوع از چشم مردم نیز دور نمانده است و داستان قصد سعدی برای رقابت با فردوسی و سرودن شعر:

    مرا در خراسان یکی یار بود

    که جنگاور و شوخ و عیار بود

    افسانه‌ای است که ساخته‌اند تا ناتوانی این شاعر توانا را بیرون از میدان کار او نشان دهند. شاید یکی از دلایل کم بودن تلمیحات در غزل سعدی، همین تک موضوعی بودن آن باشد. او خود را از قبیله عشاق می‌شمارد و فقط از مردان و زنان این قبیله سخن می‌گوید و نسبت خود را به ایشان می‌رساند و از احوال ایشان در بیان حال خود مدد می‌گیرد، آن نیز بیشتر به این قصد که نشان دهد در کار عاشقی از ایشان مردانه‌تر است.

    نام‌هایی که بیش از هر کس دیگر در غزل او تکرار می‌شود، مجنون است و لیلی و پس از ایشان وامق و عذرا و گاهی نیز خسرو و شیرین و فرهاد. از اینها که بگذریم، در غزل سعدی اشارات و تلمیحات تاریخی و اسطوره‌ای و داستانی بسیار کم است. گذشته از این، بسیار کم پیش می‌آید که او، در غزل، مدعای خود را از زبان دیگری بیان کند. در غزل او همیشه یک نفر سخن می‌گوید و او خود سعدی است. زیرا او خود را در کار عشق صاحب‌نظر می‌داند و نیازی نمی‌بیند که در تایید نظر خود قولی از دیگران نقل کند.

    حتی بیت‌هایی از این قبیل:

    دوش حورا زاده‌ای دیدم که پنهان از رقیب

    در میان یاوران می‌گفت یار خویش را

    گر مراد خویش خواهی ترک وصل ما بگوی

    ور مرا خواهی رها کن اختیار خویش را

    که در حد خود صدای دیگری را وارد غزل می‌کند، در غزل او بسیار نادر است.

    گاهی اگر سخنی از دیگری نقل می‌کند، برای این است که پاسخ خود را هم به دنبال آن بیاورد:

    چشم گریان مرا حال بگفتم به طبیب

    گفت: یک بار ببوس آن دهن خندان را

    گفتم: آیا که در این درد بخواهم مردن

    که محال است که حاصل کنم این درمان را

    از این دیدگاه که نگاه کنیم، تفاوت بارزی میان گلستان و بوستان و غزل‌های سعدی می‌بینیم. البته در گلستان و بوستان، سعدی هدف دیگری دارد، مراد او نصیحت است و می‌داند که پند آنگاه در جان می‌نشیند یا مخاطب را کمتر می‌آزارد که از زبان دیگری بیان شود و به ویژه از زبان کسانی بیان شود که خواننده یا شنونده صلاحیت ایشان را در کار پندگویی می‌پذیرد یا از خلال داستانی بیان شود که مناسبت آن پند را با زندگانی واقعی بهتر نشان دهد.

    شیوه سعدی در گلستان و بوستان حکایت‌گویی است و حکایات او یا از شنیده‌ها و خوانده‌هایش فراهم آمده‌اند یا از دیده‌هایش،‌ یا از آنچه مدعی است، دیده است. این گونه حکایات گلستان و بوستان را گاهی به قصد راه بردن به زندگی سعدی بررسی کرده‌اند، اما این بررسی‌ها بیش از آنکه پاره‌ها یا دوره‌هایی از زندگی سعدی را روشن کند، یک نکته را معلوم کرده است؛ تناقض‌های تاریخی و جغرافیایی این حکایت‌ها به حدی است که باید پذیرفت اگر همه آنها هم ساختگی نباشد، بیشتر آنها ساخته خیال سعدی است. مسلم است که سعدی در هند نبوده و اگر بوده به زیارت سومنات نرفته است، اما حتی معلوم نیست که در خندق طرابلس هم به کار گل گرفته شده باشد یا هرگز گذرش به جامع کاشغر یا جزیره کیش یا سرای اغلمش افتاده باشد، یا هرگز در مصر بوده است، یا هیچگاه مشایخی را که از قول‌شان سخنانی نقل می‌کند، دیده باشد.

    هدف سعدی از بیان این حکایت‌ها، چه راست باشند و چه نباشند، زندگینامه‌نویسی نیست. هدف، انتقال پیامی اخلاقی است و این حکایت‌ها زمینه‌چینی یا صفحه‌آرایی است برای انتقال پیام. سعدی صحنه را واقع‌نما می‌آراید تا پیام او پذیرفتنی بنماید. در نظر ما که اندکی با ملل و نحل آشنایی داریم و حتی برای آن گروه از خوانندگان زمان او که با این مقوله بیگانه نبوده‌اند، هیچ یک از حکایت‌های سعدی به اندازه داستان «بتی دیدم از عاج در سومنات» در بوستان دور از واقع و ناپذیرفتنی نیست، اما سعدی قصد بیان واقع نداشته است و این قصه را هم برای آشنایان با عقاید و مذاهب مختلف ننوشته است. او این عناصر ناسازگار از آداب مذاهب مختلف را به گمان خود به این قصد در یک جا جمع کرده است که حکایتش در نظر مخاطب که در بند ریزه‌کاری‌های کلامی نبوده، پذیرفتنی بیاید. انگار در این حکایت او خود را در جای مسلمانی عامی و متعصب می‌نهد و از همه پیشداوری‌های چنین مسلمانی در حق «کفار» استفاده می‌کند. این همان کاری است که بسیاری از نویسندگان بزرگ جهان و مثلا شکسپیر در نمایشنامه تاجر ونیزی، کرده‌اند. استفاده از عناصری که از پیش در ذهن خواننده موجود است و فراخواندن این عناصر که گاه از طریق یک اشاره کوتاه صورت می‌گیرد، به سعدی کمک می‌کند که از یک سو حکایت‌هایش را هر چه کوتاه‌تر بگوید و از سوی دیگر، بسیاری از گفته‌های خود را مستند به سخن کسانی کند که مخاطب در حجیت سخن ایشان شکی ندارد. ایجاز سخن سعدی در گلستان و بوستان غالبا به دلیل استفاده از این شیوه است. این شگرد گاه بسیار پنهان است. مثلا در همان حکایت چهارم گلستان می‌خوانیم که «طایفه دزدان عرب بر سر کوهی نشسته بودند...». قید «عرب»، تصویری را که از دیرباز از راهزنان عرب در ذهن مردم بوده است، بیدار می‌کند و سعدی را بی‌نیاز می‌کند از اینکه در وصف بی‌باکی و سفاکی ایشان تفصیل بدهد، تا مدعای خود را ثابت کند که به اصلاح کسی که با چنین دزدانی بزرگ شده باشد، امید نمی‌توان بست. گاه نیز افزودن چنین صفاتی (پادشاهی با غلامی عجمی در کشتی نشسته بود؛ یکی از مشایخ شام را پرسیدند...) تنها به قصد آن است که حکایت، در عین بیشترین اختصار در کاربرد کلمات واقعی جلوه کند. سعدی هر جا که بتواند سخن خود را به مدد این‌گونه تلمیحات کوتاه می‌کند و آنجا که نمی‌تواند، سخنش تفصیل می‌یابد. در وصف بخل بخیل به این اکتفا می‌کند که «گربه ابوهریره را به نانی نواختی و سگ اصحاف کهف را استخوانی نینداختی»، اما در حکایت «بازرگانی که چهل شتر بار داشت»، چون حس می‌کند که سروکارش با تیپ تازه‌ای است و خواننده آزمندی و آرزومندی را درست نمی‌شناسد، در وصف آرزوهای دور و دراز این بازرگان به تفصیل سخن می‌گوید، اما این وصف مشروح نیز خالی از ایجاز نیست. سعدی مسیر سفرهایی را که این بازرگان می‌خواهد انجام دهد، با ذکر مبدا و منتهای هر سفر، شرح می‌دهد، جغرافیای دنیای زمان خود را پیش چشم خواننده مجسم می‌کند تا او خود، با یک محاسبه ذهنی، به عبث بودن کار و پندارش پی ببرد.

    سعدی، بر خلاف کار بسیاری از اخلاقی‌نویسان قدیم که پند خود را از زبان جانوران بیان می‌کنند، از مردم واقعی سخن می‌گوید و بنابراین صفاتی که به آنها نسبت می‌دهد، یا صفاتی که ذکر نام آنها در ذهن خواننده برمی‌انگیزد، واقعی‌اند و نه قراردادی، اما برخلاف بیشتر داستان‌نویسان جدید، شخصیت‌سازی نمی‌کند، بلکه از «تیپ‌»‌ها یا شخصیت‌هایی که به صورت ساخته و پرداخته، یا نیم‌ساخته، در ذهن مخاطب وجود دارند، استفاده می‌کند. یا به عبارت دقیق‌تر، تصاویری را که از پیش در ذهن خواننده هست فرا می‌خواند و آنگاه چند خطی بر این تصاویر می‌افزاید تا زمینه را برای بیان پند خود آماده کند. شخصیت‌های او نیز یا تیپ‌های شناخته شده اجتماعی‌اند یا شخصیت‌های تاریخ. خواننده سعدی با خواندن نام لقمان و حاتم‌طایی به یاد حکمت و ادب و سخاوت می‌افتاده و بنابراین نیازی نبوده است که او بیش از این در این‌باره چیزی بگوید، اما پند یا نتیجه اخلاقی حکایت، وقتی که از زبان چنین شخصیت‌هایی بیان شود، اثری دیگر دارد. به ویژه اینکه سعدی معمولا آن را به صورت یک عبارت کوتاه درمی‌آورد که در یاد خواننده می‌ماند. غالب حکایات سعدی در گلستان (و تا اندازه‌ای در بوستان) در قالب گفت‌وگو است. این گفت‌وگوها سبب می‌شود که حکایت، برخلاف بسیاری از داستان‌های کوتاه جدید، یک اوج یا پیام اخلاقی نداشته باشد، بلکه در هر مرحله، از زبان یکی از طرف‌های گفت‌وگو پیامی اخلاقی، در قالب عبارتی موجز یا یکی، دو بیت شعر، بیان شود. مثلا در حکایت ملکزاده کوتاه‌قد و برادران، این جمله‌ها با بیت‌های پندآموز از زبان شخصیت‌های داستان بیان می‌شود: «نه هر چه به قامت مهتر به قیمت بهتر».

    آن که جنگ آرد به خون خویش بازی می‌کند

    روز میدان و آن که بگریزد به خون لشکری

    اسب لاغر میان به کار آید

    روز میدان، نه گاو پرواری

    «محال است که هنرمندان بمیرند و بی‌هنران جای ایشان بگیرند.»

    کس نیاید به زیر سایه بوم/ ور همای از جهان شود معدوم

    «ده درویش در گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند.»

    این پندها و پیام‌های اخلاقی وحدت موضوعی ندارند و هر چند بیشتر آنها بر سر زبان مردم افتاده‌اند، کمتر کسی به یاد می‌آورد که فلان عبارت را در کدام حکایت گلستان دیده یا خوانده است. برخی دیگر از حکایت‌های گلستان کوتاه‌ترند و تنها یک پیام اخلاقی دارند و برخی دیگر در نهایت ایجازند و حکایت چیزی نیست جز نتیجه اخلاقی آن. مثل: «کسی مژده پیش انوشیروان عادل آورد و گفت: شنیدم فلان دشمن تو را خدا برداشت، گفت: هیچ شنیدی که مرا بگذاشت.»، «یکی از بزرگان گفت: پارسایی را چه گویی در حق فلان عابد که دیگران در حق وی به طعنه سخن‌ها گفته‌اند؟ گفت: بر ظاهرش عیب نمی‌بینم و در باطنش غیب نمی‌دانم.»، «لقمان را گفتند: ادب از که آموختی؟ گفت: از بی‌ادبان. هر چه از ایشان در نظرم ناپسند آمد، از فعل آن پرهیز کردم.»، «هندویی نفت‌اندازی همی آموخت. حکیمی گفت: تو را که خانه نئین است، بازی نه این است.» اگر بخواهیم خلاصه کنیم، می‌توان گفت که در آثار سعدی نوعی تقسیم کار می‌بینیم. کار غزل از نظر او، بیان عشق است و عناصر غزل او هم‌ طوری انتخاب می‌شود که یا مستقیم از عشق حکایت می‌کند یا از طبیعت به صورتی که به کار بیان عوالم عاشقانه می‌آید. از این‌روست که عناصر شعر سعدی در غزلیات، محدود و بسته می‌نماید. در برابر این محدودیت، گستردگی دامنه انتخاب او را در گلستان و بوستان می‌بینیم. پس محدودیت‌ جهان سعدی در غزلیات به سبب ناتوانی نیست. اگر سعدی از مشایخ تصوف در غزلیات خود یاد نمی‌کند، به این سبب نیست که با مشی ایشان موافقت ندارد، بلکه گویی یاد کردن از ایشان را در غزل در عالم عاشقی شرک می‌داند و اگر سخن کسی را در غزل خود درج نمی‌کند، به این سبب است که خود را در این عالم از هر کس دیگر صاحب‌نظرتر و کارآشناتر می‌داند و ضرورتی نمی‌بیند که قول خود را با سخن دیگران تایید کند. سعدی در غزل، داستان‌گویی نمی‌کند و پند اخلاقی نمی‌دهد، زیرا جای این دو کار را در آثار دیگر خود می‌داند و پندهای او در مواعظ نیز به همان سبک غزلیات اوست؛ مستقیم است و از زبان خود او و نه از زبان دیگران بیان می‌شود.

    در برابر جهان «بسته» سعدی در غزلیات، جهان غزل حافظ بسیار باز و گسترده است. نه‌تنها موضوعاتی که بدان‌ها می‌پردازد، بسیار متنوع‌تر است، بلکه شگردهایی هم که برای بیان این موضوعات به کار می‌گیرد، بسیار بیشتر است. برخی از این شگردها را به اختصار بیان می‌کنیم:

    بسیاری از غزل‌های حافظ صورت داستانی دارند. منظور این نیست که حافظ طرح و پیرنگ خاصی را رعایت می‌کند، بلکه این گونه غزلیات، چون غالبا با فعلی به صیغه ماضی و با نوعی صحنه‌آرایی آغاز می‌شوند، توقع شنیدن داستانی را در خواننده برمی‌انگیزند:

    دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند...

    دوش رفتم به در میکده خواب آلوده...

    دیشب به سیل اشک ره خواب می‌زدم...

    در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد...

    در سرای مغان شسته بود و آب زده...

    گاه نیز غزل حافظ با گفت‌وگویی آغاز می‌شود:

    گفتم: ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب...

    گفتم: غم تو دارم گفتا: غمت سرآید...

    گفتم: کی‌ام دهان و لبت کامران کنند...

    پاره‌ای از این توصیف‌های حکایت‌گرانه و گفت‌وگوهای حافظ تا پایان غزل ادامه می‌یابند و برخی دیگر دو، سه بیت بیشتر نیستند، اما در هر دو حال نقش آنها یکی است؛ وارد کردن یک فضای داستانی و صداهای دیگری جز صدای شخص شاعر در غزل.

    گذشته از این، ضمن غزل نیز بسیاری نکته‌ها از زبان کسان دیگری جز شاعر، گاه به صورت گفت‌وگو، نقل می‌شود. این گفت‌وگوها گاه ساختمانی رباعی‌گونه دارند، به این معنی که چند مصرع اول در خدمت معنا یا پیامی است که در مصرع آخر بیان می‌شود: دی پیر می‌فروش که ذکرش به خیر باد / گفتا: شراب نوش و غم دل ببر ز یاد/ گفتم: به باد می‌دهد این باده نام و ننگ/ گفتا: قبول کن سخن و هر چه باد، باد

    و گویاتر از آن: صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت:/ ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت/ گل بخندید که از راست نرنجیم ولیک/ هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت

    این گونه سخن گفتن از همان نوعی است که در حکایات سعدی می‌بینیم؛ شاعر صحنه‌ای ترتیب می‌دهد برای اینکه سرانجام پیامی را از زبان یکی از شخصیت‌های حاضر در صحنه بیان کند. این پیام غالبا اخلاقی است، هر چند همیشه نصیحت‌گویانه نیست، زیرا هر چند پند سعدی پوشیده است، پند حافظ از او پوشیده‌تر است و برخلاف سعدی که غالبا در پندهای خود پیروی از مذهب مختار اخلاقی را توصیه می‌کند، اخلاق حافظ گاه ما را به فراتر رفتن از مرزهای اخلاق مرسوم می‌خواند.

    طیف موجوداتی که حافظ پیام‌های اخلاقی‌اش را (اخلاق به معنای وسیع کلمه) از زبان آنها بیان می‌کند، بسیار وسیع است و از عناصر طبیعت مثل چمن و...، شخصیت‌های متعارف شعری (بنفشه، گل، بلبل، سوسن...)، تا شخصیت‌های خاص شعر حافظ (سروش عالم غیب، پیر مغان، پیرمی‌فروش، پیر ما...) تا تیپ‌های شناخته اجتماعی (فقیه مدرسه، طبیب...) و شخصیت‌های تاریخی را در برمی‌گیرد. اما هیچ یک از این موجودات برای خواننده ناآشنا نیست. حافظ برخلاف کاری که مولوی در برخی از غزل‌هایش کرده است، از جارو و آسیا یا از زبان ایشان سخن نمی‌گوید و داستان‌پردازی نمی‌کند. موجودات شعر او همان خصوصیتی را دارند که در حکایات سعدی دیدیم، یعنی یا از راه کار شاعران پیشین صاحب مجموعه‌ای از صفات قراردادی شده‌اند که با نام ایشان تداعی می‌شود، یا حافظ خود این کار را کرده است، یا تیپ‌های شناخته شده اجتماعی‌اند، یا موجودات اساطیری و تاریخی و قرآنی‌اند. حتی آشنایی ما با پاره‌ای از این شخصیت‌ها به حدی است که وقتی در شعر حافظ می‌خوانیم:

    گفتم: که کی ببخشی بر جان ناتوانم/ گفت: آن زمان که نبود جان در میانه حائل/ حلاج بر سر دار این نکته خوش سراید/ از شافعی نپرسند امثال این مسائل

    زیاد به ربط بیت اول و دوم نمی‌اندیشیم و حتی بیت دوم را بیت مستقلی می‌دانیم، بی‌آنکه از خود بپرسیم که بحث بر سر کدام نکته و کدام مسائل است. برای پرهیز از اطاله کلام، از برخی از این مقولات نمونه‌ای نقل می‌کنیم:

    چمن حکایت اردیبهشت می‌گوید

    نه عاقل است که نسیه خرید و نقد بهشت

    از زبان سوسن آزاده‌ام آمد به گوش

    کاندر این دیر کهن حال سبکباران خوش است

    چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب

    سروش عالم غیبم چه مژده‌ها داده‌ست

    که ای بلندنظر شاهباز صدره‌نشین

    نشیمن تو نه این کنج محنت‌آبادست

    تو را ز کنگره عرش می‌زنند صفیر

    ندانمت که در این دامگه چه افتاده‌ست

    فقیه مدرسه دی مست بود و فتوی داد

    که می حرام، ولی بِه ز مال اوقاف‌ست

    دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر

    کای نور چشم من به جز از کِشته، ندروی

    از این گونه «حکایت»ها و اقوال در بیشتر غزل‌های حافظ هست، اما دلبستگی او به این شیوه به حدی‌ست که چند بیت از یک غزل خود را براساس این طرح، یعنی سخن گفتن از زبان دیگران سروده است:

    شنیده‌ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت

    فراق یار نه آن می‌کند که بتوان گفت

    حدیث هول قیامت که گفت واعظ شهر

    کنایتی است که از روزگار هجران گفت

    گره به باد مزن گرچه بر مراد رود

    که این سخن به مثل باد با سلیمان گفت

    غم کهن به می سالخورده دفع کنید

    که تخم خوشدلی این است و پیر دهقان گفت

    بیت اول نمونه سخن گفتن از زبان شخصیتی است که قولش حجت است. غرض حافظ البته مصرع دوم است، اما وقتی سختی فراق یار از زبان یعقوب بیان شود که خواننده، داستان او را می‌داند که چگونه چشم خود را در هجران یوسف از دست داد، اثری دیگر دارد.

    در بیت دوم، برخلاف بیت اول، چیزی از آنچه واعظ شهر درباره هول قیامت گفته است، نقل نمی‌شود، زیرا خواننده خود با گفته‌های واعظان آشناست. پس به اشاره‌ای اکتفا می‌شود. در بیت پنجم و هفتم نیز از همان شیوه بیت اول استفاده شده است، چه کسی صالح‌تر از خود باد که درباره بی‌اعتباری تکیه کردن بر باد سخن بگوید و کیست که بهتر از «پیر دهقان» بداندکه از هر کِشته‌ای چه درو می‌توان کرد و هر تخمی چه میوه‌ای به بار می‌آورد؟ این غزل حافظ مثل سایر غزل‌های او و نیز مثل بسیاری از حکایت‌های نسبتا مفصل سعدی در گلستان، وحدت موضوعی ندارد، مجموعه‌ای است از پندها که از زبان موجودات مختلف گفته می‌شود. پرسشی که اکنون طرح می‌شود این است که آیا حافظ در این شیوه سخن گفتن، یعنی حکایت و گفت‌وگو در غزل آوردن که در میان غزلسرایان پیش از او (به استثنای مولوی) رایج نبوده است و این دو را وسیله ابلاغی پیامی اخلاقی کردن که مختص اوست، از شیوه سعدی در گلستان و بوستان متاثر نیست؟ مسلم است که حافظ بسیاری از مضامین غزل‌های سعدی را اقتباس کرده و حتی مصرع‌هایی از او را در شعر خود آورده است، باز مسلم است که این کار او به غزلیات محدود نمانده، بلکه دست‌کم در یک مورد مضمون بیتی را از یکی از ابیات گلستان گرفته است. این همان بیت معروف:

    حدیث مدعیان و خیال همکاران/ همان حکایت زردوز و بوریاباف است

    است که به احتمال زیاد از این بیت سعدی گرفت شده که:

    بوریاباف اگر چه بافنده است/ نبرندش به کارگاه حریر

    باز می‌دانیم که حافظ بارها شعر خود را پند خوانده است و نیز در غزلی که پیش از این دو بیت از آن نقل کردیم، ابیات پیشین غزل و از جمله سخن پیر می‌فروش را که توصیه به شراب نوشیدن و غم دل از یاد بردن است، از مقوله پند می‌داند و می‌‌گوید:

    حافظ گَرت ز پند حکیمان ملامت است/ کوته کنیم قصه که عمرت دراز باد

    هر چند پند حافظ، چنان که گفتیم، همه جا از نوع پند سعدی نیست، اما بعید است حافظ که عمری را با شعر سعدی به سر برده، از این اوجی که سعدی در ایجاز در حکایت‌گویی در بوستان و گلستان بدان دست یافته و از شیوه‌های او در هنر سر دلبران در حدیث دیگران گفتن، غافل مانده باشد. درباره تاثیر سعدی بر حافظ بسیار گفته‌اند، اما شاید بزرگ‌ترین پندی که حافظ از سعدی گرفته، این باشد که دیگر نمی‌توان غزل عاشقانه صرف را ادامه داد، زیرا سعدی این گونه غزل را به جایی رسانده است که: «حد همین است سخندانی و زیبایی را.» غزل مزجی حافظ، با پشت پا زدن به تفکیکی پدید می‌آید که سعدی میان غزل عاشقانه و عارفانه و میان غزل به عنوان وسیله‌ای برای بیان احوال عاشقانه و حکایت به عنوان وسیله‌ای برای انتقال پیام اخلاقی قائل است. گلستان و بوستان حافظ همان غزلیات اوست. ​
     
  8. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏8/8/11
    ارسال ها:
    4,021
    تشکر شده:
    408
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    بماند
    سعدی

    ابومحمد مُصلِح بن عَبدُالله مشهور به سعدی شیرازی (۶۰۶ – ۶۹۱ هجری قمری) شاعر و نویسندهٔ پارسی‌گوی ایرانی است. مقامش نزد اهل ادب تا بدانجاست که به وی لقب استاد سخن داده‌اند. آثار معروفش کتاب گلستان در نثر و بوستان در بحر متقارب و نیز غزلیات وی است.
    زندگی‌نامه

    سعدی در شیراز زاده شد. پدرش در دستگاه دیوانی اتابک سعد بن زنگی، فرمانروای فارس شاغل بود.[نیازمند منبع]

    سعدی هنوز کودک بود که پدرش در گذشت. در دوران کودکی با علاقه زیاد به مکتب می‌رفت و مقدمات علوم را می‌آموخت. هنگام نوجوانی به پژوهش و دین و دانش علاقه فراوانی نشان داد. اوضاع نابسامان ایران در پایان دوران سلطان محمد خوارزمشاه و بخصوص حمله سلطان غیاث‌الدین، برادر جلال الدین خوارزمشاه به شیراز (سال ۶۲۷) سعدی راکه هوایی جز کسب دانش در سر نداشت برآن داشت دیار خود را ترک نماید.[۱] سعدی در حدود ۶۲۰ یا ۶۲۳ قمری از شیراز به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و در آنجا از آموزه‌های امام محمد غزالی بیشترین تأثیر را پذیرفت (سعدی در گلستان غزالی را «امام مرشد» می‌نامد). غیر از نظامیه، سعدی در مجلس درس استادان دیگری از قبیل شهاب‌الدین عمر سهروردی نیز حضور یافت و در عرفان از او تأثیر گرفت.این شهاب الدین عمر سهروردی را نباید با شیخ اشراق، یحیی سهروردی، اشتباه گرفت.معلم احتمالی دیگر وی در بغداد ابوالفرج بن جوزی (سال درگذشت ۶۳۶) بوده‌است که در هویت اصلی وی بین پژوهندگان (از جمله بین محمد قزوینی و محیط طباطبایی) اختلاف وجود دارد.

    پس از پایان تحصیل در بغداد، سعدی به سفرهای گوناگونی پرداخت که به بسیاری از این سفرها در آثار خود اشاره کرده‌است. در این که سعدی از چه سرزمین‌هایی دیدن کرده میان پژوهندگان اختلاف نظر وجود دارد و به حکایات خود سعدی هم نمی‌توان چندان اعتماد کرد و به نظر می‌رسد که بعضی از این سفرها داستان‌پردازی باشد (موحد ۱۳۷۴، ص ۵۸)، زیرا بسیاری از آنها پایه نمادین و اخلاقی دارند نه واقعی. مسلم است که شاعر به عراق، شام و حجاز سفر کرده است[نیازمند منبع] و شاید از هندوستان، ترکستان، آسیای صغیر، غزنین، آذربایجان، فلسطین، چین، یمن و آفریقای شمالی هم دیدار کرده باشد.

    سعدی در حدود ۶۵۵ قمری به شیراز بازگشت و در خانقاه ابوعبدالله بن خفیف مجاور شد. حاکم فارس در این زمان اتابک ابوبکر بن سعد زنگی(۶۲۳-۶۵۸) بود که برای جلوگیری از هجوم مغولان به فارس به آنان خراج می‌داد و یک سال بعد به فتح بغداد به دست مغولان (در ۴ صفر ۶۵۶) به آنان کمک کرد. در دوران ابوبکربن سعدبن زنگی شیراز پناهگاه دانشمندانی شده بود که از دم تیغ تاتار جان سالم بدر برده بودند. در دوران وی سعدی مقامی ارجمند در دربار به دست آورده بود. در آن زمان ولیعهد مظفرالدین ابوبکر به نام سعد بن ابوبکر که تخلص سعدی هم از نام او است به سعدی ارادت بسیار داشت. سعدی بوستان را که سرودنش در ۶۵۵ به پایان رسید، به نام بوبکر سعد کرد. هنوز یکسال از تدوین بوستان نگذشته بود که در بهار سال ۶۵۶ دومین اثرش گلستان را بنام ولیعهد سعدبن ابوبکر بن زنگی نگاشت و خود در دیباچه گلستان می‌گوید. هنوز از گلستان بستان یقینی موجود بود که کتاب گلستان تمام شد. [۱]
    [ویرایش]
    نظرات درباره تاریخ تولد و وفات

    بر اساس تفسیرها و حدس‌هایی که از نوشته‌ها و سروده‌های خود سعدی در گلستان و بوستان می‌زنند، و با توجه به این که سعدی تاریخ پایان نوشته شدن این دو اثر را در خود آنها مشخص کرده‌است، دو حدس اصلی در تاریخ تولد سعدی زده شده‌است. نظر اکثریت مبتنی بر بخشی از دیباچهٔ گلستان است (با شروع «یک شب تأمل ایام گذشته می‌کردم») که بر اساس بیت «ای که پنجاه رفت و در خوابی» و سایر شواهد این حکایت، سعدی را در ۶۵۶ قمری حدوداً پنجاه‌ساله می‌دانند و در نتیجه تولد وی را در حدود ۶۰۶ قمری می‌گیرند. از طرف دیگر، عده‌ای، از جمله محیط طباطبایی در مقالهٔ «نکاتی در سرگذشت سعدی»، بر اساس حکایت مسجد جامع کاشغر از باب پنجم گلستان (با شروع «سالی محمد خوارزمشاه، رحمت الله علیه، با ختا برای مصلحتی صلح اختیار کرد») که به صلح محمد خوارزمشاه که در حدود سال ۶۱۰ بوده‌است اشاره می‌کند و سعدی را در آن تاریخ مشهور می‌نامد، و بیت «بیا ای که عمرت به هفتاد رفت» از اوائل باب نهم بوستان، نتیجه می‌گیرد که سعدی حدود سال ۵۸۵ قمری، یعنی هفتاد سال پیش از نوشتن بوستان در ۶۵۵ قمری، متولد شده‌است. بیشتر پژوهندگان (از جمله بدیع‌الزمان فروزانفر در مقالهٔ «سعدی و سهروردی» و عباس اقبال در مقدمه کلیات سعدی) این فرض را که خطاب سعدی در آن بیت بوستان خودش بوده‌است، نپذیرفته‌اند. اشکال بزرگ پذیرش چنین نظری آن است که سن سعدی را در هنگام مرگ به ۱۲۰ سال می‌رساند. حکایت جامع کاشغر نیز توسط فروزانفر و مجتبی مینوی داستان‌پردازی دانسته شده‌است، اما محمد قزوینی نظر مشخصی در این باره صادر نمی‌کند و می‌نویسد «حکایت جامع کاشغر فی‌الواقع لاینحل است». محققین جدیدتر، از جمله ضیاء موحد (موحد ۱۳۷۴، صص ۳۶ تا ۴۲)، کلاً این گونه استدلال در مورد تاریخ تولد سعدی را رد می‌کنند و اعتقاد دارند که شاعران کلاسیک ایران اهل «حدیث نفس» نبوده‌اند بنابراین نمی‌توان درستی هیچ‌یک از این دو تاریخ را تأیید کرد.
    آرامگاه
    سعدی در خانقاهی که اکنون آرامگاه اوست و در گذشته محل زندگی او بود، به خاک سپرده شد که در ۴ کیلومتری شمال شرقی شیراز، در دامنه کوه فهندژ، در انتهای خیابان بوستان و در کنار باغ دلگشا است. این مکان در ابتدا خانقاه شیخ بوده که وی اواخر عمرش را در آنجا می‌گذرانده و سپس در همانجا دفن شده‌است. برای اولین بار در قرن هفتم توسط خواجه شمس الدین محمد صاحب‌دیوانی وزیر معروف آباقاخان، مقبره‌ای بر فراز قبر سعدی ساخته شد. در سال ۹۹۸ به حکم یعقوب ذوالقدر، حکمران فارس، خانقاه شیخ ویران گردید و اثری از آن باقی نماند. تا این که در سال ۱۱۸۷ ه.ق. به دستور کریمخان زند، عمارتی ملوکانه از گچ و آجر بر فراز مزار شیخ بنا شد که شامل ۲ طبقه بود. طبقه پایین دارای راهرویی بود که پلکان طبقه دوم از آنجا شروع می‌شد. در دو طرف راهرو دو اطاق کرسی دار ساخته شده بود. در اطاقی که سمت شرق راهرو بود، گور سعدی قرار داشت و معجری چوبی آن را احاطه کره بود. قسمت غربی راهرو نیز موازی قسمت شرقی، شامل دو اطاق می‌شد، که بعدها شوریده (فصیح الملک) شاعر نابینای شیرازی در اطاق غربی این قسمت دفن شد. طبقه بالای ساختمان نیز مانند طبقه زیرین بود، با این تفاوت که بر روی اطاق شرقی که قبر سعدی در آنجا بود، به احترام شیخ اطاقی ساخته نشده بود و سقف آن به اندازه دو طبقه ارتفاع داشت. بنای فعلی آرامگاه سعدی از طرف انجمن آثار ملی در سال ۱۳۳۱ ه-ش با تلفیقی از معماری قدیم و جدید ایرانی در میان عمارتی هشت ضلعی با سقفی بلند و کاشیکاری ساخته شد. رو به روی این هشتی، ایوان زیبایی است که دری به آرامگاه دارد.[​IMG]
    نمونه اشعارنه طریق دوستانست و نه شرط مهربانی که به دوستان یک‌دل، سر دست برفشانی
    نفسی بیا و بنشین، سخنی بگو و بشنو که به تشنگی بمردم، بر آب زندگانی
    دل عارفان ببردند و قرار پارسایان همه شاهدان به صورت، تو به صورت و معانی
    نه خلاف عهد کردم، که حدیث جز تو گفتم همه بر سر زبانند و تو در میان جانی
    مده‌ای رفیق پندم، که نظر بر او فکندم تو میان ما ندانی، که چه می‌رود نهانی
    دل دردمند سعدی، ز محبت تو خون شد نه به وصل می‌رسانی، نه به قتل می‌رهانی


    به‌جهان خرم از آنم، که جهان خرم از اوست عاشقم برهمه عالم، که همه عالم از اوست
    به غنیمت شمر ای دوست، دم عیسی صبح تا دل مرده مگر زنده کنی، کاین دم از اوست
    نه فلک راست مسلم، نه ملک را حاصل آنچه در سر سویدای بنی‌آدم از اوست
    به حلاوت بخورم زهر، که شاهد ساقیست به ارادت ببرم زخم، که درمان هم از اوست
    زخم خونینم اگر به نشود، به باشد خنک آن زخم، که هر لحظه مرا مرهم از اوست
    غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد؟ ساقیا، باده بده شادی آن، کاین غم از اوست
    پادشاهی و گدایی، بر ما یکسان است چو بر این در، همه را پشت عبادت خم از اوست
    سعدیا، گر بکند سیل فنا خانهٔ عمر دل قوی دار، که بنیاد بقا محکم از اوست



    شعر «بنی‌آدم» سعدی بسیار مشهور است و در پیام فارسی که با فضاپیمای ویجر برای فضاهای دوردست فرستاده شده‌است این شعر به عنوان پیام برگزیده شده‌است.
    آثار

    از سعدی، آثار بسیاری در نظم و نثر برجای مانده‌است:
    بوستان: کتابی‌است منظوم در اخلاق.
    گلستان: به نثر مسجع
    دیوان اشعار: شامل غزلیات و قصاید و رباعیات و مثنویات و مفردات و ترجیع‌بند و غیره (به فارسی) و چندین قصیده و غزل عربی.
    صاحبیه: مجموعه چند قطعه فارسی و عربی‌است که سعدی در ستایش شمس‌الدین صاحب دیوان جوینی، وزیر اتابکان سروده‌است.
    قصاید سعدی: قصاید عربی سعدی حدود هفتصد بیت است که بیشتر محتوای آن غنا، مدح، اندرز و مرثیه‌است. قصاید فارسی در ستایش پروردگار و مدح و اندرز و نصیحت بزرگان و پادشاهان آمده‌است.
    مراثی سعدی:قصاید بلند سعدی است که بیشتر آن در رثای آخرین خلیفه عباسی المستعصم بالله سروده شده‌است و در آن هلاکوخان مغول را به خاطر قتل خلیفه عباسی نکوهش کرده‌است.سعدی چند چکامه نیز در رثای برخی اتابکان فارس و وزرای ایشان سروده‌است.
    مفردات سعدی:مفردات سعدی شامل مفردات و مفردات در رابطه با پند و اخلاق است.
    رسائل نثر:
    کتاب نصیحةالملوک
    رساله در عقل و عشق
    الجواب
    در تربیت یکی از ملوک گوید
    مجالس پنجگانه
    هزلیات سعدی

    از میان چاپ‌های انتقادی آثار سعدی دو تصحیح محمدعلی فروغی و غلامحسین یوسفی از بقیه معروف‌ترند.
     
  9. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    [h=2][/h]
    سعدی تخلص و شهرت «مشرف الدین» ، مشهور به «شیخ سعدی» یا «شیخ شیراز» است.
    درباره نام و نام پدر شاعر و هم چنین تاریخ تولد سعدی اختلاف بسیار است.
    سال تولد او را از 571 تا 606 هجری قمری احتمال داده اند و تاریخ درگذشتش را هم سالهای 690 تا 695 نوشته اند.
    سعدی در شیراز پای به هستی نهاد و هنوز کودکی بیش نبود که پدرش در گذشت.
    آنچه مسلم است اغلب افراد خانواده وی اهل علم و دین و دانش بودند.
    سعدی خود در این مورد می گوید:
    همه قبیله ی من، عالمان دین بودند ------- مرا معلم عشق تو، شاعری آموخت

    سعدی پس از تحصیل مقدمات علوم از شیراز به
    بغداد رفت و در مدرسه نظامیه به تکمیل دانش خود پرداخت.
    او در نظامیه بغداد که مهمترین مرکز علم و دانش آن زمان به حاسب می آید در درس استادان معروفی چون سهروردی شرکت کرد.
    سعدی پس از این دوره به
    حجاز، شام و سوریه رفت و در آخر راهی سفر حج شد.
    او در شهرهای شام (سوریه امروزی) به سخنرانی هم می پرداخت ولی در همین حال، بر اثر این سفرها به تجربه و دانش خود نیز می افزود.
    سعدی در روزگار سلطنت "اتابک ابوبکر بن سعد" به شیراز بازگشت و در همین ایام دو اثر جاودان بوستان و گلستان را آفرید و به نام «اتابک» و پسرش سعد بن ابوبکر کرد.
    برخی معتقدند که او لقب سعدی را نیز از همین نام "سعد بن ابوبکر" گرفته است.
    پس از از بین رفتن حکومت سلغریان، سعدی بار دیگر از شیراز خارج شد و به بغداد و حجاز رفت.
    در بازگشت به شیراز، با آن که مورد احترام و تکریم بزرگان فارس بود، بنابر مشهور به خلوت پناه برد و مشغول ریاضت شد.
    سعدی، شاعر جهاندیده، جهانگرد و سالک سرزمینهای دور و غریب بود؛ او خود را با تاجران ادویه و کالا و زئران اماکن مقدس همراه می کرد. از پادشاهان حکایتها شنیده و روزگار را با آنان به مدارا می گذراند.
    سفاکی و سخاوتشان را نیک می شناخت و گاه عطایشان را به لقایشان می بخشید. با عاشقان و پهلوانات و مدعیان و شیوخ و صوفیان و رندان به جبر و اختیار همنشین می شد و خامی روزگار جوانی را به تجربه سفرهای مکرر به پختگی دوران پیری پیوند می زد.

    سفرهای سعدی تنها جستجوی تنوع، طلب دانش و آگاهی از رسوم و فرهنگهای مختلف نبود؛ بلکه هر سفر تجربه ای معنوی نیز به شمار می آمد.
    سنت
    تصوف اسلامی همواره مبتنی بر سیر و سلوک عارف در جهان آفاق و انفس بود و سالک، مسافری است که باید در هر دو وادی، سیری داشته باشد؛ یعنی سفری در درون و سفری در بیرون.
    وارد شدن سعدی به حلقه شیخ شهاب الدین سهروردی خود گواه این موضوع است.
    ره آورد این سفرها برای شاعر، علاوه بر تجارب معنوی و دنیوی، انبوهی از روایت، قصه ها و مشاهدات بود که ریشه در واقعیت زندگی داشت؛ چنان که هر حکایت گلستان، پنجره ای رو به زندگی می گشاید و گویی هر عبارتش از پس هزاران تجربه و آزمایش به شیوه ای یقینی بیان می شود. گویی، هر حکایت پیش از آن که وابسته به دنیای تخیل و نظر باشد، حاصل دنیای تجارب عملی است.
    شاید یکی از مهم ترین عوامل دلنشینی پندها و اندرزهای سعدی در میان عوام و خواص، وجه عینی بودن آنهاست. اگرچه لحن کلام و نحوه بیان هنرمندانه آنها نیز سهمی عمده در ماندگاری این نوع از آثارش دارد.
    از سویی، بنا بر روایت خود سعدی، خلق آثار جاودانی همچون گلستان و بوستان در چند ماه، بیانگر این نکته است که این شاعر بزرگ از چه گنجینه ی دانایی، توانایی، تجارب اجتماعی و عرفانی و ادبی برخوردار بوده است.
    آثار سعدی علاوه بر آن که عصاره و چکیده اندیشه ها و تأملات عرفانی و اجتماعی و تربیتی وی است، آیینه خصایل و خلق و خوی و منش ملتی کهنسال است و از همین رو هیچ وقت شکوه و درخشش خود را از دست نخواهد داد.
     
    2 نفر از این پست تشکر کرده اند.
  10. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعار سعدی

    هر چه خواهی کن که ما را با تو روی جنگ نیست – پنجه با زور آوران انداختن فرهنگ نیست

    در که خواهم بستن آن دل کز وصالت بر کنم – چون تو در عالم نباشد ور نه عالم تنگ نیست

    شاهد ما را نه هر چشمی چنان بیند که هست – صنع را آیینه ای باید که بر وی زنگ نیست

    با زمانی دیگر انداز ای که پندم می دهی – کاین زمانه گوش بر چنگست و دل در چنگ نیست

    گر ترا کامی بر آید دیر زود از وصل یار – بعد از آن نامت برسوایی بر آید ننگ نیست

    سست پیمانا چرا کردی خلاف عقل و رای – صلح با دشمن اگر با دوستانت جنگ نیست

    گر تو را آهنگ وصل ما نباشد گو مباش – دوستانرا جز بدیدار تو هیچ آهنگ نیست

    ور بسنگ از صحبت خویشم برانی عاقبت – خود دلت بر من ببخشاید که آخر سنگ نیست

    سعدیا نامت به رندی در جهان افسانه شد – از چه میترسی دگر بعد از سیاهی رنگ نیست
     
    یک شخص از این تشکر کرد.