1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

گلچین اشعار زیبا

شروع موضوع توسط Mohammad ‏18/11/10 در انجمن اشعار

  1. توماس شلبی

    توماس شلبی کاربر فوق حرفه ای

    حرف ها دارم ، اما ، بزنم یا نزنم ؟
    با توام ، با تو خدایا ، بزنم یا نزنم ؟

    همه‌ی‌حرف‌دلم باتو همین‌است که‌دوست
    چه کنم ؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم ؟

    عهد کردم دگر از قول و غزل دَم نزنم
    زیر قولِ دلم آیا ، بزنم یا نزنم ؟

    گفته بودم که به دریا نزنم دل ، اما
    کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم ؟

    از ازل تا به ابد پرسش آدم این است
    دست بر میوه ی حوّا ، بزنم یا نزنم ؟

    به گناهی که تماشای گُل روی تو بود
    خار در چشم تمنا ، بزنم یــا نزنم ؟

     
  2. توماس شلبی

    توماس شلبی کاربر فوق حرفه ای

    چشم‌هایت با من است، اما دلت با دیگری‌ست
    دل به این آیینه‌ها بخشیدن از خوش‌باوری‌ست

    کوشش بیهوده کردم تا فراموشش کنم
    کار غم در خاطر دیوانگان یادآوری‌ست

    بیخبر در کورە‌ی محنت مذابت می‌کند
    ْعشق جانسوز است، اما کارگاه زرگری‌ست

    ِحسرت دریا ندارم در دل مهتابی‌ام
    گرچه مردابم، ولی سرتاسرم نیلوفری‌ست

    من نه تاریکم شبیه شب، نه روشن مثل روز
    چون غروبی گرگ و میشم، بخت من خاکستری‌ست
     
  3. توماس شلبی

    توماس شلبی کاربر فوق حرفه ای

    دوست دارم
    در این شب دلپذیر
    عطر تو
    چراغ بینایی من شود
    و محبوبه‌ی شب راهش را گم کند.
    دوست دارم
    شب لرزان از حضورت
    پایش بلغزد
    در چاله‌ای از صدف که ماهش می‌خوانند
    و خنده‌ی آفتاب، دریا را روشن کند.
    اما نه آفتاب است و نه ماه
    عصرگاهی غمگین است
    و من این همه را جمع کرده‌ام
    چون دلتنگ توام


     
  4. Anoosh

    Anoosh کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    دست در حلقهٔ آن زلفِ دوتا نتوان کرد
    تکیه بر عهدِ تو و بادِ صبا نتوان کرد
    آن‌چه سعی است، من اندر طلبت بنمایم
    این قَدَر هست که تغییرِ قضا نتوان کرد
    دامنِ دوست به صد خونِ دل افتاد به دست
    به فُسوسی که کُنَد خصم، رها نتوان کرد
    عارضش را به مَثَل ماهِ فلک نتوان گفت
    نسبتِ دوست به هر بی سر و پا نتوان کرد
    سرو بالایِ من آنگه که درآید به سَماع
    چه محل جامهٔ جان را که قبا نتوان کرد
    نظرِ پاک توانَد رخِ جانان دیدن
    که در آیینه نظر جز به صفا نتوان کرد
    مشکلِ عشق نه در حوصلهٔ دانشِ ماست
    حلِّ این نکته بدین فکرِ خطا نتوان کرد
    غیرتم کُشت که محبوبِ جهانی، لیکن
    روز و شب عربده با خلقِ خدا نتوان کرد
    من چه گویم؟ که تو را نازکیِ طبعِ لطیف
    تا به حَدّیست که آهسته دعا نتوان کرد
    بجز ابرویِ تو محرابِ دل حافظ نیست
    طاعتِ غیر تو در مذهبِ ما نتوان کرد
     
  5. Anoosh

    Anoosh کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    دل از من بُرد و روی از من نهان کرد
    خدا را با که این بازی توان کرد
    شب تنهاییَم در قصدِ جان بود
    خیالش لطف‌هایِ بی‌کران کرد
    چرا چون لاله خونین دل نباشم؟
    که با ما نرگسِ او سر گران کرد
    که را گویم که با این دردِ جان‌سوز؟
    طبیبم قصدِ جانِ ناتوان کرد
    بدان سان سوخت چون شمعم که بر من
    صُراحی گریه و بَربَط فغان کرد
    صبا گر چاره داری وقت، وقت است
    که دردِ اشتیاقم قصدِ جان کرد
    میان مهربانان کی توان گفت؟
    که یارِ ما چُنین گفت و چُنان کرد
    عدو با جانِ حافظ آن نکردی
    که تیرِ چشمِ آن ابروکمان کرد
     
  6. Anoosh

    Anoosh کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    یاد باد آن که ز ما وقتِ سفر یاد نکرد
    به وداعی دلِ غمدیدهٔ ما شاد نکرد
    آن جوانبخت که می‌زد رقمِ خیر و قبول
    بندهٔ پیر ندانم ز چه آزاد نکرد
    کاغذین جامه به خوناب بشویم که فلک
    رهنمونیم به پایِ عَلَمِ داد نکرد
    دل به امّیدِ صدایی که مگر در تو رسد
    ناله‌ها کرد در این کوه که فرهاد نکرد
    سایه تا بازگرفتی ز چمن مرغِ سحر
    آشیان در شِکَنِ طُرِّهٔ شمشاد نکرد
    شاید ار پیکِ صبا، از تو بیاموزد کار
    زان که چالاکتر از این حرکت باد نکرد
    کِلْکِ مَشّاطِهٔ صُنعَش نَکِشد نقشِ مراد
    هر که اقرار بدین حُسنِ خداداد نکرد
    مطربا پرده بگردان و بزن راهِ عراق
    که بدین راه بشد یار و ز ما یاد نکرد
    غزلیاتِ عراقیست سرودِ حافظ
    که شنید این رهِ دلسوز که فریاد نکرد
     
  7. Anoosh

    Anoosh کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    رو بر رَهَش نهادم و بر من گذر نکرد
    صد لطف چشم داشتم و یک نظر نکرد
    سیلِ سرشک ما ز دلش کین به در نَبُرد
    در سنگِ خاره قطرهٔ باران اثر نکرد
    یا رب تو آن جوانِ دلاور نگاه‌دار
    کز تیرِ آهِ گوشه‌نشینان حذر نکرد
    ماهی و مرغْ دوش ز افغانِ من نَخُفت
    وان شوخْ‌دیده بین که سر از خواب برنکرد
    می‌خواستم که میرَمَش اندر قدم چو شمع
    او خود گذر به ما چو نسیمِ سحر نکرد
    جانا کدام سنگدلِ بی‌کفایت است
    کاو پیشِ زخمِ تیغِ تو جان را سپر نکرد؟
    کِلکِ زبان‌بریدهٔ حافظ در انجمن
    با کس نگفت رازِ تو تا تَرکِ سر نکرد
     
  8. Anoosh

    Anoosh کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    دیدی ای دل که غمِ عشق دگربار چه کرد
    چون بشد دلبر و با یارِ وفادار چه کرد
    آه از آن نرگسِ جادو که چه بازی انگیخت
    آه از آن مست که با مردمِ هشیار چه کرد
    اشکِ من رنگِ شفق یافت ز بی‌مِهری یار
    طالعِ بی‌شفقت بین که در این کار چه کرد
    برقی از منزلِ لیلی بدرخشید سحر
    وَه که با خرمنِ مجنونِ دل‌افگار چه کرد
    ساقیا جامِ مِی‌ام دِه که نگارندهٔ غیب
    نیست معلوم که در پردهٔ اسرار چه کرد
    آن که پُرنقش زد این دایرهٔ مینایی
    کس ندانست که در گردشِ پرگار چه کرد
    فکرِ عشق آتشِ غم در دلِ حافظ زد و سوخت
    یارِ دیرینه ببینید که با یار چه کرد
     
  9. Anoosh

    Anoosh کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    بوی گل و بانگ مرغ برخاست
    هنگام نشاط و روز صحرا‌ست
    فراش خزان ورق بیفشاند
    نقاش صبا چمن بیاراست
    ما را سر باغ و بوستان نیست
    هر جا که تویی تفرج آنجا‌ست
    گویند نظر به روی خوبان
    نهی‌ست نه این نظر که ما راست
    در روی تو سر صنع بی چون
    چون آب در آبگینه پیدا‌ست
    چشم چپ خویشتن برآرم
    تا چشم نبیندت به جز راست
    هر آدمیی که مهر مهرت
    در وی نگرفت سنگ خارا‌ست
    روزی تر و خشک من بسوزد
    آتش که به زیر دیگ سودا‌ست
    نالیدن بی‌حساب سعدی
    گویند خلاف رای دانا‌ست
    از ورطهٔ ما خبر ندارد
    آسوده که بر کنار دریا‌ست
     
  10. Anoosh

    Anoosh کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    خوش می‌رود این پسر که برخاست
    سرویست چنین که می‌رود راست
    ابروش کمان قتل عاشق
    گیسوش کمند عقل داناست
    بالای چنین اگر در اسلام
    گویند که هست زیر و بالاست
    ای آتش خرمن عزیزان
    بنشین که هزار فتنه برخاست
    بی جرم بکش که بنده مملوک
    بی شرع ببر که خانه یغماست
    دردت بکشم که درد داروست
    خارت بخورم که خار خرماست
    انگشت نمای خلق بودن
    زشت است ولیک با تو زیباست
    باید که سلامت تو باشد
    سهل است ملامتی که بر ماست
    جان در قدم تو ریخت سعدی
    وین منزلت از خدای می‌خواست
    خواهی که دگر حیات یابد
    یک بار بگو که کشتهٔ ماست