1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

گلچین اشعار زیبا

شروع موضوع توسط Mohammad ‏18/11/10 در انجمن اشعار

  1. arak47

    arak47 عضو جدید

    شعر در مورد فرزند
    شعر در مورد فرزند,شعر در مورد فرزند دختر,شعر در مورد فرزند پسر,شعر در مورد فرزند صالح,شعر در مورد فرزندان,شعر در مورد فرزند ناخلف,شعر در مورد فرزندانم,شعر در مورد فرزند دختر و پسر,شعر در مورد فرزند خوب,شعر در مورد فرزند خلف

    [​IMG]

    با مجموعه شعر در مورد فرزند خوب و صالح ، اشعاری زیبا در مورد فرزند ناخلف ، زیباترین شعر در مورد فرزند دختر و پسر در سایت پارسی زی همراه باشید

    اشعار فرزند
    فرزند هنر زاده ی جام و خم نیست

    کار هنری میان مردم گم نیست

    فریاد مزن ناله مکن آه مکش

    میرد هنری که در دل مردم نیست

    ⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

    فرزندم آرزویم این است :

    نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد

    نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز و به اندازه هر روز تو عاشق باشی

    عاشق آنکه تو را می خواهد و به لبخند تو از خویش رها می گردد

    و تو را دوست بدارد به همان اندازه

    ⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

    نازنینم پسرم

    عکس پر خنده ی دوران طفولیت تو

    رو در روی منست

    دل او سوی خداست

    چشم او سوی منست

    ⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

    جان منی از این عزیزتر نمی شود

    جان منی و خوش به حالت که مادرت

    تو را مثل گوش ماهی هایی که خودش کنار دریا کشف کرده دوست دارد

    برایت یک مشت بوسه میفرستم

    باز هم هست

    از این بوسه های عاشقانه برایت زیاد کنار گذاشته ام

    ⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

    من و پروانه فرزند شهیدیم

    سحر شد سوی صحرا پر کشیدیم

    میان باغ یک خورشید را ما

    کنار سرو از نزدیک دیدیم

    ⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

    فرزند خوبم

    امروز برایت اینگونه دعاکردم! خدایا !

    بجز خودت به دیگری واگذارش نکن! تویی پروردگار او!

    پس قرارده بی نیازی درنفسش ! یقین دردلش !

    اخلاص درکردارش! روشنی دردیده اش! بصیرت درقلبش !

    و روزى پر برکت در زندگیش. آمین

    ⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

    برادرم

    چرا نمیشناسیم ؟

    در حیرتم

    می دانم فرزند مادرمی

    برادر برادرم

    و خواهر خواهرم

    اما

    نمی شناسم و نمی

    شناسمت

    و در حیرتم

    ⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

    ای بهار آرزوی نسل فردا،دخترم

    ای فروغ عشق از روی تو پیدا، دخترم

    چشم وگوش خویش را بگشا کز راه حسد

    نشکند آیینه ات را چشم دنیا، دخترم

    ⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

    صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را

    تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید

    ⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

    مادر بودن، زیباترین شادی دنیاست

    و نمی‌دانی من به خاطر تو

    چقدر به اشک‌هایم لبخند زده‌ام !

    شعر در مورد فرزند
    مثل یک کویر نشین

    اسبی داشته باشم

    و عاشق یک ستاره باشم

    شب که شد

    تو در آسمان می‌درخشی

    من مثل دیوانه ها

    می‌تازم

    می‌تازم

    می‌تازم

    تا جایی‌ که تکلیفِ شب را با ستاره‌اش روشن کنم

    بگذار فرزندانِ ما بگویند

    کویر نشین غریب عاشق می‌‌شود

    عجیب می‌میرد

    ⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

    فرزند خوب و مهربانم

    آغشته به “تو” میشود

    روحم ، نفسم ، بند بند وجودم

    وقتی در حصار دستانت بوسه باران میشوم

    ⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

    خانه‌یی آرام و

    اشتیاقِ پُرصداقتِ تو

    تا نخستین خواننده‌ی هر سرودِ تازه باشی

    چنان چون پدری که چشم به راهِ میلادِ نخستین فرزندِ خویش است؛

    چرا که هر ترانه

    فرزندی‌ست که از نوازشِ دست‌های گرمِ تو

    نطفه بسته است

    ⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

    دلایل بودنم را مــــــــرور میکنم هر روز!

    هر روز از تعدادشان کــــــــم میشود!

    آخرین باری که شمردمشان

    تنها یک دلیل برایم مانده بود..!

    آنهــــــــــم وجود تو بود فرزند نازنینم !!

    ⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

    من فرزند عشقم

    مرا نجوا کرده‌اند

    بوسیده‌اند

    ⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

    کوچک رویایی من

    دنیا اگر خودش را بکشد نمیتوان

    به عشق من به تو شک کند

    تمام بودنت را حس می کنم

    ⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

    گل فرزند آدم خشت کردند

    نمی جنبد دل فرزند آدم

    شعر در مورد فرزند خوب
    فرزندم، مهربان و ملایم باش،

    اجازه نده دنیا تو را زمخت و خشن نماید…

    به درد و رنج اجازه نده تو را بیزار نماید…

    به تلخی ها اجازه نده، شیرینی زندگیت را، از تو بربایند

    ⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

    مکن بد به فرزند مردم نگاه

    که فرزند خویشت برآید تباه

    ⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

    با تمـام مـداد رنگـی هـای دنـیا

    بـه هـر زبـانی که بـدانی یـا نـدانی !

    خـالی از هـرتشبیه و استعـاره و ایهـام …

    تنهـا یکــ جملـه برایـت خـواهـم نوشت :

    دوستت دارم فرزند عزیز تر از جانم!

    ⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

    حرص فرزند آدم نادان

    مثل مورچست در میدان

    این یکی مرده زیر پای دواب

    آن یکی دانه می برد به شتاب

    ⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

    پسرم ! وقتی که به تو نگاه میکنم

    نمیتونم وجود خدا رو منکر بشم

    آخه فقط خدا میتونسته

    موجودی رو به زیبایی و حیرت انگیزی تو

    خلق کرده باشه

    ⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

    کسی کز چشم بد

    فرزند خود را پاس می دارد

    به فرزند کسان

    صائب به چشم بد نمی بیند

    ⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

    فرزندان شیرین تر از جانم

    دوست داشتنتان بزرگترین نعمت دنیاست

    مرا شاد میکند و لبخند را به دنیایم هدیه میکند

    حتی این روزها گاهی پرواز میکنم

    من این دوست داشتن را

    بیشتر از هر چیز در این دنیا دوست دارم …

    ⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

    دلا دیدی که آن فرزانه فرزند

    چه دید اندر خم این طاق رنگین

    ⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

    میگن شبا ، فرشته ها از آرزوی آدما ،

    قصه میگن واسه خدا

    خدا کنه همین حالا رویای تو

    گفته بشه پیش خدا

    ⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

    چو خورشید و ماه تابناکیم ما

    که فرزند این آب و خاکیم ما

    ⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

    مباش جان پدر غافل از مقام پدر

    که واجب است به فرزند احترام پدر

    ⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

    صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را

    تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید

    ⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

    در عقل نمی گنجد در وهم نمی آید

    کز تخم بنی آدم فرزند پری زاید

    ⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

    به از تو مادر گیتی به عمر خود فرزند

    نیاورد که همین بود حد زیبایی

    ⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

    کس درنیامدست بدین خوبی از دری

    دیگر نیاورد چو تو فرزند مادری

    ⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔⇔

    در هیچ زمانه ای نزادست

    مادر به جمال چون تو فرزند
     
  2. Anoosh

    Anoosh کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    رخت رونق گلستان اي پسر............ قدت سرو بستان جان اي پسر
    تو فرزند دلبندي و من پدر............... بتو مشفق و مهربان اي پسر
    منم ناتوان حال پير كهن................. توئي تازه و نوجوان اي پسر
    بود عمر دردانه اي پر بها.............. ز دستش مده رايگان اي پسر
    مرا آشنا شو ز من پند گير................ مشو يار بيگانگان اي پسر
    منه دل به اين خاكدان كهين خراب.......نماند به كس جاودان اي پسر
    از اين كاروان گاه بر بند رخت...... كه ماندي پس از كاروان اي پسر
    مكن هر زمان دلربائي هوس......... چو گم كرده مرغ آشيان اي پسر
    چو قانون عشق است بر يك نسق...... يكي دان تو جانان جان اي پسر
    بيك رشته بسته است دست قضا......... سراپاي كون و مكان اي پسر
    توانايي و تاب جو زانكه داد.................. توانا بهر ناتوان اي پسر
    سر از جاده راستي بر متاب.............. يكي كن دلت با زبان اي پسر
    نخستين از آيينه بزداي زنگ........... پس آنگاه بنگر در آن اي پسر
    نداري چو بر پله اي دسترس............... منه پاي بر نردبان اي پسر
    سرايند دستان دستان بسي.............. مكن گوش هر داستان اي پسر
    فرو بر سر اندر گريبان بال.............. شود روشنت تا روان اي پسر
    سوي اوج افلاك پرواز كن............... از اين مركز خاكدان اي پسر
    بهاران غنيمت شمر تا نرفت................ بتاراج فصل خزان اي پسر
    سوي طرف گلزار خرم خرام.............. دل اسوده و شادمان اي پسر
    گل آرزو چين ز هر گلبني ................ببو بوي وحدت از آن اي پسر
    بزندان جسمي گرفتار چند................... بجو بزم روحانيان اي پسر
    تو فرد و جنود هوا و هوس.............. گرفته تو را در ميان اي پسر
    جهاني پر آشوب و داري گمان....... كه هستي در امن و امان اي پسر
    خداوند از بهر ذكر و دعا................ تو را داده نطق و بيان اي پسر
    ز نا كردني و ز نا گفتني................. نگهدار دست و زبان اي پسر

    اگر رهنوردي و همت بلند................ بزن دامن اندر ميان اي پسر
    نه مرديست اندر طريق هداي............ بره ماندن از همگنان اي پسر
    اگر دوست را دوست داري مشو...........رفيقش تو با دشمنان اي پسر
    من اين پند و حكمت سرودم ترا........... ز نا اهل دارش نهان اي پسر
    نيابي چو اين مخزن در اگر............. بجوئي همه بحر و كان اي پسر
     
    m naizar از این پست تشکر کرده است.
  3. Anoosh

    Anoosh کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    در خیالات خودم ، در زیر بارانی که نیست !
    می رسم با تو به خانه ، از خیابانی که نیست !
    می نشینی روبه رویم ، خستگی در میکنی
    چای می ریزم برایت ، توی فنجانی که نیست !
    باز میخندی و میپرسی :که حالت بهتر است؟
    باز میخندم که خیلی...! گرچه میدانی که نیست !
    شعر میخوانم برایت ،واژه ها گل می کنند
    یاس و مریم می گذارم ، توی گلدانی که نیست !
    چشم می دوزم به چشمت،می شود آیا کمی
    دست هایم را بگیری ، بین دستانی که نیست ؟
    وقت رفتن می شود با بغض می گویم نرو...
    پشت پایت اشک می ریزم ، در اِیوانی که نیست !
    میروی و خانه لبریز از نبودت میشود
    باز تنها میشوم ، با یاد مهمانی که نیست....!
     
    m naizar و DaniyaL از این پست تشکر کرده اند.
  4. sepand√

    sepand√ ~✿~

    نان پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شد
    آواره عشق ما آواره نخواهد شد

    آن را که منم خرقه عریان نشود هرگز
    وان را که منم چاره بیچاره نخواهد شد

    آن را که منم منصب معزول کجا گردد
    آن خاره که شد گوهر او خاره نخواهد شد

    آن قبله مشتاقان ویران نشود هرگز
    وان مصحف خاموشان سی پاره نخواهد شد

    از اشک شود ساقی این دیده من لیکن
    بی نرگس مخمورش خماره نخواهد شد

    بیمار شود عاشق اما بنمی میرد
    ماه ار چه که لاغر شد استاره نخواهد شد

    خاموش کن و چندین غمخواره مشو آخر
    آن نفس که شد عاشق اماره نخواهد شد ...

    @};-@};-@};-
     
    m naizar، S o H a، AftabGardoon و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. Anoosh

    Anoosh کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    [​IMG]
    مردی ز شهر هرگزم از روزگار هیچ
    جان از نتاج هرگز تن از تبار هیچ
    از شهر بی‌کرانه هرگز رسیده‌ام
    تا رخت خویش باز کنم در دیار هیچ
    از کوره راه هرگز و هیچم مسافری
    در دست خون هرگز و در پای خار هیچ
    در دل امید سرد و به سر آرزوی خام
    در دیده اشک شاید و بر دوش بار هیچ
    در کام حرف بوک و به لب قصّه مگر
    بر جبهه نقش کاش و به چهره نگار هیچ
    دنبال آب زندگی از چشمه‌سار مرگ
    جویای نخل مردمی از جویبار هیچ
    دست از کنار شسته نشسته میان موج
    پا بر سر جهان زده سر در کنار هیچ
    اصلی گسسته مانده تهی از امید وصل
    فرعی شکسته گشته پر از برگ و بار هیچ
    خون ریخته ز دیده شب و روز و ماه و سال
    در پای شغل هرگز و در راه کار هیچ
    دیوانه‌ خرد ور و فرزانه جهول
    عقل آفرین دشت جنون هوشیار هیچ

    بخشی از شعر هیچ مظاهر مصفا
     
    m naizar از این پست تشکر کرده است.
  6. m naizar

    m naizar مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪


    پیکر تراش پیـــرم و با تیشه ی خیال
    یک شب تو را ز مرمر شعر آفریده ام

    تا در نگین چشم تو نقش هوس نهم
    ناز هزار چشــــم سیــه را خریده ام

    بر قامتت که وسوسه ی شستشو در اوست
    پـــــا شیده ام شراب کف آلـــــــود مــــــاه را

    تا از گزند چشم بدت ایمنی دهـــــم
    دزدیده ام زچشم حسودان ، نگاه را

    تا پیچ و تاب قد تــــو را دلنشین کنـــم
    دست از سر نیاز به هر سو گشوده ام

    از هـــر زنی ، تراش تنی وام کرده ام
    از هر قدی ، کرشمه رقصی ربوده ام

    اما تو چون بتی کـــــه به بت ساز ننگرد
    در پیش پای خویش به خاکم فکنده ای

    مست از می غــــروری و دور از غـــــــم منی
    گویی دل از کسی که تو را ساخت، کنده ای

    هشدار زآنکه در پس این پرده ی نیاز
    آن بت تراش بلهوس چشم بسته ام

    یک شب که خشم عشق تو دیوانه ام کند
    ببینند سایه ها که تو را هم شکسته ام !

    نادر نادرپور
     
  7. m naizar

    m naizar مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪


    من آن درخت زمستانی ، بر آستان بھارانم
    که جز به طعنه نمی خندد ، شکوفه بر تن عریانم

    ز نوشخند سحرگاهان ، خبر چگونه توانم داشت
    منی که در شب بی پایان ، گواه گریه ی بارانم

    شکوه سبز بھاران را ، برین کرانه نخواهم دید
    که رنگ زرد خزان دارد ، همیشه خاطر ویرانم

    چنان ز خشم خداوندی ، سرای کودکی ام لرزید
    که خاک خفته مبدل شد ، به گاهواره ی جنبانم

    درین دیار غریب ای دل ، نشان ره از چه کسی پرسم ؟
    که همچو برگ زمین خورده ، اسیر پنجه ی طوفانم

    میان نیک و بد ایام ، تفاوتی نتوانم یافت
    که روز من به شبم ماند ، بھار من به زمستانم

    نه آرزوی سفر دارد ، نه اشتیاق خطر کردن ،
    دلی که می تپد از وحشت ، در اندرون پریشانم

    غلام همت خورشیدم ، که چون دریچه فرو بندد
    نه از هراس من اندیشد ، نه از سیاهی زندانم

    کجاست باد سحرگاهان ، که در صفای پس از باران
    کند به یاد تو ، ای ایران به بوی خاک تو مھمانم

    نادر نادرپور

     
    mj12، کوکی♥❄، @ tara @ و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. Anoosh

    Anoosh کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    نه مرادم ، نه مریدم

    نه سیاهم ، نه سپیدم

    نه پیامم ، نه کلامم

    نه علیکم، نه سلامم

    نه چنانم که تو گویی

    نه چنینم که تو خوانی

    و نه آنگونه که گفتند و شنیدی

    نه سمائم ، نه زمینم

    نه به زنجیر کسی بسته و نه برده دینم

    نه سرابم ، نه خرابم

    نه برای دل تنهایی تو جام شرابم

    نه هراسان نه دلیرم

    نه گرفتار و اسیرم ، نه حقیرم

    نه فرستاده پیرم ، نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم

    نه جهنم ، نه بهشتم

    که من از سود و ضرر نیست سرشتم

    این سخن را من از امروز ، نه گفتم ، نه نوشتم

    بلکه از صبح ِ ازل با قلم ِ نور نوشتم

    که حقیقت نه به رنگ است و نه بو

    نه به های است و نه هو

    نه به این است و نه او

    نه به جام است و سبو

    گر به این نقطه رسیدی

    به تو سربسته و در پرده بگویم

    تا کسی نشنود این راز گهر بار جهان را

    آنچه گفتند و سرودند و نمودند که دانی

    که تو اینی و تو آنی

    بهر این بود که در بستر ِ افکار خودت خسته بمانی

    تو در آن گفته و بشنیده نمانی که ندانی

    خودِ تو جان جهانی

    گر نهانی و عیانی ، تو همانی

    تو هم اینی و هم آنی

    تو همانی که همه عمر به دنبال خودت نعره زنانی

    تو ندانی که خود آن نقطه عشقی

    تو خود ، اسرار نهانی

    همه جا تو ، که نه یک جای ، نه یک پای

    عیان شو که خود ِ تو همه ای ، با همه ای ، در همه ای

    نشوی گم ز چنین همهمه ای

    که تو فردی و یکی از همه ای

    تو سکوتی ، تو خود باغ بهشتی

    که همه طالع خود را تو نوشتی

    همه سویی ، همه جایی

    نه به خود آمده از فلسفه چون و چرایی

    تو کجایی ؟

    نکند بر در ِ درگاه خودت رو به گدایی؟

    که تورا گشتن ِ اندر پی ِ خود ، عین جدایی

    به تو سوگند گراین راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک

    به درخانه متروکه هرکس ننشینی

    و بجز روشنی شعشعه پرتو خود هیچ نبینی و گل وصل بچینی

    به خود آ ، که بزرگی و نه جزئی

    تو نه چون آب در اندام سبویی و به سویی ، خود اویی

    به خود آ
     
    Noor، آــوآز، mj12 و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. m naizar

    m naizar مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪


    هرگز دلم از یاد تو غافل نشود
    گر جان بشود مهر تو از دل نشود

    افتاده ز روی تو در آیینهٔ دل
    عکسی که به هیچ وجه زایل نشود

     
    yasamann، AftabGardoon و Anoosh از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. Anoosh

    Anoosh کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    سر هر جاده منم ، چشم به راهی که تویی
    شب و روزم شده چشمان سیاهی که تویی
     
    حــنا، yasamann، m naizar و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.