بیچاره دل که با همه امید و اشتیاق بشکست و شد به دست تو زندان عشق من در شط خویش رفتی و رفتی از این دیار ای شاخه شکسته ز طوفان عشق من
گفتم ای عشق بیا تا که بسازی ما را یا نه، ویرانه کنی ساختهی دنیا را گفتم ای عشق چه بر روز تو آمد امروز که به تشویش سپردی شب عاشقها را چه شد آن زمزمهی هر شبهی ما ای دوست چه شد آن صحبت هر روزهی یاران یارا چشمهها خشک شد از بس نگرفتی اشکی همتی تا که رهایی بدهی دریا را حیف از امروز که بیعشق شب آمدای عشق کاش خورشید تو آغاز کند فردا را
تا تو آمدی روزنامه ھا نوشتند : باز ھم برده داری باب شد و من که مواجب بگیر چشمانِ تو بودم دست به دستم که نه دست به سرم کردی و شمشیرت سر به سرم که سر به گردنم گذاشت تا تو رفتی ، روزنامه ھا نوشتند : مردی که ھم دل و ھم سر نداشت ، شاعر شد …
چرا روی نقاشی ها بی خودی سایه میزنی این همه حرف خوب داریم، حرف گلایه میزنی اگه منو دوست نداری اینو راحت بهم بگو چرا با حرفات و نگاهت بهم کنایه میزنی؟
ﮐﺎﺭ ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ ﻧﻤﺎﺯ ﻣﻦ ﺍﮔﺮ ﮐﺎﻣﻞ ﻧﯿﺴﺖ ﺁﺧﺮ ﺁﻧﮕﺎﻩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﯾﺎﺩ ﺗﻮﺍﻡ ﺩﺭ ﺳﻔﺮﻡ ﺍﯾﻦ ﭼﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﺳﺖ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﺪ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺁﯾﯿﻨﻪ ﺑﻪ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﺗﻮ ﺷﺎﯾﺴﺘﻪ ﺗﺮﻡ ﻋﻬﺪ ﺑﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﺗﺤﻤﻞ ﮐﻨﻢ ﺍﯾﻦ ﺩﻭﺭﯼ ﺭﺍ ﻋﻬﺪ ﺑﺴﺘﻢ ﻭﻟﯽ ﺍﺯ ﻋﻬﺪ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﯽ ﮔﺬﺭﻡ ﻣﺜﻞ ﺍﺑﺮﯼ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ ﺩﺭ ﺑﻪ ﺩﺭ ﻭ ﺷﻬﺮ ﺑﻪ ﺷﻬﺮ ﻭﺍﯼ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺩﻡ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺷﻬﺮﺗﻮ ﺑﯿﻔﺘﺪ ﮔﺬﺭﻡ
"تکیه بر قایق تو تا ته طوفان رفتم" غرق عشقت شدم و بی سر و سامان رفتم چشم های تو که فانوس شب تارم بود، بسته شد روی نگاه من و بی جان رفتم باد حتی گره روسریم را نگشود! غم تنهایی و.... ار دست چه آسان رفتم رکعتی عشق نخواندی و دلم را بردی پا برهنه به در خانه ی شیطان رفتم گریه ی پنجره ها را چه کسی باور کرد؟ تا کجا ساده دلی! زار و پشیمان رفتم
دوست دارم که شبی باتو فراری بشوم منه سرمازده،از عشق بهاری بشوم دوست دارم که شبی باتو روم سوی شمال چه شود گر بشود ممکنم این حس محال دوست دارم که تو باشی و منو یک دریا من در آغوش تو و هردو در آغوش خدا روی شنها بنویسیم جهان یعنی عشق هرچه دارد ز خدا نام و نشان یعنی عشق جای محضر برویم هردو به پیش حافظ جای آن حاج فلان ابن فلانه واعظ جای مهرم زتو من مهرو وفا میخواهم شیش دانگ از سند قلب تورا میخواهم
چند سالی می شود مــن خـــاطرم آزرده است یک نفر قــلب مــــرا دزدید و با خود برده است خانه غــــمگین، قـــاب خالی، ساعتی درگیر خـواب روی قـــالی تک تک گل هایمان پژمـــرده است غــصه خـــوردن را رهـــا کردم ولی این روزها ذره ذره گم شدم، چون غصه من را خورده است بی خـــیالم، بی خـــیالِ بی خـــیال از رفتنت ظاهرا شـــادم ولیکن باطنم افــــسرده است " آمدی جـــانم به قـــربانت ولی حــالا چــرا؟ " دیر کردی، شهـــریار قصه هایت مــــرده است...
من « ارگ بم » و خشت به خشتم متلاشی تو « نقش جهان »، هر وجبت ترمه و کاشی این تاول و تبخال و دهان سوختگیها از آه زیاد است، نه از خوردن آشی از تُنگ پریدیم به امید رهایی ناکام تقلایی و بیهوده تلاشی یک بار شده بر جگرم زخم نکاری؟ یک بار شده روی لبم بغض نپاشی؟ هر بار دلم رفت و نگاهی به تو کردم بر گونهی سرخابیات افتاد خراشی از شوق همآغوشی و از حسرت دیدار بایست بمیریم چه باشی چه نباشی
تو با شرم قشنگ عمق چشمانت . . . مرا وقتی تماشا می کنی عشق است سکوتی خفته در حجم نفس هایت . . . محبت را که حاشا می کنی عشق است چه شد آن وقت دیدارت نمی دانم . . . همین امروز و فردا می کنی عشق است تو کز پشت حصار پنجره هر روز . . . فضای شیشه را ها می کنی عشق است میان کوچه می پاشی نجابت را . . . دلم را اینچنین تا می کنی عشق است.