پاسخ : •●من اينجا بس دلم تنگ است...!●• من تردید داشتم که با نبودنت آرام می شوم یا با بودنت خوشبخت؟ و حتی شک داشتم که آرامش را می خواهم یا خوشبختی را! و هنوز دست و پا میزنند ذهن خسته ام… قلب درمانده ام… چشمان بهت زده ام… حرف هایم این روزها سر و ته ندارد!!
پاسخ : •●من اينجا بس دلم تنگ است...!●• * رفته ای اینک ، اما ایا باز برمی گردی ؟ چه تمنای محالی دارم خنده ام می گیرد چه شبی بود و چه روزی افسوس با شبان رازی بود روزها شوری داشت ما پرستوها را از سر شاخه به بانگ هی ، هی می پراندیم در آغوش فضا ما قناریها را از درون قفس سرد رها می کردیم آرزو می کردم دشت سرشار ز سبرسبزی رویا ها را من گمان می کردم دوستی همچون سروی سرسبز چارفصلش همه آراستگی ست من چه می دانستم هیبت باد زمستانی هست من چه می دانستم سبزه می پژمرد از بی آبی سبزه یخ می زند از سردی دی من چه می دانستم دل هر کس دل نیست قلبها ز آهن و سنگ قلبها بی خبر از عاطفه اند
پاسخ : •●من اينجا بس دلم تنگ است...!●• این روزها سرعت تکثیر عوضی ها از سرعت تکثیر باکتری ها هم زیاد شده!!
پاسخ : •●من اينجا بس دلم تنگ است...!●• گفتی : سالهای سرسبزی ِ صنوبر را، فدای فصل ِ سرد ِ فاصله مان نکن! من سکوت کردم! گفتی : یک پلک نزده، پرنده ی پندارم از بام ِ خیال تو خواهد پرید! من سکوت کردم! گفتی : هیچ ستاره ای، دستاویز ِ تو در این سقوط ِ بی سرانجامم نخواهد شد! من سکوت کردم! گفتی: دوری ِ دستها و همکناری ِ دلها، تنها راه ِ رها شدن است! من سکوت کردم! گفتی : قول می دهم هر از گاهی، چراغ ِ یاد ِ تو را در کوچه ی بی چنار و چلچله روشن کنم! من سکوت کردم! سکوت کردم ، اما دیگر نگو که هق هق ِ ناغافلم را از آنسوی صراحت ِ سیم و ستاره نشنیدی!
پاسخ : •●من اينجا بس دلم تنگ است...!●• وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم وقتی که دیگر رفت من به انتظار امدنش نشستم وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم وقتی که او تمام کرد من شروع کردم وقتی او تمام شد من اغازشدم و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن
پاسخ : •●من اينجا بس دلم تنگ است...!●• دنبال کسی نیستم که وقتی میگم میرم بگه : "نرو!" کسی رو میخوام که وقتی گفتم میرم بگه : "صب کن منم باهات بیام، تنها نرو
پاسخ : •●من اينجا بس دلم تنگ است...!●• مقصر نبودی عاشقی یاد گرفتنی نیست هیچ مادری گریه را به کودکش یاد نمی دهد عاشق که بودی دستِ کم تشری که با نگاهت می زدی دل آدم را پاره نمی کرد مهم نیست من که برای معامله نیامده ام اصل مهم این است که هنوز تمام راه ها به تو ختم می شوند وتو در جیب هایت تکه هایی از بهشت را پنهان کرده ای نوشتن فقط بهانه ای است که با تو باشم اگر چه این واژه های نخ نما قابل تو را ندارند .
پاسخ : •●من اينجا بس دلم تنگ است...!●• از ازدحام این همه آدم دلم گرفت دلبسته ام نبودی و کم کم دلم گرفت از روز اول خلقت به یک نگاه دیوانه تو گشتم و از غم دلم گرفت پروانه شدی پر و بالم به باد رفت در حسرت نگاه تو در برزخ خودم یک سیب هم نچیدم و ماندم دلم گرفت من خودم مقصر این ماجرا نبودم از این همه لجاجت تو دلم گرفت
پاسخ : •●من اينجا بس دلم تنگ است...!●• شعری که نوشته شده ست به نام دلتنگي با خود می کِشدَم آرام به کام دلتنگي چه شده ست مرا که اینسان به یکباره همچون آهویی افتاده ام به دام دلتنگي؟ به سمند سرکش و مغرور من - به دلم - چه رفته ست کاین چنین گشته رام دلتنگي؟ حس غریبی ست، ........................ آری، هوای گریه دارم باز افسوس! ............. که اشکم شده است حرام دلتنگي گفتم: «می برد تشنگی ام را»، ولی افزود شرابی که نوشیده ام من ز جام دلتنگي