تا سر نکنم در سَرت ای مایهی ناز کوته نکنم زِ دامنت دست نیاز هرچند که راهم به تو دورست و دراز در راه بمیرم و نگردم زِ تو باز #حضرت_سعدی
زاهدِ خلوتنشین دوش به میخانه شد از سرِ پیمان بِرَفت با سرِ پیمانه شد صوفیِ مجلس که دی جام و قدح میشکست باز به یک جرعه می، عاقل و فرزانه شد حافظ
نه قرار ماند و نی دل به دعای او ز یاری که به خون ماست تشنه که خداش یار بادا تن ما به ماه ماند که ز عشق میگدازد دل ما چو چنگ زهره که گسسته تار بادا مولانا جلالالدین محمد بلخی
این شرحِ بینهایت، کز زلفِ یار گفتند حرفیست از هزاران، کـاَندر عبارت آمد عیبم بپوش زنهار، ای خرقهٔ می آلود کان پاکِ پاکدامن، بهرِ زیارت آمد حافظ
دلا منال ز بیداد و جور یار که یار تو را نصیب همین کرد و این از آن دادست برو فسانه مخوان و فسون مدم حافظ کز این فسانه و افسون مرا بسی یادست خواجه شمسالدین محمد شیرازی
تو آن نهای که دل از صحبت تو برگیرند و گر ملول شوی صاحبی دگر گیرند و گر به خشم برانی طریق رفتن نیست کجا روند که یار از تو خوبتر گیرند سعدی
مِی خور که هر که آخرِ کارِ جهان بِدید، از غم سَبُک بَرآمد و رَطلِ گِران گرفت بر برگِ گُل به خونِ شقایق نوشتهاند؛ کـآن کس که پخته شد، مِیِ چون اَرغَوان گرفت حافظ
تا نپنداری که با دیگر کسم خاطر خوشست ظاهرم با جمع و خاطر جای دیگر میشود غیرتم گوید نگویم با حریفان راز خویش باز میبینم که در آفاق دفتر میشود مشرف الدین مصلح بن عبدالله شیرازی