1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

اقرار

شروع موضوع توسط بهرام آتش فراز ‏27/7/23 در انجمن نویسندگان تاپ فروم

  1. عضو جدید

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/23
    ارسال ها:
    4
    تشکر شده:
    12
    امتیاز دستاورد:
    3
    عاصی...


    نه اون کوهِ سختم نه همرنگ شیشه
    ندونسته دل کَند ، گمونم همیشه
    میدید آخرش رو که دیوونه میشم
    که جاش تا قیامت واسم پُر نمیشه

    میترسم که شاید خطا کرده هستم
    یا اشکامو دیده که حس کرده خستم
    منی که تماشاش همه زندگیم بود
    فقط رو بدی هاش چشامو می بستم

    یا بازیچه بودم یه پایِ دسیسه
    که پایِ رفاقت به جز اون خسیسه
    من اینجوری خواستم ، که حتی خدا هم
    گناهای اونو به پام مینویسه

    فقط شاهدِ من همین آسمونه
    که تنها رفیقم تو دنیا همونه
    یه عاصی که شاید تو خونه ش غریبه
    ولی تا ته خط رو حرفش میمونه

    گذشتم همیشه ، گذر کرد و دل کَند
    نگاهش رو کج کرد بدونِ یه لبخند
    نمیمونم اینجا که می مونه یادم
    واسه پر کشیدن زدی پای من بند

    فقط شاهدِ من همین آسمونه
    که جونم رو میدم اگه حرفِ جونه
    رفاقت یه حرفش به دنیا می ارزه
    امان از رفیقی که نامهربونه...


    بهرام آتش فراز
     
    Farzane، M @ H @ K و Bahman22 از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. عضو جدید

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/23
    ارسال ها:
    4
    تشکر شده:
    12
    امتیاز دستاورد:
    3
    اقرار...

    اقرار میکنم که من
    بازندهٔ این بازی ام
    بمون که تو خلوتمون
    به این سکوت هم راضی ام

    من بی غرور و بی صدا
    با زندگیمون ساختم
    هر جور خواستی اومدم
    هر جا شکستی باختم

    اونقدر تو نگاه تُو
    آغوش من تحقیر شد
    حتی اتاقِ خوابمون
    از بی کسیمون سیر شد

    اما بمون با من ، که من
    میترسم از تنهایی هام
    دستامو محکم تر بگیر
    وقتی که میلرزه صِدام

    من تو هوای بودنت
    با این حضورت دلخوشم
    اینبار اگه دلم گرفت
    دلتنگی هامو میکُشم...

    بهرام آتش فراز
     
    Farzane، M @ H @ K و Bahman22 از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. عضو جدید

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/23
    ارسال ها:
    4
    تشکر شده:
    12
    امتیاز دستاورد:
    3
    تلنگر...


    در روزگارِ دل کُشی کو آشنایی
    بر سفرهٔ قدرت مداران کو خدایی

    کو در میان مردم عاجز امیدی
    در عمقِ این شبهای ممتد ، کو سپیدی

    در قعرِ این لب تشنگی ،کو قطره آبی
    وقتی دگر دریا نباشد جز سرابی

    در کوچه‌های زندگی کو نورِ راهی
    در زیرِ باران مصیبت ، سرپناهی

    اینجا میان لحظه های دردمندی
    کو دست یکرنگی که بر آن دل ببندی

    در هر تلنگر از شبِ این آشیانه
    از زندگی کردن کجا بینی نشانه

    در جسم این مردم فقط روحی اسیرست
    روحی که از زندان این بیغوله سیرست

    در روزگار دل کُشی ها ، عشق پژمرد
    اینجا درخت آدمی را سیل شب برد

    بر سفره هامان جای نان ، خونست و خوناب
    ماییم و شبهای دراز و سوگ مهتاب

    تنها سیاهی مانده و شبگیر و شبدار
    هر گوشه‌ای انسانیت بر چوبه ی دار...

    بهرام آتش فراز
     
    Farzane، M @ H @ K و Bahman22 از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. عضو جدید

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/23
    ارسال ها:
    4
    تشکر شده:
    12
    امتیاز دستاورد:
    3
    باران...

    حالِ باران را اگر از کوچه ها پرسیده است
    باز می یابد مرا، تا انتها تنها و مست
    او که باران را ندید و بی سبب تا کوچ رفت
    باز میبند مرا ، بی آنچه بود و آنچه هست

    یک شب از این دشت باران را تماشا میکند
    تا سحر می‌بارد و تا صبح حاشا میکند
    طعمِ باران را میانِ خواب پنهان میکند
    بوی باران را فقط در خویش افشا میکند

    راهِ باران رفته را ، باید که از باران شنید
    زخم هجران از نیستان و شرر از رقص بید
    خیس بود این کوچه از لالایی و باران اشک
    وقت رفتن بغض را در هق هق باران ندید

    در سحرگاهِ جنون باید ازین دریا گذشت
    در سکوت و بی کسی ، بی سایبان و سرگذشت
    شهرِ باران خورده را باید به تنهایی گریست
    راهِ باران رفته را هرکس شنید و برنگشت...

    بهرام آتش فراز
     
    Farzane و M @ H @ K از این پست تشکر کرده اند.