1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

زندگینامه فروغ فرخزاد +اشعار

شروع موضوع توسط Zarirr ‏21/11/10 در انجمن معرفی شخصیتها، زندگینامه و کتاب

  1. Anoosh

    Anoosh کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    در شبان غم تنهايي خويش
    عابد چشم سخنگوي توام
    من در اين تاريكي
    من در اين تيره شب جانفرسا
    زائر ظلمت گيسوي توام
    گيسوان تو پريشانتر از انديشه ي من
    گيسوان تو شب بي پايان
    جنگل عطرآلود
    شكن گيسوي تو
    موج درياي خيال
     
    رهگذر، yasamann، m naizar و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. Anoosh

    Anoosh کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    كاش با زورق انديشه شبي
    از شط گيسوي مواج تو من
    بوسه زن بر سر هر موج گذر مي كردم
    كاش بر اين شط مواج سياه
    همه ي عمر سفر مي كردم
    من هنوز از اثر عطر نفسهاي تو سرشار سرور
    گيسوان تو در انديشه ي من
    گرم رقصي موزون
    كاشكي پنجه ي من
    در شب گيسوي پر پيچ تو راهي مي جست
     
    رهگذر، yasamann، m naizar و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. Anoosh

    Anoosh کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    از گريبان تو صبح صادق
    مي گشايد پر و بال
    تو گل سرخ مني
    تو گل ياسمني
    تو چنان شبنم پاك سحري ؟
    نه
    از آن پاكتري
    تو بهاري ؟
    نه
    بهاران از توست
    از تو مي گيرد وام
    هر بهار اينهمه زيبايي را
    هوس باغ و بهارانم نيست
    اي بهين باغ و بهارانم تو
    سبزي چشم تو
    درياي خيال
    پلك بگشا كه به چشمان تو دريابم باز
    مزرع سبز تمنايم را
    اي تو چشمانت سبز
    در من اين سبزي هذيان از توست
    زندگي از تو و
    مرگم از توست
    سيل سيال نگاه سبزت
    همه بنيان وجودم را ويرانه كنان مي كاود
    من به چشمان خيال انگيزت معتادم
    و دراين راه تباه
    عاقبت هستي خود را دادم
     
    رهگذر، yasamann، m naizar و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. erteash

    erteash مدیر تالار مذهبی عضو کادر مدیریت ❂مدیر انجمن❂

    [​IMG]
     
    رهگذر، m naizar، Anoosh و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. Ŧasŋiɱ

    Ŧasŋiɱ کاربر فعال

    من چه می دانم که او
    با چه مقیاسی مرا سنجیده است !
    من همان هستم که بودم ، شاید او
    چون مرا دیوانه ی خود دیده است
    بی‌وفایی می کند بلکه من
    دور از دیدار او عاقل شوم !
    او نمی داند که من ، دوست می دارم جنون عشق را
    من نمی خواهم که حتی لحظه ای
    لحظه ای از یاد او غافل شوم !

     
    رهگذر، yasamann، erteash و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. erteash

    erteash مدیر تالار مذهبی عضو کادر مدیریت ❂مدیر انجمن❂

    تو با چراغهايت ميآمدي به کوچهء ما
    تو با چراغهايت ميآمدي
    وقتي که بچه ها ميرفتند
    و خوشه هاي اقاقي ميخوابيدند
    و من در آينه تنها ميماندم
    تو با چراغهايت ميآمدي
     
    رهگذر، yasamann، m naizar و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. Ŧasŋiɱ

    Ŧasŋiɱ کاربر فعال

    نه آرامشت را ،
    به چشمى وابسته کن ...
    نه دستت را به دستى دلخوش !
    چشم ها بسته مى شوند ،
    و دست ها مُشت مى شوند ...
    و تو می‌مانى و یک دنیا تنهایى ...






     
    رهگذر، yasamann، m naizar و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. Anoosh

    Anoosh کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    خاطرات تو و دنیای مرا سوزاندند
    تا فراموش شود یاد تو، هرچند نشد
    من دهان باز نکردم که نرنجی از من
    مثل زخمى که لبش باز به لبخند، نشد

    من نه آنم که به تیغ
    از تو بگردانم روی
    امتحان کن به دو صد زخم
    مرا بسم الله
     
    رهگذر، erteash، yasamann و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. Anoosh

    Anoosh کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    به دیدارم بیا هر شب ، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند
    دلم تنگ است .
    بیا ای روشن ، ای روشن تر از لبخند
    شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها
    دلم تنگ است.
    بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه
    در این ایوان سرپوشیده ، وین تالاب مالامال
    دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهیها
    و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
    بیا ای همگناه ِ من درین برزخ
    بهشتم نیز و هم دوزخ
    به دیدارم بیا ، ای همگناه ، ای مهربان با من
    که اینان زود می پوشند رو در خوابهای بی گناهیها
    و من می مانم و بیداد بی خوابی.
    در این ایوان سرپوشیده ی متروک
    شب افتاده ست و در تالاب ِ من دیری ست
    که درخوابند آن نیلوفر آبی و ماهیها، پرستوها
    بیا امشب که بس تاریک و تنهایم
    بیا ای روشنی ، اما بپوشان روی
    که می ترسم ترا خورشید پندارند
    و می ترسم همه از خواب برخیزند
    و می ترسم همه از خواب برخیزند
    و می ترسم که چشم از خواب بردارند
    نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را
    نمی خواهم بداند هیچ کس ما را
    و نیلوفر که سر بر می کشد از آب
    پرستوها که با پرواز و با آواز
    و ماهیها که با آن رقص غوغایی
    نمی خواهم بفهمانند بیدارند.
    شب افتاده ست و من تنها و تاریکم
    و در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند
    پرستوها و ماهیها و آن نیلوفر آبی
    بیا ای مهربان با من !
    بیا ای یاد مهتابی
     
    رهگذر، erteash، yasamann و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. yasamann

    yasamann کاربر ارزشمند❤

    بعد ازتو بیخبرم از خودم بگو
    این روزها چه شدم در چه حالی ام..
    شعرم شکفتن بارانی تو بود
    حالا فقط خبر خشکسالی ام...
     
    Anoosh، Ŧasŋiɱ، رهگذر و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.