رضای دوست به دست آر و دیگران بگذار هزار فتنه چه غم باشد ار برانگیزند مرا چو با تو که مقصودی آشتی افتاد رواست گر همه عالم به جنگ برخیزند سعدی
از در درآمدی و من از خود به در شدم گفتی کز این جهان به جهان دگر شدم گوشم به راه تا که خبر میدهد ز دوست صاحب خبر بیامد و من بیخبر شدم مشرف الدین مصلح بن عبدالله شیرازی
نه چندان آرزومندم که وصفش در بیان آید و گر صد نامه بنویسم حکایت بیش از آن آید مرا تو جان شیرینی به تلخی رفته از اعضا الا ای جان به تن بازآ و گر نه تن به جان آید سعدی
به چشم من گل روی تو را نشان دادند و در دلم هوس چیدنش بپا کردند خلاصه، کاش به فردا نمی کشید آن شب شبی که چشم مرا عاشق شما کردند بهروز یاسمی
از فغان و ناله کاری برنخاست چون نبود آتش، شراری برنخاست سست شد پای طلب در کوه سخت وز بن سنگی شکاری برنخاست رشید یاسمی
مکن از خواب بیدارم خدا را که دارم خلوتی خوش با خیالش چرا حافظ چو میترسیدی از هجر نکردی شُکرِ ایامِ وصالش؟
دل از من برد و روی از من نهان کرد خدا را با که این بازی توان کرد شب تنهایی ام در قصد جان بود خیالش لطفهای بیکران کرد خواجه شمسالدین محمد شیرازی