اندر دل من عشق تو نور یقینست بر دیدهٔ من نام تو چون نقش نگینست در طبع من و همت من تا به قیامت مهر تو چو جنانست و وفای تو چو دینست
هر که در راه عشق صادق نیست جز مرایی و جز منافق نیست آنکه در راه عشق خاموش ست نکته گویست اگر چه ناطق نیست
زما آن چشــــم وابرو مـــــی برد دل لب و دندان و گیســــو مـــــی برد دل بت فایـــــــز ز وضع و طـــــرز رفتـــــــار نه من دل دادهام اومـــــــی برد دل
تو شیردلی شکار تو دل باشد جان دادنم از پی تو مشکل باشد وصل تو به حیله کی به حاصل باشد مدبر چه سزای عشق مقبل باش *سنایی*
چو چشمه بجوش از دل سنگ بشکن تو سبوی جسم و جان را خاموش که آن جهان خاموش در بانگ درآرد این جهان را مولوی
هر زمان که به فکر معشوقی لحظه لحظه دقایقش عشق است پس چه سری ست اینکه می گویند: ساعت اوج عاشقی صفر است؟!!!