!! خورشیدِ پشتِ پنجرهی پلکهای من من خستهام! طلوع کن امشب برای من میریزم آنچه هست برایم به پای تو حالا بریز هستی خود را به پای من وقتی تو دلخوشی، همهی شهر دلخوشند خوش باش هم به جای خودت هم به جای من تو انعکاسِ من شدهای... کوهها هنوز تکرار میکنند تو را در صدای من آهستهتر! که عشق تو جُرم است، هیچکس در شهر نیست باخبر از ماجرای من شاید که ای غریبه تو همزاد با منی من... تو... چهقدر مثل تو هستم! خدای من!!
بیزارم از دیوارِ این خانہ بیــزارم از "رؤیایِ آزادی" تو رفتي و این قلبِ غمگین را بیھوده دستِ بي ڪسي دادی
باز در خانه ی قلبم سخن از روی تو بود تن به هر یک نفسش مست از آن بوی تو بود زائر این دل عاشق به ره عشق تو رفت هر کجا رفت نشان از گذر کوی تو بود ┅┅┅❦✵✪️✪✵❦┅┅┅
در نگاهت غزل می ریزد هر بار که پلک می زند دیوان حافظ چشمان تو... دیوان حافظ چشمان تو چرا فال دل مرا به تمنا کشیده بود؟!!!
قسم بہ عشق و بہ لحظہ ے دلتنڪَے دلم بہ شوق حضور اندڪ تــ❣ـو درخیاڸ عاشقانه هایت همہ ثانیہ ها را نمـــــے شمارد نمـــــے تپد ازشوق وانتظار مـــــےمیرد.꧁