من هنوزم.عاشقم اما توعاشق نيستے سينہ.خشك مراحتے شقايق نيستے آنقَدَرخواندے بہ.گوشم تاکہ ليلايت.شوم حال کہ ليلایت.شدم مجنون.سابق نيستے
دِلـَمْ بـَرایِ مُعَلِمـَم تـَنْگـْـ شـُدِه اِنْگارْ فَقطْ بَرایِ اوُمُهِمْ بـود حـاضـِر باشـَمْ یـا غـایـــِب
دیدار به دل فروخت، نفروخت گران بوسه به روان فروشد و هست ارزان آری، که چو آن ماه بود بازرگان دیدار به دل فروشد و بوسه به جان
سر به شانهی خدا بگذار تا قصهی عشق را چنان زیبا بخواند... که نه از دوزخ بترسی و نه از بهشت به رقص درآیی... قصه عشق ، همین انسان بودن ماست ...
نگارینا دل و جانم ته داری همه پیدا و پنهانم ته داری نمیدونم که این درد از که دارم همی دونم که درمانم ته داری
عشق گاهی زخم و گاهی مثل مرهم میشود عشق گاهی ننگ و گاهی رقص پرچم میشود عشق گاهی شوکران تلخ و گاهی چون عسل گاه شیرین می شود ، گاهی پر از غم میشود
من تنها ترین مرد دنیا را می شناسم..! همین همسایه ی روبرویی، سی سالی می شود که با کلید در را باز می کند...!