به عمر خویش ندیدم شبی که مرغ دلم نخواند بر گل رویت چه جای بلبل باغ تو را فراغت ما گر بود و گر نبود مرا به روی تو از هر که عالمست فراغ ز درد عشق تو امید رستگاری نیست گریختن نتوانند بندگان به داغ
صدایِ تو تکه ای ناکندنی بود از بودنم چشمه بود و سایه بود و نسیم شادی برایم می آورد، و عطرِ گل های وحشی...
گوش دلم بر درست تا چه بیاید خبر چشم امیدم به راه تا که بیارد پیام دعوت بی شمع را هیچ نباشد فروغ مجلس بی دوست را هیچ نباشد نظام سعدی
روزگاریست که سودا زده روی توام خوابگه نیست مگر خاک سر کوی توام به دو چشم تو که شوریده تر از بخت منست که به روی تو من آشفته تر از موی توام سعدی
بیــن مــاهــی هــای اقیــانــوس و مــاهــی هــای تنــگ؛ هیــچ فــرقــی نیســت، وقتــی چــاره ای جــز آب نیســت ..
غمگین چو پاییزم از من بگذر شعری غم انگیزم از من بگذر... سرتا به پا عشقم دردم سوزم بگذشته در آتش همچون روزم
باور کن ـ ای رفیق!ـ اگر دوری ات نبود میلی به این تغزّل پُر غم نداشتم دیشب کسی نبود و برای گریستن غیر از صفای آینه هم دم نداشتم عمری گذشت و ساخته ام با نداشتن ای دل! چه خوب بود تو را هم نداشتم سعید بیابانکی
من خود این سنگ به جان میطلبیدم همه عمر کاین قفس بشکند و مرغ به پرواز آید اگر این داغ جگرسوز که بر جان من است بر دل کوه نهی سنگ به آواز آید من همان روز که روی تو بدیدم گفتم هیچ شک نیست که از روی چنین ناز آید سعدی