1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

تلخ نوشته ها♥●•٠·˙

شروع موضوع توسط Kiana ‏6/12/10 در انجمن اشعار

  1. .AffectioN.

    .AffectioN. داره خودمونی میشه!

    دنیا به کام کس نبوده است و نخواهد شد

    ...
     
    بـانـو و hoda. از این پست تشکر کرده اند.
  2. pouya66

    pouya66 کاربر مفید

    من نگویم که مرا از قفس آزادکنید

    قفسم برده به باغی و دلم شادکنید

    فصل گل می گذرد همنفسان بهر خدا

    بنشینید به باغی و مرا یادکنید

    عندلیبان‌!گل سوری به چمن کرد ورود

    بهر شاباش قدومش همه فریادکنید

    یاد از این مرغ گرفتارکنید ای مرغان

    چون تماشای گل و لاله و شمشادکنید
     
    мσσηღ و m naizar از این پست تشکر کرده اند.
  3. دنیا پر از شگفتی ها و رازهاست.
    فکر میکنیم آدم های نزدیکمان را میشناسیم، اما زمان با خودش چیزهایی می آورد که میفهمیم کمتر از آنچه فکر میکردیم میدانیم؛ یعنی تقریبا هیچ.
    همیشه بخش بزرگتر حقیقت در سایه قرار دارد.
    حتی اگر بخش روشن بزرگتر شود باز هم برد با سایه هاست...
     
    بـانـو از این پست تشکر کرده است.
  4. جنگجويي از استادش پرسيد : بهترين شمشير زن کيست؟
    استادش پاسخ داد : به دشت کنار صومعه برو
    سنگي آنجاست
    به آن سنگ توهين کن
    شاگرد گفت : اما چرا بايد اين کار را بکنم؟سنگ پاسخ نمي دهد
    استاد گفت :خوب با شمشيرت به آن حمله کن
    شاگرد پاسخ داد : اين کار را هم نمي کنم .شمشيرم مي شکند و اگر با دستهايم به آن حمله کنم، انگشتانم زخمي مي شوند و هيچ اثري روي سنگ نمي گذارد
    من اين را نپرسيدم .
    پرسيدم بهترين شمشير زن کيست ؟
    استاد پاسخ داد :بهترين شمشير زن
    به آن سنگ مي ماند
    بي آنکه شمشيرش را از غلاف بيرون بکشد
    نشان مي دهد که هيچ کس نمي تواند بر او غلبه کند ....!!
     
    m naizar از این پست تشکر کرده است.
  5. شازده کوچولو گفت : شاید باورت نشه !
    گل با تعجب پرسید : چیو؟
    شازده کوچولو گفت :
    اینکه بعضی شبا میشه نخوابید
    و تا صبح بهت فکر کرد ...
     
    NadyA و m naizar از این پست تشکر کرده اند.
  6. پیرمرد گفت:همه‌ی امواج باهم فرق می‌کنن
    وقتی که امواج خودشون رو به ساحل می‌کوبن، خیلی خوب که گوش کنی، یک صدا رو دوبار نمی‌شنوی.
    دریا موسیقیدان بزرگیه!
    ماهی‌ها هم با همدیگه فرق می‌کنن
    تلالو اون‌ها رو سطح آب، طرح رو بالهاشون و مینیاتور روی فلس‌هاشون.
    همیشه و همیشه یه چیزی تو هر ماهی هست که برای اولین بار باهاش برخورد کنی.
    مرگ به تلخی گفت: سربازها هم همه شون شبیه هم به نظر می‌رسن.
    باید مرگ خیلی از اونها رو از نزدیک دیده باشی تا متوجه فرقشون بشی.
    ابری روی خورشید را پوشاند و پیرمرد قدری از سرما به خود لرزید.
    مرگ با لحنی جدی و خشک گفت: وقتش رسیده که با من بیایی پیرمرد.
    کلی سنته، اونقدر که حتی دیدن نخ ماهیگیریت واست سخته و ماهی‌ها خیلی راحت از دستت فرار می‌کنند یا اگرم که شکارشون کنی، اونا رو دوباره تو آب ول میکنی، چون که تو رو یاد خودت میندازن.
    واقعا چرا بازم می‌خوای زنده بمونی؟ چه آرزویی واست باقی مونده؟
    پیرمرد گفت:شاید یه اتفاق خوب واسم بیفته. کی می‌دونه! یه کرم میدی من؟
    مرگ استادانه کرمی را سر قلاب ماهیگیری فرو کرد و گفت: آخه منتظر چه اتفاقی می‌تونی باشی؟
    روزها رو با درد و بی‌خوابی می‌گذرونی و کاری نداری جز به یادآورن خاطراتت.
    فقط داری تو گذشته زندگی می‌کنی.
    پیرمرد گفت: شاید که حق با تو باشه...
     
    بـانـو از این پست تشکر کرده است.
  7. از من استاين غم كه بر جان من است
    ديگر اين خود كرده را تدبير نيست...
     
  8. بـانـو

    بـانـو کاربر مفید

    می خزد

    در رگ هر برگ من

    خوناب خزان...
     
    n@der و !!AMINKHAN!! از این پست تشکر کرده اند.
  9. آدم‌های مبتلا به رنجی عمیق وقتی که شاد هستند رنجشان فاش می‌شود
    طوری به شادی می‌چسبند که انگار از سر حسد می‌خواهند بغلش کنند و خفه‌اش کنند...
     
  10. pouya66

    pouya66 کاربر مفید

    امشب اندر سینه‌ام دل باز
    بیتابی مکن
    چشم خون‌ بار مرا درگیر
    بی‌ خوابی مکن
    تا به کی از آسمانت غصه
    میبارد بگو
    دیگر امشب یادِ آن شبهای
    مهتابی مکن

    تا به کی مینالی اندر حسرت
    آن بی وفا
    یاد از آن سیما وآن لبهای
    سرخابی مکن
    آب رفته کی به جوی آید از این
    ره در گذر
    حال زارم را نگر در سینه کژتابی
    مکن
    رفت و امید وصالش را چو برگی
    باد برد
    دیده‌ گانم را اسیر اشک و بد
    خوابی مکن
    باید امشب خاطراتش را ز سر
    بیرون کنم
    همچو سلاخان ‌درون سینه
    قصابی مکن
    بی رمق دردشت دهشت‌ زای
    غم جا مانده‌ام
    آسمانم تیره شد آن را به زور
    آبی مکن
    آب دیده خشک شد در روزگار
    بی کسی
    چشم “تنها“را دگر در گیر بی
    خوابی مکن
     
    n@der، m naizar و ℳάђჯãβ از این ارسال تشکر کرده اند.