باران... حالِ باران را اگر از کوچه ها پرسیده است باز می یابد مرا، تا انتها تنها و مست او که باران را ندید و بی سبب تا کوچ رفت باز میبند مرا ، بی...
قشنگ بود..
تلنگر... در روزگارِ دل کُشی کو آشنایی بر سفرهٔ قدرت مداران کو خدایی کو در میان مردم عاجز امیدی در عمقِ این شبهای ممتد ، کو سپیدی در قعرِ این...
اقرار... اقرار میکنم که من بازندهٔ این بازی ام بمون که تو خلوتمون به این سکوت هم راضی ام من بی غرور و بی صدا با زندگیمون ساختم هر جور خواستی...
عاصی... نه اون کوهِ سختم نه همرنگ شیشه ندونسته دل کَند ، گمونم همیشه میدید آخرش رو که دیوونه میشم که جاش تا قیامت واسم پُر نمیشه میترسم که شاید...
نام های کاربری را با استفاده از کاما (،) از هم جدا کنید.