میدونم برات عجیبه این همه اصرار و خواهش این همه خواستن دستات بدون حتی نوازش میدونم كه خنده داره واسه تو گریه ی دردم میگذری از من و میری اما باز من برمیگردم میدونم برات عجیبه من با اون همه غرورم پیش همه ی بدی هات چه جوری بازم صبورم میدونم واست سواله كه چرا پیشت حقیرم دور میشی منو نبینی باز سراغتو میگیرم میدونی چرا همیشه من بدهكار تو میشم وقتی نیستی هم یه جوری با خیالت راضی میشم میدونی واسه چی از تو بد میبینم و میخندم تا نبینی گریه هامو هر دو چشمامو میبندم چاره ای جز این ندارم آخه خون شدی توی رگهام میمیرم اگه نباشی بی تو من بدجوری تنهام میدونم یه روز می فهمی روزی كه دنیا رو گشتی من چه جوری تو را خواستم تو چه جور ازم گذشتی
*** جای ِ خالی ِ زندگی *** یک دنیا حرف برای تو دارم ، یک دنیا پر از حرفهای نگفته، یک دنیا پر از بغض های نشکفته. با منی ، هر جا و اینک آمده ام تا مثل همیشه سنگ صبور روزهای دلتنگی ام باشی! دلم به وسعت یک آسمان تیره غمگین است . صدایی نیست ، مأوایی نیست ، حتی سایبان روزهای دلتنگی نیز دیگر جوابگوی دلتنگی هایم نیست. من آمده ام! اینجا ، کنار دلواپسی های شبانه ات، کنار شعله ور شدن شمع وجودت ،اما نمی دانم چرا دلم آرام نمی گیرد... دلم گرفته، دلم سخت در سینه گرفته، با تمام وجود تو را می خوانم ؛ از تو چیزی نمی خواهم جز دریای بی ساحل وجودت را، جز دستهای مهربانت را، جز نگاه آرامت را که دیرزمانی است در سیل باد بی وفای زمانه گم کرده ام. هر شب حضورت را در کلبه خیال خویش می آورم، وجودت را با تمام هستی باقیمانده در نهانخانه قلبم نهان می کنم ، چشم هایم را باز نمی کنم تا شاید بتوانم تصویرت را بر روی پلک های بسته ام حک کنم ، اما باز هم جای تو خالی است... . شاید اگر جای تو بودم ؛ کمی، فقط کمی برای مرگ تدریجی نیلوفرهای خاطره اشک می ریختم ، شاید اگر جای تو بودم ؛ طاقت دیدن چشم های خیره و خسته ات را نداشتم، شاید اگر جای تو بودم؛ بلور بغضم را با تلنگری آسان می شکستم تا بدانی، تا بدانی که چقدر دوستت دارم... . روزی صد بار با هم خداحافظی کردیم اما افسوس معنای خداحافظی را زمانی فهمیدم که تو را به خدا سپردم! این بار به دیدنت آمده ام ، برایت گلاب آورده ام ، دستهایم تنها سنگ سردِ خانه ات را احساس می کنند اما بدان یاس های سپید احساسمان هنوز گرم گرم اند
عزیزم تو نزدیک من نیستی اما میتونم بشنوم: هرگز نترس خاطره هات اینجا هستن با شادی زندگی کن دیگه اشک نریز چون تو همیشه مال منی
کاش قلبم درد تنهایی نداشت سینه ام هرگز پریشانی نداشت کاش برگهای آخر تقویم عشق حرفی از یک روز بارانی نداشت کاش می شد راه سخت عشق را بی خطر پیمود و قربانی نداشت
به قاب پنجره ام كه شك كردم نگاهم به شيشه ثانيه ها برخورد صدايم از حاشيه فرياد گذشت نام من از اسامی خوب ها خط خورد چكمه هايم از غزل و حادثه ها پر شد فاصله شبانه ام تا خورشيد بين خاطره ها گم شد از سفر پنجره ام كه برگشتم ماند يك قاصدك و يك من و آن جاده پير انتخابم ميان ثانيه ها همين لحظه هاي آخر شد.
روزهايي كه بارون مياد هر چند تا دونه بارون جمع كردي دوستم داري هر چند تا كه نتونستي جمع كني دوست دارم . نوشته هر چندتا تو منو دوست داري من يه دونه بيشتر دوستت دارم... ميدوني اينجوري خوبيش چیه؟؟؟ خوبیش اینه که حتي اگه منو دوست نداشته باشي باز من يه دونه دوستت دارم
قول بده خواهي آمد ، اما ... هرگز نيا !!! اگر بيايي ، همه چيز خراب ميشود ... ديگر نميتوانم اينگونه با اشتياق ، به دريا ها و جاده ها خيره شوم ... من خو کرده ام به اين انتظار ... به اين دلتنگي ها و ... اين گريه هاي شبانه ... !!! اگر بيايي ، من چشم به راه ِ چه کسي بمانم؟
دفتر عشق با هزار و يک ترفند شاخه گلي مصنوعي را در ميان گلهاي شاداب گلدانت پنهان کردم، و در دفتر خاطراتت نوشتم: «تو را دوست دارم، خواهم داشت تا زماني که آخرين گل پژمرده شود...»
چيزي كه گذشت غم نخور ، به آن چيزي كه پس از آن آمد لبخند بزن لبخند ارزانترين راهي است كه مي توان توسط آن نگاه را وسعت داد آفتابگردان دنبال خورشيد مي گشت ، ناگهان ستاره اي چشمك زد.. آفتابگردان سرش را پايين انداخت آري...گلها هيچ وقت خيانت نمي كنند وقتي ناراحتيد از اينكه به چيزي كه مي خواستيد نرسيديد ، محكم باشيد و خوشحال.... خداوند در فكر چيز بهتري براي شماست...
آرزویم این است نتراورد اشکی در چشمان تو هرگز مگر از شوق زیاد نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز و به اندازه ی هر روز تو عاشق باشی عاشق آن که تو را می خواهد و به لبخند تو از خویش رها می گردد تو را دوست بدارد به همان اندازه که دلت می خواه...