چرا یک تکه از خنده هایم را بر نداشتی که قایمشان کرده باشی _مثلا پشت کمد_ که وسط اینهمه گریه اینهمه خانه تکانی پیدایشان کنم و کمی بخندیم اصلا بیا همین حالا بخندیم به اینهمه گریه ی مسخره دنیای مسخره. "رویا شاه حسین زاده"
حالم خوب است هنوز خواب میبینم ابری میآید و مرا تا سرآغازِ روییدن ... بدرقه میکند. تابستان که بیاید نمیدانم چندساله میشوم اما صدای غریبی مرتب میگویَدَم: - پس تو کی خواهی مُرد!؟ ریرا* ...! به کوری چشمِ کلاغ عقابها هرگز نمیمیرند! مهم نیست تو که آن بیدِ بالِ حوض را به خاطر داری ...! همین امروز غروب برایش دو شعر تازه از "نیما" خواندم او هم خَم شد بر آب و گفت: گیسوانم را مثلِ افسانه بباف! .... --------- ری را : در افسانه های کهنِ ایرانی ، ری را به زنی گفته می شود که سرسبزی را به جنگل های مازندران می دهد ؛ در گویشِ مازندرانی به معنی آگاه باش و هوشیار باش ، هم چنین به معنی زنِ هوشیار است ...
هر صبح اضافه بال هایم را در آینه می چینم ، و به زندگی میان آدم ها بر می گردم ! در خیابان ، در مترو ، در اداره ... هیچ کس به چیزی شک نمی کند !!!...
گفتی: با این همه شعری که از بری به سرزمینی می مانی که مردمانش همه شاعر اند. گفتم: به هر مردی که لبخند میزنی چند تن از شاعرانم کشته می شوند و شبیه می شوم به کشوری در آستانه ی فروپاشی. تو اما عاشق لبخندی و این غم انگیز است که نمی دانی با هر تبسمت باید خون شعری را گردن بگیری