شبای بهمن ماه [FONT=arial,helvetica,sans-serif]زیر بارون تو شبای[/FONT] [FONT=arial,helvetica,sans-serif]بهمن ماه یادته[/FONT] [FONT=arial,helvetica,sans-serif]واسه خنده های خیس مون[/FONT] [FONT=arial,helvetica,sans-serif]باجه تلفن بهترین پناه یادته[/FONT] [FONT=arial,helvetica,sans-serif]یادته بدون چتر [/FONT] [FONT=arial,helvetica,sans-serif]زیر بارونای شب[/FONT] [FONT=arial,helvetica,sans-serif]فردا رو نگرفته بودیم[/FONT] [FONT=arial,helvetica,sans-serif]خنده هامون میشه داغی تب[/FONT] [FONT=arial,helvetica,sans-serif]زیر طاق یه خونه[/FONT] [FONT=arial,helvetica,sans-serif]صدای شر شر بارون[/FONT] [FONT=arial,helvetica,sans-serif]حرفای عاشقونه یادته[/FONT] [FONT=arial,helvetica,sans-serif]خنده های این دل دیوونه[/FONT] [FONT=arial,helvetica,sans-serif]صدای پات توی دالون[/FONT] [FONT=arial,helvetica,sans-serif]گفتم مث آهنگ می مونه یادته[/FONT] [FONT=arial,helvetica,sans-serif]حالا من زیر بارون[/FONT] [FONT=arial,helvetica,sans-serif]تو شبای بهمن ماه[/FONT] [FONT=arial,helvetica,sans-serif]واسه گریه های خیسم[/FONT] [FONT=arial,helvetica,sans-serif]باجه تلفن بهترین پناه[/FONT] [FONT=arial,helvetica,sans-serif]منو تنها گذاشتی با شبای بارونی[/FONT] [FONT=arial,helvetica,sans-serif]پای تو تلف شد یه عمر جوونی[/FONT]
چو زلف عاشقان پیکان تیر است مرا بر آن دو چشمانت اسیر است بیا زیبا که تا با هم بگردیم به آن شهری که زیبایی امیر است تو از خواب شب عاشق چه دانی ؟ در آن خوابی که یوسف هم وزیر است نه از چاه ونه از گرداب ابرو مرا در کفر اندامت که تیغ است بیا بر خاک دل ما قصه گوییم که اینجا زنده بودن یک کویر است من امشب نبض زلفت را گرفتم بگفتا ظلمتی در من که سیر است خراب ومست چشمان تو امشب مرا کردی شکاری که فقیر است چرا طوفان چشمم امشب آشفت مگر نوحی به مژگانت عبیر است بیا تا با غزل دمساز گردیم که بوسه بر نگاهت شبگیر است
یک شهر با رسیدن تو صبح می شود با یک ستاره چیدنِ تو صبح می شود خورشیدِ من، تمام وجود سیاه شب با انتشار دیدنِ تو صبح می شود گیسوانت آبشاری است به آسیاب عشق وقتی گندمی ها را به هم می سایند. نگاهت، مور مورِ مورچه ای سیاه بر سطح آماسیدۀ عشق یا فروغلتیدن قطره ای باران در امتداد یخ زدۀ بینی و بهت منجمد مژگان رد انگشتانت هنوز بر گلوی گرفتۀ پیری و رد پایت تا برف سفید فراموشی جاری است. برفی که تمام اندام عشق را پتویی می شود تا خوابِ بی نهایت برفی از باریدن تک ستاره ها..... و آسمانی که کم کم تهی می شد از عشق
من به شهر خیال تبعیدم شهر در خواب رفتۀ خاموش قدرت اینجا چقدر وارونه گربه موش است در برابر موش قارقارِ کلاغ ها پیداست جل و قمری و کبک لال شده مار می ترسد از طناب سیاه شیر جاروکش شغال شده چشمه و سرو ناز دشمن هم داس همبستر گل دختر تشنۀ تشنه، داغ مثل کویر آب و ماهی به خون یکدیگر آسمان تلخ و تیره و مسموم برف آلوده، باد آلوده و شب همخوابۀ هزار گناه نفسِ بامداد آلوده خیل پروانه های رنگ به رنگ به ملخ های هرزه پیوستند سار و گنجشک و کفتر و مینا با جناب مترسک همدستند مرد اهل ریاست اهل دعا شیخنا تاجر مسلمانی و در این شهر، شهرِ بی در و سر قاضیان نیز رهزن و جانی ناقد از نقد خویش شرمنده قلم آزرده خاطر و بی رنگ حال تاریخ را به هم زده است دهن بوی دادۀ فرهنگ مهربانی سوال بی پاسخ دشمنی نقل مجلس مردم جهل مضمون اول مکتب بی سوادی مدرس مردم دست دریا از آسمان کوتاه کوه ها زیر بارش دردند دشت ها هم رکابِ باد عقیم اسب های نجیب بی مردند پشت قانون این خراب آباد زنده ها مرده ها بلاتکلیف در سراشیبِ آسمان و زمین جایگاه خدا بلاتکلیف حاکمیت به دست زور و زر است نقش مردم چو سکۀ ناچل سلطه دارد به سر نوشت بهار حکم گرگ و حکومت جنگل آدمیت مسافری گمنام فرق نااهل و اهل ناپیداست بی خیالِ هر آنچه گفتم باش به گمانم که شهر هِرت اینجاست آصف رحمانی
بسیاری از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر "اگزوپری" (آنتوان دو سنتاگزوپری) را می شناسند. اما شاید همه ندانند كه او خلبان جنگی بود و با نازیها جنگید و كشته شد. قبل از شروع جنگ جهانی دوم اگزوپری در اسپانیا با دیكتاتوری فرانكو می جنگید. او تجربه های حیرت آور خود را در مجموعه ای به نام لبخند گردآوری كرده است. در یكی از خاطراتش می نویسد كه او را اسیر كردند و به زندان انداختند او كه از روی رفتارهای خشونت آمیز نگهبانان حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مینویسد :"مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همین دلیل بشدت نگران بودم. جیبهایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا كنم كه از زیر دست آنها كه حسابی لباسهایم را گشته بودند در رفته باشد یكی پیدا كردم و با دست های لرزان آن را به لبهایم گذاشتم ولی كبریت نداشتم. از میان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم. او حتی نگاهی هم به من نینداخت درست مانند یك مجسمه آنجا ایستاده بود. فریاد زدم "هی رفیق كبریت داری؟" به من نگاه كرد شانه هایش را بالا انداخت و به طرفم آمد. نزدیك تر كه آمد و كبریتش را روشن كرد بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد. لبخند زدم و نمی دانم چرا؟ شاید از شدت اضطراب، شاید به خاطر این كه خیلی به او نزدیك بودم و نمی توانستم لبخند نزنم. در هر حال لبخند زدم و انگار نوری فاصله بین دلهای ما را پر كرد. میدانستم كه او به هیچ وجه چنین چیزی را نمیخواهد ولی گرمای لبخند من از میله ها گذشت و به او رسید و روی لبهای او هم لبخند شكفت. سیگارم را روشن كرد ولی نرفت و همانجا ایستاد و مستقیم در چشمهایم نگاه كرد و لبخند زد من حالا با علم به اینكه او نه یك نگهبان زندان كه یك انسان است به او لبخند زدم. نگاه او حال و هوای دیگری پیدا كرده بود ... پرسید: "بچه داری؟" با دستهای لرزان كیف پولم را بیرون آوردم و عكس اعضای خانواده ام را به او نشان دادم و گفتم :" اره ایناهاش" او هم عكس بچه هایش را به من نشان داد و درباره نقشه ها و آرزوهایی كه برای آنها داشت برایم صحبت كرد. اشك به چشمهایم هجوم آورد. گفتم كه می ترسم دیگر هرگز خانواده ام را نبینم. دیگر نبینم كه بچه هایم چطور بزرگ می شوند. چشم های او هم پر از اشك شدند. ناگهان بی آنكه كه حرفی بزند قفل در سلول مرا باز كرد و مرا بیرون برد. بعد هم مرا بیرون زندان و جاده پشتی آن كه به شهر منتهی می شد هدایت كرد! نزدیك شهر كه رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت بی آنكه كلمه ای حرف بزند! یك لبخند زندگی مرا نجات داد! بله لبخند بدون برنامه ریزی؛ بدون حسابگری؛ لبخندی طبیعی زیباترین پل ارتباطی آدم هاست. ما لایه هایی را برای حفاظت از خود می سازیم. لایه مدارج علمی و مدارك دانشگاهی، لایه موقعیت شغلی و این كه دوست داریم ما را آنگونه ببینند كه نیستیم. زیر همه این لایه ها من حقیقی و ارزشمند نهفته است. من ترسی ندارم از این كه آن را روح بنامم من ایمان دارم كه روح های انسان ها است كه با یكدیگر ارتباط برقرار می كنند و این روح ها با یكدیگر هیچ خصومتی ندارد. متاسفانه روح ما در زیر لایه هایی ساخته و پرداخته خود ما كه در ساخته شدنشان دقت هولناكی هم به خرج می دهیم ما از یكدیگر جدا می سازند و بین ما فاصله هایی را پدید می آورند و سبب تنهایی و انزوایی ما می شوند. داستان اگزوپری داستان لحظه جادویی پیوند دو روح است که آدمی به هنگام عاشق شدن و نگاه كردن به یك نوزاد این پیوند روحانی را احساس می كند. وقتی كودكی را می بینیم چرا لبخند می زنیم؟ چون انسان را پیش روی خود می بینیم كه هیچ یك از لایه هایی را كه نام بردیم روی من طبیعی خود نكشیده است و با همه وجود خود و بی هیچ شائبه ای به ما لبخند می زند و آن روح كودكانه درون ماست كه در واقع به لبخند او پاسخ می دهد. بقول ویکتورهوگو که می گوید: لبخند کوتاهترین فاصله بین دو نفر است و نزدیک ترین راه برای تسخیر دلها انسان تنها آفریده ای است که میتواند بخندد، پس لبخند بزن دوست من
نه تو می مانی و نه من و نه اندوه و نه هیچ یک از مردم این آبادی و نه تنها این همه تنهایی به حباب نگران لب این رود قسم و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت غصه هم خواهد رفت آن چنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند تلخ یا شیرین . . .؟!
ای روی تو آفتاب عالمانگشت نمای آل آدم احیای روان مردگان را بویت نفس مسیح مریم بر جان عزیزت آفرین باد بر جسم شریفت اسم اعظم محبوب منی چو دیده ی راست ای سرو روان به ابروی خم دستان که تو داری از پریروی بس دل ببری به کف و معصم تنها نه منم اسیر عشقت خلقی متعشقند و من هم شیرین جهان تویی به تحقیق بگذار حدیث ما تقدم خوبیت مسلمست و ما را صبر از تو نمی شود مسلم تو عهد وفای خود شکستی وز جانب ما هنوز محکم مگذار که خستگان بمیرند دور از تو به انتظار مرهم بی ما تو به سر بری همه عمر من بی تو گمان مبر که یکدم بنشینم و صبر پیش گیرم دنباله ی کار خویش گیرم
زنجره ها همصدا می گویند شب زنده داری بس است او نمی آید وقتی میای صدای پا ت از همه جاده ها میاد گیسوانت را بیهوده به باد مسپار او نمی آید وقتی میای صدای پات از همه جاده ها میاد خانه دلت را با شعف آذین مبند او نمی آید وقتی میای صدای پات از همه جاده ها میاد زنجره ها مگویید او نمی آید چوب خطم پر شد از انتظار غبار جاده و دل ابری من می گوید سواری در راه هست که بوی گیسوانم را در باران دوست دارد وقتی میای صدای پات از همه جاده ها میاد من در مسیر جاده انتظارم را فانوس می شوم و شوق رسیدنش را دست تکان میدهم زنجره ها دست جمعی همصدا خواندند وقتی میاد صدای پاش از همه جاده ها میاد انگار نه از یک شهر دور..... از همه دنیا میاد زنجره ها صدای باران و پای او را می شناختند او آمد !