وطن! وطن! تو سبز جاودان بمان که من پرندهای مهاجرم که از فراز باغ با صفای تو به دور دست مه گرفته پر گشودهام سیاوش کسرایی
همیشه در دلم، حماسه وطن شراره میزند، به جان اهرمن تو را به لوح عشق، به دل نوشتهام تو را به خون خویش، به جان سرشتهام وطن! به راه تو گذشتهام ز جان به جان عاشقان، برای من بمان تو صبح صادقی، تویی پگاه من به هر کران تویی، چراغ راه من به هر بهانهای، قرار من تویی به هر کرانهای، کنار من تویی شکوه مهر تو نشسته در دلم به هر کجا روم، تویی مقابلم به هر کجا روم، سرود من تویی سلام عاشقی، درود من تویی «پرویز بیگی حبیبآبادی»
نامِ جاوید وطن صبحِ امید وطن جلوه کن در آسمان همچو مهرِ جاودان وطن ای هستیِ من شور و سرمستیِ من جلوه کن در آسمان همچو مهرِ جاودان بشنو سوزِ سخنم که همآوازِ تو منم همهٔ جان و تنم وطنم وطنم وطنم وطنم! بشنو سوزِ سخنم که نواگر این چمنم همهٔ جان و تنم وطنم وطنم وطنم وطنم! همه با یک نام و نشان به تفاوتِ هر رنگ و زبان همه با یک نام و نشان به تفاوتِ هر رنگ و زبان همه شاد و خوش و نغمهزنان ز صلابتِ ایران جوان به اصالت ایران کهن ز صلابتِ ایرانِ جوان
شعر ای وطن نادر ابراهیمی ای سلامم ، ای سرودم ای نگهبان وجودم ای غمم تو، شادی ام تو مایه آزادی ام تو ... ای وطن! ای دلیل زنده بودن ای سرودی صادقانه ای دلیل زنده ماندن جانپناهی جاودانه ... ای وطن! همچو رویش در بهاران همچو جان در هر بدن مثل بوی عطر گلها مثل سبزی چمن ... ای وطن! مثل راز شعر حافظ مثل آواز قناری همچو یاد خوش ترین ها همچو باران بهاری ... ای وطن! مثل غم در مرگ مادر مثل كوهٍ غُصه هایی مثل سربازان عاشق قهرمان قصه هایی ... ای وطن! همچو آواز بلندی از بلندیهای پاك باغروری، با گذشتی با وفایی همچو خاك ... ای وطن! ای وطن! ای وطن!
ما برای پرسیدن نام گلی ناشناس چه سفرها كرده ایم، چه سفرها كرده ایم ما برای بوسیدن خاك سر قله ها چه خطرها كرده ایم، چه خطرها كرده ایم ما برای آنكه ایران گوهری تابان شود خون دلها خورده ایم خون دلها خورده ایم ما برای آنكه ایران خانه خوبان شود رنج دوران برده ایم رنج دوران برده ایم ما برای بوئیدن بوی گل نسترن چه سفرها كرده ایم، چه سفرها كرده ایم ما برای نوشیدن شورابه های كویر چه خطرها كرده ایم، چه خطرها كرده ایم ما برای خواندن این قصه عشق به خاك خون دلها خورده ایم خون دلها خورده ایم ما برای جاودانه ماندن این عشق پاك رنج دوران برده ایم رنج دوران برده ایم شعر از نادر نادرپور
ای وطن من ای خطّهٔ ایران مهین، ای وطن من ای گشته به مهر تو عجین جان و تن من ای عاصمهٔ دنیی آباد که شد باز آشفته کنارت چو دلِ پُر حَزَن من دور از تو گل و لاله و سرو و سمنم نیست ای باغِ گل و لاله و سرو و سمن من بس خار مصیبت که خلد دل را بر پای بی روی تو، ای تازه شکفته چمن من ای بارخدای من گر بیتو زیم باز افرشتهٔ من گردد چون اهرمن من تا هست کنار تو پر از لشکر دشمن هرگز نشود خالی از دل محن من از رنج تو لاغر شدهام چونان کز من تا بر نشود ناله نبینی بدن من دردا و دریغا که چنان گشتی بیبرگ کز بافتهٔ خویش نداری کفن من بسیار سخن گفتم در تعزیت تو آوخ که نگریاند کس را سخن من وانگاه نیوشند سخنهای مرا خلق کز خون من آغشته شود پیرهن من و امروز همیگویم با محنت بسیار دردا و دریغا وطن من، وطن من
و این منم مردی نیمه جان در میانه جنگی نابرابر تو با سلاح چشمانت و من زخمی و بی سلاح تسلیم… افتاده بر خاک نمی ترسم از جنگ یا زلزله ای که تهران را در یک شب سیاه می بلعد! نمی ترسم از احتمال برخورد شهاب سنگ با زمینی که از یک لحظه به بعد روی مدار مقرر نمی چرخد نمی ترسم از تمام شدن توی خواب یا آخرین لبخندم روی دیوار. می ترسم این شعر آخری باشد که می نویسم! گوشی را بردار
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند رفتید ولی به یاد ما می مانید در خاطر سرخ لاله ها می مانید سرباختگان راه عشق ای شهدا ما رفتنی هستیم و شما می مانید
ایران ای سرای امید بر بامت سپیده دمید بنگر کزین ره پر خون خورشیدی خجسته رسید اگر چه دلها پر خون است شکوه شادی افزون است سپیده ما گلگون است، وای گلگون است که دست دشمن در خون است ای ایران غمت مرساد جاویدان شکوه تو باد راه ما، راه حق، راه بهروزی است اتحاد، اتحاد، رمز پیروزی است صلح و آزادی جاودانه در همه جهان خوش باد یادگار خون عاشقان، ای بهار ای بهار تازه جاودان در این چمن شکفته باد هوشنگ ابتهاج
چـو ایـران نباشد تـن مـن مـبـاد بـدیـن بـوم و بـر زنـده یـک تـن مـبـاد همـه سر به سر تن به کشتن دهیم به از آن که کشور به دشمن دهیم