به جان یاد دارم وفای ترا نجویم به چیزی جفای ترا بدارم وفای تو تا زندهام روان را به مهر تو آگندهام #فردوسی
عشقت چو درآمد ز دلم صبر بدر شد احوال دلم باز دگر باره دگر شد عهدی بد و دوری که مرا صبر و دلی بود آن عهد به پای آمد و آن دور به سر شد افضلالدّین خاقانی شروانی
خیزم بروم چو صبر نامحتملست جان در قدمش کنم که آرام دلست و اقرار کنم برابر دشمن و دوست کانکس که مرا بکشت از من بحلست (بحلBehelبخشیده؛ عفو شده؛ آمرزیده) سعدی
ناکرده وداع از بر دلدار شدم دور نزدیک شدم با غم و از یار شدم دور هر بار کز او دور شدم صبر و دلم بود و اکنون ز دل و صبر به یکبار شدم دور ابو النظام محمد فلکی شروانی
خواهم شبکی روی تو اندر مهتاب تا از رخ خود نبینی اندر مه تاب تاب است در آن زلف مسلسل باری چون می تابی دو زلفت اندر مهتاب جهان ملک خاتون