شروع موضوع توسط aloneboy 21/12/10 در انجمن اشعار
نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم در این سراب فنا چشمه حیات منم
مادر موسیقی بهشت همانا صدای توست گوش دلم به زمزمه لای لای توست ..
برخاست غبار از قدمت لحظه ی رفتن تا روزِ ابد پیرهنم را نتکانم
سیرم ز عمر خود دمی از برم برو شاید که رفتنت سبب مردنم شود
هواخواه توام جاناو میدانم که میدانی که هم نادیده میبینی و هم ننوشته میخوانی!
آن کس است اهل بشارت که اشارت داند نکتهها هست بسی محرم اسرار کجاست
تو اگر خامی و ما سوخته، توفیر بسی است شعلهٔ عشق نه گیرندهٔ هر خاروخسی است
رفتی و شدم آیینه ی عبرت ِ مردم مهمانِ شبِ آخرِ ماهِ عسلم من..
زمین به دوش خود الوند و بیستون دارد غبار ماست که بر دوش او گران بوده ست!
مجنون به ریگ بادیه غم های خود شمرد یاد زمانه یی که غم دل حساب داشت!
نام های کاربری را با استفاده از کاما (،) از هم جدا کنید.