از تو نمیشود سخنی عاشقانه گفت: حتی نمیشود که برایت ترانه گفت از تو نمیشود که به گیسو پناه برد از سجدههای گیسوی تو روی شانه گفت
کاش میشد عشق را آغاز کرد با هزاران گل یاس آن را ناز کرد کاش میشد شیشه غم را شکست دل به دست آورد نه اینکه دل شکست
از باد صبا دلم چو بوی تو گرفت بگذاشت مرا و جستجوی تو گرفت اکنون ز من خسته نمیآرد یاد بوی تو گرفته بود خوی تو گرفت
لب های سرخی ازعسل شیرین ترآورده.. آنقدرشیرین است شورش رادرآورده... بانوی قاجاری من شمشیرابرویت.. چشم تمامی حسودان رادرآورده..
به روی تو تبسم کردم ای عشق خودم را در تو گم کردم ای عشق ز شوق یک نماز اسمانی به خاک تو تیمم کردم ای عشق
چه جرم رفت که با ما سخن نمیگویی جنایت از طرف ماست یا تو بدخویی هزار جان به ارادت، تو را همیجویند تو سنگدل به لطافت دلی نمیجویی؟!
هر آن کست که ببیند روا بود که بگوید که من بهشت بدیدم به راستی و درستی گرت کسی بپرستد ملامتش نکنم من تو هم در آینه بنگر که خویشتن بپرستی
باور مکن که ابر ... باور مکن که باد... باور مکن که خندهی خورشید بامداد... من میشناسم این همه نیرنگ و رنگ را!
بخوان از چشم من امشب،،، چه حسی با تو من دارم بزن باران و خیسم کن،،، نه... انگار آسمان خواب است مرا دریاب و باور کن،،، تو در این لحظه زیبا بمان امشب کنار من،، که امشب شام مهتاب است...