شاید آن روز نیاید هرگز که تو در دامن گلهای بهار غرق شوی... ومیان نفسهای پر از عشق دمی خاطرت آسوده شود... ولی از عشق پراز خاطره ات لحظه ای دور نشو تو پراز احساسی و وجودت به تمامی پُرِ از زندگی است
چشمان تو با این دل من سخت سخن داشت با دیدن تو جان وتنم حرف دگر داشت سختی به دلم دادم و از تو ببریدم تا روز وفاتم مهرتو را از خود نبریدم
وقتی کسی عاشقانه دوستت دارد شیوه بیان اسم تو در صدای او متفاوت است... و تو میدانی که نامت در لبهای او ایمن است !
من از همه عشاق تو مغمومترم وز جمله شهیدان تو مظلومترم فریاد که من از همه دیدار تو را مشتاقترم وز همه محرومترم
انصاف نبود آن رخ دلبند نهان کرد زیرا که نه روییست کز او صبر توان کرد امروز یقین شد که تو محبوب خدایی کز عالم جان این همه دل با تو روان کرد مشتاق تو را کی بود آرام و صبوری هرگز نشنیدم که کسی صبر ز جان کرد سعدی
جان و جهان! دوش کجا بودهای نی غلطم، در دل ما بودهای دوش ز هجر تو جفا دیدهام ای که تو سلطان وفا بودهای آه که من دوش چه سان بودهام! آه که تو دوش کرا بودهای! رشک برم کاش قبا بودمی چونک در آغوش قبا بودهای زهره ندارم که بگویم ترا « بی من بیچاره چرا بودهای؟! » یار سبک روح! به وقت گریز تیزتر از باد صبا بودهای بیتو مرا رنج و بلا بند کرد باش که تو بنده بلا بودهای رنگ رخ خوب تو آخر گواست در حرم لطف خدا بودهای رنگ تو داری، که زرنگ جهان پاکی، و همرنگ بقا بودهای آینهٔ رنگ تو عکس کسیست تو ز همه رنگ جدا بودهای *مولانا*
بعضیا رو آدم میخواد هی بی دلیل بهونه پیدا کنه برا حرف زدن باهاشون .... از بس بی دلیل برات آرامش دارن تو خودشون ...!
دین راهگشا بود و تو گمگشتهی دینی تردید کن ای زاهد اگر اهل یقینی آهو نگران است، بزن تیر خطا را صیاد دل از کف شده! تا کی به کمینی؟ اینقدر میاندیش به دریا شدن ای رود هرجا بروی باز گرفتار زمینی مهتاب به خورشید نظر کرد و درخشید هر وقت شدی آینه، کافیست ببینی ای عقل بپرهیز و مگو عشق چنان است ای عشق کجایی که ببینند چنینی هم هیزم سنگینسری دوزخیانی هم باغ سبکمایهی فردوس برینی ای عشق، چه در شرح تو جز «عشق» بگوییم؟ در سادهترین شکلی و پیچیدهترینی *فاضل نظری*
گاهی حواسم را پرت می کنم می افتد جایی حوالی خیال ِ تو و دلم گرم می شود به داشتنت و تو امّا چگونه اینقدر بی منی؟...