یاد آن عهد که دل در خم گیسوی تو بود شب من موی تو و روز خوشم روی تو بود نور چون چشم ز پیشانی من میبارید تا مرا قبله طاعت خم ابروی تو بود دل یوسف هوس حلقه زنجیر تو داشت صائب آن روز که در سلسله موی تو بود صائب تبریزی
آن که می برد مرا از خود و از راه کرم باز می داد به خود هر نفسی، بوی تو بود غمگساری که به رویم گه بیهوشی آب می زد از راه مروت، عرق روی تو بود تخم امید من آن روز برومندی داشت که سویدای دلم خال لب جوی تو بود همزبانی که غمی از دل من برمی داشت در سراپرده دل چشم سخنگوی تو بود خال رخسار جهان بود سیه رویی من دل سودازده آن روز که هندوی تو بود دل کافر به تهیدستی رضوان می سوخت روزگاری که بهشتم گل خودروی تو بود بود بر خون گل آن روز شرف خاک مرا که دل خونشده ام نافه آهوی تو بود پرده ای بود به چشم من گستاخ نگاه هیکل شرم و حیایی که به بازوی تو بود خار در پیرهن شبنم گل بود از رشک تا مرا تکیه گه از خاک سر کوی تو بود عشرت روی زمین بود سراسر از من تا سرم در خم چوگان تو چون گوی تو بود تا تو رفتی ز نظر، دیده من شد تاریک صیقل دیده من آینه روی تو بود صائب تبریزی
شب در چشمان من است به سیاهی چشمهایم نگاه کن روز در چشمان من است به سفیدی چشمهایم نگاه کن شب و روز در چشم های من است به چشمهایم نگاه کن پلک اگر فرو بندم جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت حسین پناهی
دلم تنگ است دلم میسوزد از باغی که میسوزد نه دیداری نه بیداری نه دستی از سر یاری مرا آشفته میدارد چنین آشفته بازاری