ما چون دو دریچه ٬ روبروی هم٬ آگاه ز هر بگو مگوی هم. هر روز سلام و پرسش و خنده٬ هر روز قرار روز آینده. عمر آینه بهشت ٬ اما ... آه بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه اکنون دل من شکسته و خسته هست٬ زیرا یکی از دریچه ها بسته هست. نه مهر فسون ٬ نه ماه جادو کرد٬ نفرین به سفر ٬ که هرچه کرد او کرد ...
یه رنگ سفیدی نشسته رو موهات هنوزم قشنگن واسم جفتِ چشمات یه لبخندِ کوتاه کنارش یکم غم چقدر زود گذشتن همین چند قدم هم...
هر که را دور کنی دور و برت می آید از محبت چه بلاها به سرت می آید بنشینی دم در کوچه قرق خواهد شد بروی جمعیتی پشت سرت می آید تا که در دسترسی از تو همه بی خبرند تا کمی دور شوی هی خبرت می آید دل به مجنون شدن خویش در آیینه مبند صبر کن عاشق دیوانه ترت می آید من آشفته به پای تو می افتم اما موی آشفته فقط تا کمرت می آید خون من ریخت نیافتاد ولی گردن تو گردن من به مصاف تبرت می آید روز محشر هم اگر سوی جهنم بروی یک نفر ضجه زنان پشت سرت می آید
در سلطنت چشم تو هر کار حلال است خون کردن و آتش زدن و دار حلال است تا با من مشروطه طلب زمزمه ات هست هر ظلمِ تو ای ظالم خونخوار حلال است از باور به الذّات وجود و ته انکار جایی که تو هستی همه افکار حلال است آتش بزنم همچو که تائیس زد آتش آتش زدن شهر من این بار حلال است کمتر بکن این ناز و مرا بیش مرنجان گاهی سخن از وعده ی دیدار حلال است دیشب زده ام فالِ به حافظ که درآمد : هر پیک تو از کنج لب یار حلال است احیا بشود هر شب و تا صبحِ نگاهت هم نشئه ی آغوشش و بیدار حلال است خواندم نگران و به من افسوس که گفتی : آزردنِ تو طفل خطاکار حلال است
داشت در یک عصر پاییزی زمان می ایستاد داشت باران در مسیر ِناودان می ایستاد با لبی که کاربرد اصلی اش بوسیدن است چای می نوشيد و قلب استکان می ایستاد در وفاداری اگر با خلق می سنجیدمش روی سکوی نخست این جهان می ایستاد یک شقایق بود بین خارها و سبزه ها گاه اگر یک لحظه پیش دوستان می ایستاد در حیاط خانه گلها محو عطرش می شدند ابر، بالای سرش در آسمان می ایستاد موقع رفتن که می شد من سلاحم گریه بود هر زمان که دست می بردم بر آن، می ایستاد موقع رفتن که می شد طاقت دوری نبود جسممان می رفت اما روحمان می ایستاد از حساب ِعمر کم کردیم خود را، بعدِ ما ساعت آن کافه یک شب در میان می ایستاد قانعش کردند باید رفت؛ با صدها دلیل باز با این حال می گفتم بمان، می ایستاد ساربان آهسته ران کارام جانم می رود نه چرا آهسته، باید ساربان می ایستاد باید از ما باز خوشبختی سفارش می گرفت باید اصلا در همان کافه زمان می ایستاد
سال ها گذشت ما به هم نرسیدیم جای تو اما ، زنی همراه من است به تو شباهتی ندارد از تو بهتر نیست حتی از تو زیباتر نیست... تنها بخاطر لجاجتم کار به اینجا رسید، اما ، وقتی موهایش را باز میکند بی اختیار مثل همیشه تو را صدا میزنم ... و او میخندد با اشتیاق میپرسد ... رابطه ی بین موهایش و دخترمان چیست ...؟! و من هر بار میمیرم ... پیمان شمس