1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    Dismiss Notice

کلیات استاد سخن سعدی شیرازی+ زندگینامه

Discussion in 'معرفی شخصیتها، زندگینامه و کتاب' started by paasto, Nov 21, 2010.

  1. کاربر فعال

    Joined:
    Apr 10, 2018
    Messages:
    444
    Likes Received:
    1,480
    Trophy Points:
    113
    Gender:
    Male
    خوش است عمر دریغا که جاودانی نیست

    پس اعتماد بر این پنج روز فانی نیست


    درخت قد صنوبر خرام انسان را

    مدام رونق نوباوهٔ جوانی نیست


    گلیست خرم و خندان و تازه و خوشبوی

    ولیک امید ثباتش چنان که دانی نیست


    دوام پرورش اندر کنار مادر دهر

    طمع مکن که در او بوی مهربانی نیست


    مباش غره و غافل چو میش سر در پیش

    که در طبیعت این گرگ گله‌بانی نیست


    چه حاجت است عیان را به استماع بیان؟

    که بی‌وفایی دور فلک نهانی نیست


    کدام باد بهاری وزید در آفاق

    که باز در عقبش نکبتی خزانی نیست؟


    اگر ممالک روی زمین به دست آری

    بهای مهلت یک روزه زندگانی نیست


    دل ای رفیق در این کاروانسرای مبند

    که خانه ساختن آیین کاروانی نیست


    اگر جهان همه کام است و دشمن اندر پی

    به دوستی که جهان جای کامرانی نیست


    چو بت‌پرست به صورت چنان شدی مشغول

    که دیگرت خبر از لذت معانی نیست


    طریق حق رو و در هر کجا که خواهی باش

    که کنج خلوت صاحبدلان مکانی نیست


    جهان ز دست بدادند دوستان خدای

    که پایبند عنا، جز جهان ستانی نیست


    نگاه دار زبان تا به دوزخت نبرد

    که از زبان بتر اندر جهان زیانی نیست


    عمل بیار و علم بر مکن که مردان را

    رهی سلیم‌تر از کوی بی‌نشانی نیست


    کف نیاز به درگاه بی‌نیاز برآر

    که کار مرد خدا جز خدای خوانی نیست


    مخور چو بی‌ادبان گاو و تخم کایشان را

    امید خرمن و اقبال آن جهانی نیست


    مکن که حیف بود دوست بر خود آزردن

    علی‌الخصوص مر آن دوست را که ثانی نیست


    چه سود ریزش باران وعظ بر سر خلق

    چو مرد را به ارادت صدف دهانی نیست


    زمین به تیغ بلاغت گرفته‌ای سعدی

    سپاس دار که جز فیض آسمانی نیست


    بدین صفت که در آفاق صیت شعر تو رفت

    نرفت دجله که آبش بدین روانی نیست


    نه هر که دعوی زورآوری کند با ما

    به سر برد، که سعادت به پهلوانی نیست


    ولی به خواجهٔ عطار گو، ستایش مشک

    مکن که بوی خوش از مشتری نهانی نیست
     
    hossein2, Bahman22 and SiavashBaran like this.
  2. کاربر فعال

    Joined:
    Apr 10, 2018
    Messages:
    444
    Likes Received:
    1,480
    Trophy Points:
    113
    Gender:
    Male
    جهان بر آب نهادست و زندگی بر باد
    غلام همت آنم که دل بر او ننهاد

    جهان نماند و خرم روان آدمیی
    که بازماند ازو در جهان به نیکی یاد

    سرای دولت باقی نعیم آخرت است
    زمین سخت نگه کن چو می‌نهی بنیاد

    کدام عیش درین بوستان که باد اجل
    همی برآورد از بیخ قامت شمشاد

    وجود عاریتی خانه‌ایست بر ره سیل
    چراغ عمر نهادست بر دریچهٔ باد

    بسی برآید و بی‌ما فرو رود خورشید
    بهار گاه و خزان باشد و دی و مرداد

    برین چه می‌گذرد دل منه که دجله بسی
    پس از خلیفه بخواهد گذشت در بغداد

    گرت ز دست برآید، چو نخل باش کریم
    ورت ز دست نیاید، چو سرو باش آزاد

    نگویمت به تکلف فلان دولت و دین
    سپهر مجد و معالی جهان دانش و داد

    یکی دعا کنمت بی‌رعونت از سر صدق
    خدات در نفس آخرین بیامرزاد

    تو آن برادر صاحبدلی که مادر دهر
    به سالها چو تو فرزند نیکبخت نزاد

    به روزگار تو ایام دست فتنه ببست
    به یمن تو در اقبال بر جهان بگشاد

    دلیل آنکه تو را از خدای نیک افتد
    بسست خلق جهان را که از تو نیک افتاد

    بسی به دیدهٔ حسرت ز پس نگاه کند
    کسی که برگ قیامت ز پیش نفرستاد

    همین نصیحت من پیش گیر و نیکی کن
    که دانم از پس مرگم کنی به نیکی یاد

    نداشت چشم بصیرت که گرد کرد و نخورد
    ببرد گوی سعادت که صرف کرد و بداد
     
    hossein2 and Bahman22 like this.
  3. داره خودمونی میشه!

    Joined:
    Nov 7, 2012
    Messages:
    175
    Likes Received:
    396
    Trophy Points:
    63

    به راه راست توانی رسید در مقصود
    تو راست باش که هر دولتی که هست تو راست

    تو چوب راست بر آتش دریغ می‌داری
    کجا به آتش دوزخ برند مردم راست
     
    hossein2 likes this.
  4. در تدبیر و تأخیر در سیاست


    ز دریای عمان برآمد کسی

    سفر کرده هامون و دریا بسی


    عرب دیده و ترک و تاجیک و روم

    ز هر جنس در نفس پاکش علوم


    جهان گشته و دانش اندوخته

    سفر کرده و صحبت آموخته


    به هیکل قوی چون تناور درخت

    ولیکن فرو مانده بی برگ سخت


    دو صد رقعه بالای هم دوخته

    ز حراق و او در میان سوخته


    به شهری در آمد ز دریا کنار

    بزرگی در آن ناحیت شهریار


    که طبعی نکونامی اندیش داشت

    سر عجز در پای درویش داشت


    بشستند خدمتگزاران شاه

    سر و تن به حمامش از گرد راه


    چو بر آستان ملک سر نهاد

    نیایش کنان دست بر بر نهاد


    درآمد به ایوان شاهنشهی

    که بختت جوان باد و دولت رهی


    نرفتم در این مملکت منزلی

    کز آسیب آزرده دیدم دلی


    ندیدم کسی سرگران از شراب

    مگر هم خرابات دیدم خراب


    ملک را همین ملک پیرایه بس

    که راضی نگردد به آزار کس


    سخن گفت و دامان گوهر فشاند

    به نطقی که شه آستین برفشاند


    پسند آمدش حسن گفتار مرد

    به نزد خودش خواند و اکرام کرد


    زرش داد و گوهر به شکر قدوم

    بپرسیدش از گوهر و زاد و بوم


    بگفت آنچه پرسیدش از سرگذشت

    به قربت ز دیگر کسان بر گذشت


    ملک با دل خویش با گفت و گو

    که دست وزارت سپارد بدو


    ولیکن بتدریج تا انجمن

    به سستی نخندند بر رای من


    به عقلش بباید نخست آزمود

    به قدر هنر پایگاهش فزود


    برد بر دل از جور غم بارها

    که نا آزموده کند کارها


    چو قاضی به فکرت نویسد سجل

    نگردد ز دستاربندان خجل


    نظر کن چو سوفار داری به شست

    نه آنگه که پرتاب کردی ز دست


    چو یوسف کسی در صلاح و تمیز

    به یک سال باید که گردد عزیز


    به ایام تا بر نیاید بسی

    نشاید رسیدن به غور کسی


    ز هر نوع اخلاق او کشف کرد

    خردمند و پاکیزه دین بود مرد


    نکو سیرتش دید و روشن قیاس

    سخن سنج و مقدار مردم شناس


    به رای از بزرگان مهش دید و بیش

    نشاندش زبردست دستور خویش


    چنان حکمت و معرفت کار بست

    که از امر و نهیش درونی نخست


    در آورد ملکی به زیر قلم

    کز او بر وجودی نیامد الم


    زبان همه حرف گیران ببست

    که حرفی بدش بر نیامد ز دست


    حسودی که یک جو خیانت ندید

    به کارش نیامد چو گندم تپید


    ز روشن دلش ملک پرتو گرفت

    وزیر کهن را غم نو گرفت


    ندید آن خردمند را رخنه‌ای

    که در وی تواند زدن طعنه‌ای


    امین و بد اندیش طشتند و مور

    نشاید در او رخنه کردن به زور


    ملک را دو خورشید طلعت غلام

    به سر بر، کمر بسته بودی مدام


    دو پاکیزه پیکر چو حور و پری

    چو خورشید و ماه از سدیگر بری


    دو صورت که گفتی یکی نیست بیش

    نموده در آیینه همتای خویش


    سخنهای دانای شیرین سخن

    گرفت اندر آن هر دو شمشاد بن


    چو دیدند کاوصاف و خلقش نکوست

    به طبعش هواخواه گشتند و دوست


    در او هم اثر کرد میل بشر

    نه میلی چو کوتاه‌بینان به شر


    از آسایش آنگه خبر داشتی

    که در روی ایشان نظر داشتی


    چو خواهی که قدرت بماند بلند

    دل، ای خواجه، در ساده رویان مبند


    وگر خود نباشد غرض در میان

    حذر کن که دارد به هیبت زیان


    وزیر اندر این شمه‌ای راه برد

    به خبث این حکایت بر شاه برد


    که این را ندانم چه خوانند و کیست!

    نخواهد به سامان در این ملک زیست


    سفر کردگان لاابالی زیند

    که پروردهٔ ملک و دولت نیند


    شنیدم که با بندگانش سر است

    خیانت پسند است و شهوت پرست


    نشاید چنین خیره روی تباه

    که بد نامی آرد در ایوان شاه


    مگر نعمت شه فرامش کنم

    که بینم تباهی و خامش کنم


    به پندار نتوان سخن گفت زود

    نگفتم تو را تا یقینم نبود


    ز فرمانبرانم کسی گوش داشت

    که آغوش را اندر آغوش داشت


    من این گفتم اکنون ملک راست رای

    چو من آزمودم تو نیز آزمای


    به ناخوب تر صورتی شرح داد

    که بد مرد را نیکروزی مباد


    بداندیش بر خرده چون دست یافت

    درون بزرگان به آتش بتافت


    به خرده توان آتش افروختن

    پس آنگه درخت کهن سوختن


    ملک را چنان گرم کرد این خبر

    که جوشش برآمد چو مرجل به سر


    غضب دست در خون درویش داشت

    ولیکن سکون دست در پیش داشت


    که پرورده کشتن نه مردی بود

    ستم در پی داد، سردی بود


    میازار پروردهٔ خویشتن

    چو تیر تو دارد به تیرش مزن


    به نعمت نبایست پروردنش

    چو خواهی به بیداد خون خوردنش


    از او تا هنرها یقینت نشد

    در ایوان شاهی قرینت نشد


    کنون تا یقینت نگردد گناه

    به گفتار دشمن گزندش مخواه


    ملک در دل این راز پوشیده داشت

    که قول حکیمان نیوشیده داشت


    دل است، ای خردمند، زندان راز

    چو گفتی نیاید به زنجیر باز


    نظر کرد پوشیده در کار مرد

    خلل دید در رای هشیار مرد


    که ناگه نظر زی یکی بنده کرد

    پری چهره در زیر لب خنده کرد


    دو کس را که با هم بود جان و هوش

    حکایت کنانند و ایشان خموش


    چو دیده به دیدار کردی دلیر

    نگردی چو مستسقی از دجله سیر


    ملک را گمان بدی راست شد

    ز سودا بر او خشمگین خواست شد


    هم از حسن تدبیر و رای تمام

    به آهستگی گفتش ای نیک نام


    تو را من خردمند پنداشتم

    بر اسرار ملکت امین داشتم


    گمان بردمت زیرک و هوشمند

    ندانستمت خیره و ناپسند


    چنین مرتفع پایه جای تو نیست

    گناه از من آمد خطای تو نیست


    که چون بدگهر پرورم لاجرم

    خیانت روا داردم در حرم


    برآورد سر مرد بسیاردان

    چنین گفت با خسرو کاردان


    مرا چون بود دامن از جرم پاک

    نباشد ز خبث بداندیش باک


    به خاطر درم هرگز این ظن نرفت

    ندانم که گفت آنچه بر من نرفت


    شهنشاه گفت: آنچه گفتم برت

    بگویند خصمان به روی اندرت


    چنین گفت با من وزیر کهن

    تو نیز آنچه دانی بگوی و بکن


    تسبم کنان دست بر لب گرفت

    کز او هر چه آید نیاید شگفت


    حسودی که بیند به جای خودم

    کجا بر زبان آورد جز بدم


    من آن ساعت انگاشتم دشمنش

    که بنشاند شه زیردست منش


    چو سلطان فضیلت نهد بر ویم

    ندانی که دشمن بود در پیم؟


    مرا تا قیامت نگیرد به دوست

    چو بیند که در عز من ذل اوست


    بر اینت بگویم حدیثی درست

    اگر گوش با بنده داری نخست


    ندانم کجا دیده‌ام در کتاب

    که ابلیس را دید شخصی به خواب


    به بالا صنوبر، به دیدن چو حور

    چو خورشیدش از چهره می‌تافت نور


    فرا رفت و گفت: ای عجب، این تویی

    فرشته نباشد بدین نیکویی


    تو کاین روی داری به حسن قمر

    چرا در جهانی به زشتی سمر؟


    چرا نقش بندت در ایوان شاه

    دژم روی کرده‌ست و زشت و تباه؟


    شنید این سخن بخت برگشته دیو

    به زاری برآورد بانگ و غریو


    که ای نیکبخت این نه شکل من است

    ولیکن قلم در کف دشمن است


    مرا همچنین نام نیک است لیک

    ز علت نگوید بداندیش نیک


    وزیری که جاه من آبش بریخت

    به فرسنگ باید ز مکرش گریخت


    ولیکن نیندیشم از خشم شاه

    دلاور بود در سخن، بی‌گناه


    اگر محتسب گردد آن را غم است

    که سنگ ترازوی بارش کم است


    چو حرفم برآید درست از قلم

    مرا از همه حرف گیران چه غم؟


    ملک در سخن گفتنش خیره ماند

    سر دست فرماندهی برفشاند


    که مجرم به زرق و زبان آوری

    ز جرمی که دارد نگردد بری


    ز خصمت همانا که نشنیده‌ام

    نه آخر به چشم خودم دیده‌ام؟


    کز این زمره خلق در بارگاه

    نمی‌باشدت جز در اینان نگاه


    بخندید مرد سخنگوی و گفت

    حق است این سخن، حق نشاید نهفت


    در این نکته‌ای هست اگر بشنوی

    که حکمت روان باد و دولت قوی


    نبینی که درویش بی دستگاه

    به حسرت کند در توانگر نگاه


    مرا دستگاه جوانی برفت

    به لهو و لعب زندگانی برفت


    ز دیدار اینان ندارم شکیب

    که سرمایه داران حسنند و زیب


    مرا همچنین چهره گلفام بود

    بلورینم از خوبی اندام بود


    در این غایتم رشت باید کفن

    که مویم چو پنبه‌ست و دوکم بدن


    مرا همچنین جعد شبرنگ بود

    قبا در بر از نازکی تنگ بود


    دو رسته درم در دهن داشت جای

    چو دیواری از خشت سیمین بپای


    کنونم نگه کن به وقت سخن

    بیفتاده یک یک چو سور کهن


    در اینان به حسرت چرا ننگرم؟

    که عمر تلف کرده یاد آورم


    برفت از من آن روزهای عزیز

    به پایان رسد ناگه این روز نیز


    چو دانشور این در معنی بسفت

    بگفت این کز این به محال است گفت


    در ارکان دولت نگه کرد شاه

    کز این خوبتر لفظ و معنی مخواه


    کسی را نظر سوی شاهد رواست

    که داند بدین شاهدی عذر خواست


    به عقل ار نه آهستگی کردمی

    به گفتار خصمش بیازردمی


    به تندی سبک دست بردن به تیغ

    به دندان برد پشت دست دریغ


    ز صاحب غرض تا سخن نشنوی

    که گر کار بندی پشیمان شوی


    نکونام را جاه و تشریف و مال

    بیفزود و، بدگوی را گوشمال


    به تدبیر دستور دانشورش

    به نیکی بشد نام در کشورش


    به عدل و کرم سالها ملک راند

    برفت و نکونامی از وی بماند


    چنین پادشاهان که دین پرورند

    به بازوی دین، گوی دولت برند


    از آنان نبینم در این عهد کس

    وگر هست بوبکر سعد است و بس


    بهشتی درختی تو، ای پادشاه

    که افکنده‌ای سایه یک ساله راه


    طمع بود از بخت نیک اخترم

    که بال همای افکند بر سرم


    خرد گفت دولت نبخشد همای

    گر اقبال خواهی در این سایه آی


    خدایا به رحمت نظر کرده‌ای

    که این سایه بر خلق گسترده‌ای


    دعا گوی این دولتم بنده‌وار

    خدایا تو این سایه پاینده دار


    صواب است پیش از کشش بند کرد

    که نتوان سر کشته پیوند کرد


    خداوند فرمان و رای و شکوه

    ز غوغای مردم نگردد ستوه


    سر پر غرور از تحمل تهی

    حرامش بود تاج شاهنشهی


    نگویم چو جنگ آوری پای دار

    چو خشم آیدت عقل بر جای دار


    تحمل کند هر که را عقل هست

    نه عقلی که خشمش کند زیردست


    چو لشکر برون تاخت خشم از کمین

    نه انصاف ماند نه تقوی نه دین


    ندیدم چنین دیو زیر فلک

    که از وی گریزند چندین ملک​
     
    Anoosh likes this.

  5. یارا بهشت صحبت یاران همدم است
    دیدار یار نامتناسب جهنم است
    هر دم که در حضور عزیزی برآوری
    دریاب کز حیات جهان حاصل آن دم است
    نه هر که چشم و گوش و دهان دارد آدمی است
    بس دیو را که صورت فرزند آدم است
    آن است آدمی که در او حسن سیرتی
    یا لطف صورتی است دگر حشو عالم است
    هرگز حسد نبرده و حسرت نخورده‌ام
    جز بر دو روی یار موافق که در هم است
    آنان که در بهار به صحرا نمی‌روند
    بوی خوش ربیع بر ایشان محرم است
    وان سنگ دل که دیده بدوزد ز روی خوب
    پندش مده که جهل در او نیک محکم است
    آرام نیست در همه عالم به اتفاق
    ور هست در مجاورت یار محرم است
    گر خون تازه می‌رود از ریش اهل دل
    دیدار دوستان که ببینند مرهم است
    دنیا خوش است و مال عزیزاست و تن شریف
    لیکن رفیق بر همه چیزی مقدم است
    ممسک برای مال همه ساله تنگ دل
    سعدی به روی دوست همه روزه خرم است​
     
    Anoosh likes this.
  6. خردمند نباید هر کاری را انجام دهد

    * آتش نشاندن و اخگر گذاشتن و افعی کشتن و بچه نگه داشتن کار خردمندان نیست.


    ثابت قدمی

    * آسیا سنگ زیرین متحرک نیست، لاجرم تحمل بارگران همی کند.


    پاکی و پاک کرداری

    آن را که حساب پاک است از محاسبه چه باک است.


    ارزش ثروت را باید دانست

    * آنکه بر دینار دسترس ندارد در دنیا کس ندارد.
     
    Anoosh likes this.
  7. شجاعت در سخاوتمندی است

    * آنکه را سخاوت است به شجاعت حاجت نیست.


    شادمانی احمق از ستایش

    * احمق را ستایش خوش آید.


    انتظار از گرسنه نداشته باش

    * از معدة خالی چه قوت آید و از دست تهی چه مروت.


    هنروری از نفس پروران برنیاید

    * از نفس پرور هنروری نیاید و بی‌هنر سروری را نشاید.

     
    Anoosh likes this.
  8. سیم و زر تقوی را می‌گیرد

    * افلاس عنان از کف تقوی برباید.


    نتیجة بدی، بدی است

    * اگر خار کاری سمن ندروی.


    ارزشمندی به کمیابی هر چیزی است نه به زیادی آن

    * اگر شبها همه قدر بودی شب قدر بی‌قدر بودی.


    به هر چیز کم باید قانع بود

    * اندک اندک خیلی شود و قطره قطره سیلی​
     
    Anoosh likes this.
  9. دنیا نیرزد آنکه پریشان کنی دلی
    زنهار بد مکن که نکردست عاقلی
    این پنج روزه مهلت ایام آدمی
    آزار مردمان نکند جز مغفلی
    باری نظر به خاک عزیزان رفته کن
    تا مجمل وجود ببینی مفصلی
    آن پنجهٔ کمانکش و انگشت خوشنویس
    هر بندی اوفتاده به جایی و مفصلی
    درویش و پادشه نشنیدم که کرده‌اند
    بیرون ازین دو لقمهٔ روزی تناولی
    زان گنجهای نعمت و خروارهای مال
    با خویشتن به گور نبردند خردلی
    از مال و جاه و منصب و فرمان و تخت و بخت
    بهتر ز نام نیک نکردند حاصلی
    بعد از هزار سال که نوشیروان گذشت
    گویند ازو هنوز که بودست عادلی...​
     
    Anoosh and Mrs.hosseiny like this.
  10. کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    Joined:
    Apr 18, 2019
    Messages:
    13,042
    Likes Received:
    37,170
    Trophy Points:
    128
    Gender:
    Male
    چیست دانی سر دلداری و دانشمندی
    آن روا دار که گر بر تو رود بپسندی
    -------------
    سر گرگ باید هم اول برید
    نه چون گوسفندان مردم درید
    ----------

    اندیشه کردن به این که چه بگویم، بهتر است از پشیمانی از این که چرا گفتم .
     
    M @ H @ K and m naizar like this.