سببی نیست به فردا بدهد دست مرا...
ناخوشم مثل شعرهای خودم...
از همین امروز ، وقتی بچه هایمان به مدرسه می روند ،به ایشان بگوییم : عزیزم ! من نمی خواهم تو بهترین باشی ،فقط میخواهم تو خوشحال و خوشبخت باشی ....
...کاش زندگی از آخر به اول بود پیر بدنیا می آمدیم آنگاه در رخداد یک عشق جوان میشدیم سپس کودکی معصوم می شدیم و در نیمه شبی با نوازش های مادر آرام...
در سرزميني كه گرگ بسيار دارد... بايد هميشه دستي بر آتش داشت .
"می شود یا رب" می شود یارب که تو کاری کنی یارت شوم ؟ می شود کاری کنی تا من گرفتارت شوم؟ عاشق شیدای تو شهلای تو لیلا شوم ؟ می شود در عرش...
امشب تمام درها راخواهم زد شاید یکی در خدا باشد..
زندگی عشق در کاسه ی نذری ست که از دست تو ریخت ..
جاري هستم در شعري از سيلويا پلات "چشم هايم را مي بندم و همه جهان ميميرد" هر روز زني در من خودكشي مي كند با گاز دي اكسيد كربن خدا مي بخشد تو را...
جمع کن سلسلهٔ زلفِ پریشانت را تا مگر جمع کنی حال پریشانی چند..!! [IMG]
پا براین آتش که می کوبی ، جری تر می شود چاره ی طغیانگری مانند من، سرکوب نیست
این سعادت ندهد دست همیشه اما دیدن آن مه جان ناگه و دزدیده خوش است [IMG]
ترسم نکشد " بی تو " به فردا دل من...
ماهی هم به ارزوی دیرینه اش رسید، پرواز .. اما عجب چنگال تیزی دارد این عقاب
از خسته شدن خسته ام [IMG]
اشکال زندگي واقعي اينه که تو لحظات حساس موسيقي نداره.
Separate names with a comma.