تا لشکرِ غمت نکند مُلکِ دل خراب جانِ عزیزِ خود به نوا میفرستمت ای غایب از نظر که شدی همنشین دل میگویمت دعا و ثنا میفرستمت حافظ با و لطفا
ور تحمل نکنم جور زمان را چه کنم داوری نیست که از وی بستاند دادم دلم از صحبت شیراز به کلی بگرفت وقت آن است که پرسی خبر از بغدادم سعدی غ لطفا
غلام همت شنگولیان و رندانم نه زاهدان که نظر میکنند پنهانت نظر به روی تو صاحبدلی نیندازد که بیدلش نکند چشمهای فتانت سعدی ج لطفا
چشمه چشم من از سرو قدت یابد آب رشته جان من از شمع رخت دارد تاب تشنه لــب گرد سراپای جهان گردیدم نیست سرچشمه به غیر از تو و باقی است سراب ساوجی ک لطفا
کسی که دیده به محراب ابرویت افکند به پیش قبله ی روی تو در نماز آید بر آنکه روز رخت را شبی نظاره کند دل رمیده ی من در شب دراز آید حیدر بقال شیرازی (شاعر گمنام قرن ۸ هجری) ط لطفا
طلوع کن که چنان آفتابگردان ها مرا دو چشم نظرباز با تو خواهد بود میان عاشق و معشوق فرق بسیار است نیاز با من اگر ناز با تو خواهد بود حسین منزوی با حرف ق لطفا
قرار و خواب و شکیبایی و جفا بردن برفت از غم عشق تو هر چهار از دست نه روزگار وفا کرد با من و نه نگار ز دست رفت جهان را چو روزگار از دست جهان ملک خاتون (قرن ۸هجری) ف لطفا
فاتحهای چو آمدی، بر سر خستهای بخوان لب بگشا که میدهد، لعل لبت به مرده جان فراز و شیب بیابان عشق، دام بلاست کجاست شیردلی کز بلا نپرهیزد؟! حافظ ق لطفا